یک شب، شاید هم یک روز، زمانش مهم نیست؛ همه چیز را روی زمین میگذارم و به یک پیادهروی طولانی میروم، در یک راه بیبازگشت.
تنها راه رهایی از درد، گذشتن از میون درده. تنها راه رهایی از درد، خود درده. تنها راه از بین بردن درد چشیدنشه و یک روزی این رو متوجه میشی.
همیشه باید همهچیز رو بزرگ کنم. همیشه باید زیاده زیاد باشم. وقتی یکی رو دوست دارم اونقدر زیاد دوست داشته باشم که خفه شه. باید اونقدر بدوام که نفس کم بیارم. باید اونقدر بنویسم که دستم سرد شه. باید اونقدر اشتباهی راه برم و گم شم که درد پاهام دیگه خوب نشه،که بیحس شه. باید چیزی که شروع کردم رو تموم کنم اگر که میخوام وجود داشته باشم، حتی اگه از بیخوابی بمیرم. نمیتونم کم باشم اگه قراره باشم، نمیتونم یک چیز باشم اگه قراره باشم. نمیشه دور باشم و هنوزم نگهت دارم. میخوام همه چیز باشم و زیاد.
تصور اینکه یه روزی در آینده قراره به هم نگاه کنیم و بگیم we did it
We resolved the traumas, came over our fears, learned how to cope healthy, made up with our inner child:), don’t want to die(?!), and most importantly got attached back to ourselves and the reality, and etc.
باعث میشه بخوام ادامه بدم.
تازه داشتم تمرین میکردم آدم هارو قضاوت نکنم و بدونم هر رفتارشون میتونه پیشینه در گذشته بدشون داشته باشه اما شرایط جوی،محیطی و زیست محیطی اوضاع رو جوری رقم زد که الان از همه متنفرم مگه خلافش ثابت بشه.