اینجوری شدم که دوست ندارم وارد روزا بشم چون میدونم در نهایت اونا وارد من میشن
این نفرین انسان بودن است
ترس از ترد شدن حتی از طرف کسانی که دیگر دوستشان هم نداری شاید هیچ وقت هم نداشتهای،ترس از ترد شدن توسط همکلاسیهای مضخرف که میل همصحبتی با هیچکدامشان را نداری،ترس از ترد شدن توسط مدیر بیعرضهای که حتی یک ماه هم حقوقت را به موقع پرداخت نکرده است،ترس از ترد شدن و رانده شدن توسط پدری که هیچگاه نبوده،ترد شدن در رابطهای که جز آسیب برایت چیزی نداشته.
من فهمیدم تو فقط اومده بودی که غم تمام نقاشی هایی باشی که باید بکشم.
اشکی باشی که بعد از شنیدن صدا، دیدن عکس، خنده، خاطرهای روی صورتمه.
اندوهی باشی که همیشه بودی و من هیچ وقت نمیدونستم اسمتو چی بذارم.
همون فکری باشی که ازش فرار میکنم. همون خیالی باشی که تو واقعیت نتونستم لمسش کنم. همون حزن همیشه همراه آبی وجودم. همون اسمی که فراموشش نمیکنم. تو فقط اومده بودی که دلم برات تنگ بشه، و من فهمیدم که همیشه دلتنگت بودم حتی قبل از اومدنت.