فکر میکنم نوشتن نتوانسته روح من را آرام کند، نه تنها نتوانسته بلکه تمام آنها را به صورت واضح و مکتوب در برابر دیدگانم به صف کرده است و این باعث شده که در من فراموشی فراموش شود.
بدو بخواب، بدو بلند شو، بدو دیرت شد، بدو الان میره، بدو الان میرسه، بدو الان تموم میشه، بدو بریم، بدو کوفت، بدو و زهرمار.
قهوهی دیازپام
شاید باورت نشه دلای قدیم.. این دلای جدید با سیگار و الکل سعی میکنه صدای تو مغزشو خاموش کنه و از هم
دیدم دنبال ادامه تو پیکا میگردم
تو اتاق خودم گم میشدم و صبح رو تخت خودمو پیدا میکردم
هیچی معنی نداشت برام
چرا نمیکشتنم؟..این زیاده روی ها
چرا نمیمردم من ؟
پیش هر دکتری بگی بردنم
اما باز من یجوری گه زدم
یه مدت بودم روزامو با این
نسخه های روانی و قرصای آبی
یه ذره خوش بودم دوباره گاهی
تا دوباره افتادم تو دوباره کاری
ده برار از قبل بد تر
به هر آتو آشغالی دستم دست زد
ضد افسردگی افسردم کرد.