میخواست لحظات آخر اش باشد
کف قایق کوچکی دراز بکشد و بر اقیانوسی بیمرز رها شود؛
و تا لحظه آخر، خود را در تماشای ستارگان غرق کند.
قهوهی دیازپام
1:11 1:28 2:36 2:53 3:17
خیلی از اینجور آهنگا گوش نمیدم
ولی این خیلی حقه.
توانایی انتخاب تو مسائل روزمره ام رو از دست دادم
بخوابم یا بیدار شم؟
برم حموم یا غذا بخورم؟
تو تنهاییم بمونم یا برم توی جمع؟
از خیابون شلوغتر برم یا خلوتتر ولی دورتر؟
هیچ ترجیحی وجود نداشت.
مثل یه برگ خشک روی زمین، منتظر بادم که حرکتم بده.