شاید برای احساسات خودم احمق و ضعیف باشم ..اما کافیه یکی یک صدم همون کار و با کسی که جزو دایره محدودمه انجام بده تا جنون بهم دست بده و تصمیم بگیرم قاتل شم.
من دوام آوردهام؛
باز هم دوام میآوردم؛
اما میخواستم معنی زندگیام چیزی بیشتر از دوام اوردن باشد...
آدم ضعیفی نبود؛ اما دیگر حوصلهی سختیها را نداشت. میل عجیبی به گریز پیدا کرد. به ندیدن، ندانستن، رفتن.
جالبه.
انقدر توی هر مقطع از زندگیم، به خصوص این سه سال توی هر بحثی در نهایت آدم بده بودم
دیگه بی تفاوت شدم..برام فرقی نداره
شاید اگر ذوقی که موقع معاشرت و دیدن سگ و گربه دارم رو موقع معاشرت با انسانها داشتم، روابط و زندگی بهتری داشتم.
میدونی
من فقط زمانی بیشتر از همیشه گوشه گیر میشم
که متوجه بشم، بازهم یک آدم دیگه ضربه زد .
میل شدید به تنهایی و تنها موندن رو با کلمهی (Isolophilia) تعریف میکنند، یعنی اون دسته از آدمایی که تو سختیهاشون تنها موندن را به حرف زدن و بودن با بقیه ترجیح میدهند.
چی از ویرانی زیبا تره؟
چی از چروک و افتادگی محترم تره؟
چی از زخم بوسیدنی تره؟
چی از غم در آغوش گرفتنی تره؟
چی از جوونه نهیفی که از بین خاک و سنگ سخت بیرون اومده قوی تره؟
چی از نقص کاملتره ؟؟