همیشه میترسم کسانی رو که دوست دارم یه روز از دست بدم؛
اما باید از خودم بپرسم آیا کسیام هست بترسه از اینکه منو یه روز از دست بده!؟
_پائولو کوئیلو
من فقط سکوت کردم و فاصله گرفتم، این تنها کاری بود که وقتی کسی آزارم میداد به خوبی انجامش میدادم.
سال های زیادی از محبوس کردن روح ام گذشته است
اما اینبار می خواهم اورا آزاد بگذارم
می خواهم به او مجوز رهایی و پرواز را بدهم تا اشکهایش بند بیاید و خود واقعی اش را پیدا کند ؛
«شاید چیزی دیگه زیاد نتونه اذیتم کنه. فکر میکنم الان آرومترم
منم و فکر اینکه لزوما هر دردی که تو رو نکشه قویترت میکنه؟
من آرومترم، شاید قویتر، ولی از من چه خبر؟ ».
+سخت میگذره زندگی؟
-زندگی نه، اتفاقا انگار زندگی داره باهام راه میاد؛ ولی من سخت میگذرم، مغزم رحمی بهم نداره و خودم از اونم سختگیر ترم.
شب یلدا؟ چه جوک جالبی..
حقیقتاً باید تنها باشی که بفهمی، مناسبت ها هیچ فرقی با روزای معمولی ندارن؛ حتی تولدت که باید شاد ترین روز سالت باشه.
مناسبت ها فقط باعث میشن تنها ها بیشتر به تنهاییشون پی ببرن..
باعث میشن به این فکر کنی که کل کشور خانواده ها دور هم جمع میشن و دارن خاطرات خوب میسازن،
و تو یه گوشه تو اتاقتی و به این فکر میکنی که یه نخ سیگار دیگه بکشی.
بارها گفتهاند که سرد و بیاحساسم، گویی سنگیام بیروح. اما حقیقت چیز دیگریست. نه سردم، نه بیاحساس، بلکه تنها در برابر زخمی که از جهان و آدمیان بر جانم نشسته، به ناچار اینگونه شدهام.
من، نه از روی بیاعتنایی، بلکه از سر خستگی، از باور کردن آدمها دست کشیدهام. هر دستی که به سویم دراز شد، خنجری در دل داشت. هر چشمی که نگاهم کرد، پشت پلکهایش دروغ پنهان بود. به راستی، آیا میتوان در چنین جهانی همچنان ساده و بیدفاع باقی ماند؟
من زخمیام. زخمی از دوستیهایی که وجودشان تنها سرابی بود و از عشقهایی که به مثابه شعلهای بیدوام، هر لحظه خاموش شدند. حالا دیگر چیزی جز سکوت برایم باقی نمانده است، سکوتی سنگینتر از هر فریاد، تنهاییای عمیقتر از هر جمع.
میگویند بیاحساس شدهام؟ شاید. اما این بیاحساسی، همان زخم کهنهایست که تنها کسی که آن را به دوش میکشد، میتواند عمقش را بفهمد. و آن کس، جز خودِ من، هیچکس نیست.