eitaa logo
قهوه‌ی دیازپام
70 دنبال‌کننده
425 عکس
155 ویدیو
8 فایل
We sat next to our panics and smoked .. https://daigo.ir/secret/91807623896
مشاهده در ایتا
دانلود
شب یلدا؟ چه جوک جالبی.. حقیقتاً باید تنها باشی که بفهمی، مناسبت ها هیچ فرقی با روزای معمولی ندارن؛ حتی تولدت که باید شاد ترین روز سالت باشه. مناسبت ها فقط باعث میشن تنها ها بیشتر به تنهاییشون پی ببرن.. باعث میشن به این فکر کنی که کل کشور خانواده ها دور هم جمع میشن و دارن خاطرات خوب میسازن، و تو یه گوشه تو اتاقتی و به این فکر میکنی که یه نخ سیگار دیگه بکشی.
خطرناک ترین نوع بشر، انسانی است که اعتقاداتش زیاد و فهمش کم است.
و گفت : "خودم را تا حد بی عاطفگی محض، از همه کنار کشیده ام."
بارها گفته‌اند که سرد و بی‌احساسم، گویی سنگی‌ام بی‌روح. اما حقیقت چیز دیگری‌ست. نه سردم، نه بی‌احساس، بلکه تنها در برابر زخمی که از جهان و آدمیان بر جانم نشسته، به ناچار این‌گونه شده‌ام. من، نه از روی بی‌اعتنایی، بلکه از سر خستگی، از باور کردن آدم‌ها دست کشیده‌ام. هر دستی که به سویم دراز شد، خنجری در دل داشت. هر چشمی که نگاهم کرد، پشت پلک‌هایش دروغ پنهان بود. به راستی، آیا می‌توان در چنین جهانی همچنان ساده و بی‌دفاع باقی ماند؟ من زخمی‌ام. زخمی از دوستی‌هایی که وجودشان تنها سرابی بود و از عشق‌هایی که به مثابه شعله‌ای بی‌دوام، هر لحظه خاموش شدند. حالا دیگر چیزی جز سکوت برایم باقی نمانده است، سکوتی سنگین‌تر از هر فریاد، تنهایی‌ای عمیق‌تر از هر جمع. می‌گویند بی‌احساس شده‌ام؟ شاید. اما این بی‌احساسی، همان زخم کهنه‌ای‌ست که تنها کسی که آن را به دوش می‌کشد، می‌تواند عمقش را بفهمد. و آن کس، جز خودِ من، هیچ‌کس نیست.
تراژدى اين نيست كه تنها باشی. بلکه اين است كه نتوانى تنها باشی گاهی آماده‌ام همه چیزم را بدهم، تا هیچ پیوندی با جهان انسان‌ها نداشته باشم.
عاشق این نقاشی شدم..
میدونی ؟ هر چقدر هم آسمون زندگیت ابری باشه، باز تو اون خورشیدی هستی که از پشت ابرها دیده میشه.
زندگیِ هم‌سن و سالام چند کیلومتر دورتر از این مرزِ جغرافیایی رو که نگاه میکنم واقعا حسرت میخورم. نمیدونم چرا ماها باید این ظلمو رنجی که طناب انداخته دورِ گردنمون و داره خفه‌مون میکنه رو تجربه کنیم.. نمیدونم چرا باید هر روزمون با درد و حسرت بگذره جدی بلایی نبوده که سرمون نیومده باشه از سیل و زلزله و بلا های طبیعی بگیر تا جنگو کشته شدنِ عزیزامون تنش های عصبی ، ضربه های جسمی و روحی و مالی. از هرچی داریم، میزنیم و نمیشه، نمیرسیم به اون چیزی که باید و مدتهاست منتظرشیم. کابینت آشپزخونه هامون شده داروخونه اینقدر که فشار عصبی رومونه و قرص میخوریم شبا فکرو خیال نمیذاره بخوابیم یا به چیزی نمیرسیم یا وقتی میرسیم که دیگه دیره. من جدی خستم از این جغرافیا، خستم از وانمود کردن به خوب بودنِ اوضاع، خستم از این نرسیدنا و دیر رسیدنا...
در عمیق ترین لایه های مغزش نیاز به مراقبت داشت.
بعضی وقتا دلم می‌خواد بهت زنگ بزنم و بگم آدما دارن اذیتم می‌کنن؛ ولی بعدش یادم میاد خودتم یکی از اون آدما بودی.
حالا می‌فهمم چرا همه‌ی آدم‌های زندگیم رفتن رو دوست دارن چون پر از حس رهایی و آزادی‌ئه. چیزی که انسان معمولا نداشته. بهشون حق میدم که برن.
ولی مسیرمون بیشتر از هدفمون رومون تاثیر میذاره.