كوروش یغمایی تو اتاقش داشت از تنهایی آتیش میگرفت، فریدون فروغی هم دیگه قوزک پایش یاری رفتن نداشتن، فرهاد هم خودشو دیده بود تو آیینه اما نشناخته بود، داشتن به تن ابی تبر میزدن، هایده نمیدونست چی بگه از دل تنگش، مهستی به خودش یادآوری میکرد بیرون از خونه دلا همه سنگ، حبیب هم مرد تنهایِ شب بود، گوگوش هم مرداب شده بود و همشون رو ما باهم هستیم.
بهم بگو؛ تموم چیزهایی که قرار بود اگه یه روزی نبودم من رو یادت بیارن، وقتی میبینیشون من رو به یاد میاری؟
خیلی دلم میخواست اینجا نباشم، تو این نقطه، تو این شرایط، تو این وضعیت. اما چه میشه کرد؟
سکوت میکنیم و ادامه میدیم.
درد و رنج کشیدن لزوما از ما آدم بهتری نمیسازه؛ ما مرتاض نیستیم که با ریاضتطلبی به کمال برسیم. گاهی آدم بهتری شدن در گرو سکون و سکوته، در نگاه کردن و یاد گرفتن، در کمتر صحبت کردن و بیشتر شنیدن، در عبرت گرفتن از گذشته و تجربهها. حتی گاهی اوقات، آدم بهتری شدن در اینه که تلاش نکنی آدم بهتری باشی.
چه هوای خوبی است؛ امروز چنان خوب است که نمیدانم چای بنوشم یا خودم را دار بزنم
از نگاه کردن به چشمهای خودم تو آینه میترسم. گاهی تنها چیزی که تو چشمهام میبینم یأس و ناامیدی و غمه. عین دو تا سیاهچاله که تا به خودت بیای غرقت کرده.
قهوهی دیازپام
بارها گفتهاند که سرد و بیاحساسم، گویی سنگیام بیروح. اما حقیقت چیز دیگریست. نه سردم، نه بیاحساس
جنون بود. جنونی که کم کم رنگ و بوی غم گرفت.