خیلی دلم میخواست اینجا نباشم، تو این نقطه، تو این شرایط، تو این وضعیت. اما چه میشه کرد؟
سکوت میکنیم و ادامه میدیم.
درد و رنج کشیدن لزوما از ما آدم بهتری نمیسازه؛ ما مرتاض نیستیم که با ریاضتطلبی به کمال برسیم. گاهی آدم بهتری شدن در گرو سکون و سکوته، در نگاه کردن و یاد گرفتن، در کمتر صحبت کردن و بیشتر شنیدن، در عبرت گرفتن از گذشته و تجربهها. حتی گاهی اوقات، آدم بهتری شدن در اینه که تلاش نکنی آدم بهتری باشی.
چه هوای خوبی است؛ امروز چنان خوب است که نمیدانم چای بنوشم یا خودم را دار بزنم
از نگاه کردن به چشمهای خودم تو آینه میترسم. گاهی تنها چیزی که تو چشمهام میبینم یأس و ناامیدی و غمه. عین دو تا سیاهچاله که تا به خودت بیای غرقت کرده.
قهوهی دیازپام
بارها گفتهاند که سرد و بیاحساسم، گویی سنگیام بیروح. اما حقیقت چیز دیگریست. نه سردم، نه بیاحساس
جنون بود. جنونی که کم کم رنگ و بوی غم گرفت.
_میگفت، جسمش رو که دربیاره یه روح متلاشی میوفته بیرون. راست میگفت، خیلی اذیت شده بود.
اما عزیزِ من ..
زندگی ک فقط فتح قله ها نیست
زندگی گاهی بیرون امدن از دره هاست ..
قلب خانه ایست با دو اتاق خواب، در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی میکند. نباید زیاد بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگری بیدار میشود...
کافکا -
از غم آدما خبر ندارید؛ حتی اون شوخ و خوش خندههاشون هم غم دارن. از ظواهر که بگذری به چیزایی برمیخوری که هیچوقت فکرش رو هم نمیکردی.