از نگاه کردن به چشمهای خودم تو آینه میترسم. گاهی تنها چیزی که تو چشمهام میبینم یأس و ناامیدی و غمه. عین دو تا سیاهچاله که تا به خودت بیای غرقت کرده.
قهوهی دیازپام
بارها گفتهاند که سرد و بیاحساسم، گویی سنگیام بیروح. اما حقیقت چیز دیگریست. نه سردم، نه بیاحساس
جنون بود. جنونی که کم کم رنگ و بوی غم گرفت.
_میگفت، جسمش رو که دربیاره یه روح متلاشی میوفته بیرون. راست میگفت، خیلی اذیت شده بود.
اما عزیزِ من ..
زندگی ک فقط فتح قله ها نیست
زندگی گاهی بیرون امدن از دره هاست ..
قلب خانه ایست با دو اتاق خواب، در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی میکند. نباید زیاد بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگری بیدار میشود...
کافکا -
از غم آدما خبر ندارید؛ حتی اون شوخ و خوش خندههاشون هم غم دارن. از ظواهر که بگذری به چیزایی برمیخوری که هیچوقت فکرش رو هم نمیکردی.
هر لحظه بیشتر به این پی میبرم که دارم به سمت تاریکیای میرم که یه زمانی کلی تلاش کردم ازش دور بشم.
یه مدته که کلا حس هیچی نیست.
یادم نمیاد آخرین باری که صبح بیدار شدم و انگیزه داشتم برای بلند شدن از جام.