_میگفت، جسمش رو که دربیاره یه روح متلاشی میوفته بیرون. راست میگفت، خیلی اذیت شده بود.
اما عزیزِ من ..
زندگی ک فقط فتح قله ها نیست
زندگی گاهی بیرون امدن از دره هاست ..
قلب خانه ایست با دو اتاق خواب، در یکی رنج و در دیگری شادی زندگی میکند. نباید زیاد بلند خندید وگرنه رنج در اتاق دیگری بیدار میشود...
کافکا -
از غم آدما خبر ندارید؛ حتی اون شوخ و خوش خندههاشون هم غم دارن. از ظواهر که بگذری به چیزایی برمیخوری که هیچوقت فکرش رو هم نمیکردی.
هر لحظه بیشتر به این پی میبرم که دارم به سمت تاریکیای میرم که یه زمانی کلی تلاش کردم ازش دور بشم.
یه مدته که کلا حس هیچی نیست.
یادم نمیاد آخرین باری که صبح بیدار شدم و انگیزه داشتم برای بلند شدن از جام.
امروز کارهای زیادی دارم، باید حافظهام را سلاخی کنم، روحام را منجمد کنم و سپس بیاموزم که دوباره زندگی کنم!
مثل یه خبر مرگم که دادن یا ندادنش قرار نیست اونی که مرده رو زنده کنه.
ولی خب، یه فرقی داره... خبر مرگ یه بار گفته میشه و تموم. اما من هر روز، هر لحظه، دوباره و دوباره گفته میشم. یه چیزی که تمومی نداره، یه زخمی که هی سر باز میکنه، یه صدای خفه که انگار همیشه تو گوش بقیهست، ولی هیچکس بهش گوش نمیده.
مهم نیست، عادیه. آدما عادت میکنن، به نبودن، به فراموش کردن، به ندیدن. انگار که هیچوقت نبوده، انگار که از اولشم نباید میبوده. بعد از یه مدت، حتی اونایی که یه روز برات گریه کردن، اونایی که گفتن "چرا؟"، "حیف شد"، "لعنتی، این حقش نبود"، هم برمیگردن به زندگیشون. انگار که نبودی، انگار فقط یه جمله بودی که گفتن و رد شدن.
توام کمکم یاد میگیری که باید ساکت شی، که حرف زدن فایده نداره، که هیچی تغییر نمیکنه. یاد میگیری که نبودنتم مثل بودنته؛ بیتفاوت، خنثی، مثل یه سایه که رو دیوار افتاده ولی هیچ اثری نداره. و اینجوریه که کمکم، خودت هم به نبودنت عادت میکنی.
بعد یه روز میبینی که دیگه حتی نمیجنگی. نه واسه دیده شدن، نه واسه شنیده شدن، نه حتی واسه زنده بودن. فقط نگاه میکنی، فقط رد میشی. از کنار همهچی، از کنار خودت، از کنار اون چیزی که یه روز فکر میکردی "زندگی" اسمشه. دیگه فرقی نداره که هستی یا نه، چون حتی خودتم دیگه حسش نمیکنی.
عجیبتر از همه اینه که همین که تسلیم میشی، انگار دنیا هم تسلیم میشه. دیگه حتی تلاش نمیکنه اذیتت کنه، دیگه چیزی برای از دست دادن نمیمونه. نه امید، نه انتظار، نه حتی درد. یه خلأ میمونه که حتی درد هم توش راه نداره. یه جور پوچی که نه غمگینه، نه آروم، فقط خالیه.
یه روز بیدار میشی و میبینی که انگار یه عمر گذشته، ولی تو همونجایی هستی که بودی. نه جلو رفتی، نه عقب. فقط بودی، مثل یه سایه، مثل یه خبر کهنه و تکراری که دیگه حتی ارزش گفتن هم نداره.
به روی خودم و هیچکس نمیارم چقدر وضعیت مسخره اس اما زندگی هرلحظه به روم میاره.
یادش بخیر یه زمانی حوصلم میکشید در روز با بیش از یکی دو نفر حرف بزنم. الان حوصله همون یکی دو نفرم ندارم.