eitaa logo
قهوه‌ی دیازپام
70 دنبال‌کننده
425 عکس
155 ویدیو
8 فایل
We sat next to our panics and smoked .. https://daigo.ir/secret/91807623896
مشاهده در ایتا
دانلود
احساس می‌کنم از همه چیز دورم؛ از بقیه، از آدمی که می‌خوام بشم، از آرزوهام.
یه مدته که کلا حس هیچی نیست. یادم نمیاد آخرین باری که صبح بیدار شدم و انگیزه داشتم برای بلند شدن از جام.
امروز کار‌های زیادی دارم، باید حافظه‌ام را سلاخی کنم، روح‌ام را منجمد کنم و سپس بیاموزم که دوباره زندگی کنم‌!
مثل یه خبر مرگم که دادن یا ندادنش قرار نیست اونی که مرده رو زنده کنه. ولی خب، یه فرقی داره... خبر مرگ یه بار گفته می‌شه و تموم. اما من هر روز، هر لحظه، دوباره و دوباره گفته می‌شم. یه چیزی که تمومی نداره، یه زخمی که هی سر باز می‌کنه، یه صدای خفه که انگار همیشه تو گوش بقیه‌ست، ولی هیچ‌کس بهش گوش نمی‌ده. مهم نیست، عادیه. آدما عادت می‌کنن، به نبودن، به فراموش کردن، به ندیدن. انگار که هیچ‌وقت نبوده، انگار که از اولشم نباید می‌بوده. بعد از یه مدت، حتی اونایی که یه روز برات گریه کردن، اونایی که گفتن "چرا؟"، "حیف شد"، "لعنتی، این حقش نبود"، هم برمی‌گردن به زندگی‌شون. انگار که نبودی، انگار فقط یه جمله بودی که گفتن و رد شدن. توام کم‌کم یاد می‌گیری که باید ساکت شی، که حرف زدن فایده نداره، که هیچی تغییر نمی‌کنه. یاد می‌گیری که نبودنتم مثل بودنته؛ بی‌تفاوت، خنثی، مثل یه سایه که رو دیوار افتاده ولی هیچ اثری نداره. و اینجوریه که کم‌کم، خودت هم به نبودنت عادت می‌کنی. بعد یه روز می‌بینی که دیگه حتی نمی‌جنگی. نه واسه دیده شدن، نه واسه شنیده شدن، نه حتی واسه زنده بودن. فقط نگاه می‌کنی، فقط رد می‌شی. از کنار همه‌چی، از کنار خودت، از کنار اون چیزی که یه روز فکر می‌کردی "زندگی" اسمشه. دیگه فرقی نداره که هستی یا نه، چون حتی خودتم دیگه حسش نمی‌کنی. عجیب‌تر از همه اینه که همین که تسلیم می‌شی، انگار دنیا هم تسلیم می‌شه. دیگه حتی تلاش نمی‌کنه اذیتت کنه، دیگه چیزی برای از دست دادن نمی‌مونه. نه امید، نه انتظار، نه حتی درد. یه خلأ می‌مونه که حتی درد هم توش راه نداره. یه جور پوچی که نه غمگینه، نه آروم، فقط خالیه. یه روز بیدار می‌شی و می‌بینی که انگار یه عمر گذشته، ولی تو همون‌جایی هستی که بودی. نه جلو رفتی، نه عقب. فقط بودی، مثل یه سایه، مثل یه خبر کهنه و تکراری که دیگه حتی ارزش گفتن هم نداره.
به روی خودم و هیچ‌کس نمیارم چقدر وضعیت مسخره اس اما زندگی هرلحظه به روم میاره.
یادش بخیر یه زمانی حوصلم می‌کشید در روز با بیش از یکی دو نفر حرف بزنم. الان حوصله همون یکی دو نفرم ندارم.
تا کی و تا کجا باید فرار کرد؟ درِ هر اتاقی از ذهنم رو که باز می‌کنم یکی از مشکلاتی که چند سال قبل باید حلش می‌کردم و نکردم اونجا توی تاریکی نشسته و با سر و صورتی ژولیده و خاکی و با دست‌های غل و زنجیر شده‌، بهم لبخندی سرشار از "تا کی و تا کجا می‌خوای ازم فرار کنی؟" می‌زنه.
من عاشق اینم که برگردم خونه. توی خونه بخوابم، توی خونه غذا بخورم، توی خونه وقت بگذرونم، توی خونه فیلم و سریال ببینم، توی خونه کتاب بخونم، توی خونه بمونم. من عاشق خونه‌ام، خونه‌ای که خونه خودم باشه.
به من امیدوار نباش، من خودم به دنبال امید می‌گردم و هنوز نشانه‌ای نیافته‌ام.
غم‌های من همه بیات شده‌اند... شعر و نقاشی و اثر هنری ازشان در نمی‌آید.
نه عزیزم! من تمایلی ندارم تعطیلات عید رو با شما بگذرونم. چندتا کتاب و جزوه و فیلم سینمایی تهیه کردم قصد دارم با همونا مشغول باشم.