تا کی و تا کجا باید فرار کرد؟ درِ هر اتاقی از ذهنم رو که باز میکنم یکی از مشکلاتی که چند سال قبل باید حلش میکردم و نکردم اونجا توی تاریکی نشسته و با سر و صورتی ژولیده و خاکی و با دستهای غل و زنجیر شده، بهم لبخندی سرشار از "تا کی و تا کجا میخوای ازم فرار کنی؟" میزنه.
من عاشق اینم که برگردم خونه.
توی خونه بخوابم، توی خونه غذا بخورم، توی خونه وقت بگذرونم، توی خونه فیلم و سریال ببینم، توی خونه کتاب بخونم، توی خونه بمونم.
من عاشق خونهام، خونهای که خونه خودم باشه.
به من امیدوار نباش، من خودم به دنبال امید میگردم و هنوز نشانهای نیافتهام.
نه عزیزم!
من تمایلی ندارم تعطیلات عید رو با شما بگذرونم.
چندتا کتاب و جزوه و فیلم سینمایی تهیه کردم قصد دارم با همونا مشغول باشم.
تنها کسی که واسه نجاتت میاد ، نسخهای از خودته که از وضعیتی که داری خسته شده .
آدمها وقتی ازت خوششون میآد میدونن افسردگی داری باهات وارد رابطه میشن و عاشقت میشن؛ میدونن افسردگی داری و در نهایت ازت نااُمید میشن چون میفهمن افسردگی داری.