eitaa logo
قهوه‌ی دیازپام
86 دنبال‌کننده
421 عکس
158 ویدیو
9 فایل
گرگور سامسا...این تویی یا من؟ https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_ccke4p5&btn=.قهوه.دیازپام‌‌. اگر حرفی بود‌.
مشاهده در ایتا
دانلود
قهوه‌ی دیازپام
هنرمند فرزندِ زمانه‌ی خودشه؛ درد مردمش می‌ره تو جونش، قد می‌کشه و تبدیل می‌شه به کلمه و داستان و صدا
بعد از این فاجعه هر هنری که سالم مانده مسئله‌دار است. هر زیبایی که هنوز نفس میکشد یا همدست است یا کور. امروز دیگر شعر زنده نیست. هنر زنده نیست. هیچکدام از ما زنده نیستیم فقط مانده‌ایم درجهانی که روی جنازه‌ها راه میرود.
دچار دچاربودن! شاید در حدی پیش بره که به جنون برسه و تمام تو رو مختل کنه. روزمرگی عادی تو رو ازت بگیره. اما ترجیحش می‌دم. ترجیحش می‌دم به خالی‌بودن، به اعتدال داشتن، به کمی از چیزی رو داشتن. سوختن تا نهایتش رو می‌خوام. تا ژرفنا. تا خاکسترشدن. نمی‌دونم چه چیزی. فقط به یک چیزی دچار باش. به یک کسی دچار باش. به معشوق، به سینما، به مامان، به ادبیات، به موسیقی، به نقاشی، به سازت، به غم و دردت، به گیاهت، به شخصیت داستانت، به شعر. فقط دچار باش. به نوشتن. که وجودت بسوزه به‌خاطرش. زمین رو بدون این‌که وجودت برای کسی/چیزی از شدت خواستن و مایل‌بودن سوخته باشه ترک نکن!
نه عصبانی نیستم! من اصلا عصبانی نیستم.. فقط دارم تاوان یک تصمیم اشتباه و پس میدم .. تصمیمی که اگه بیخیالش میشدی..انقدر درب و داغون نبودم...انقدر در به در دنبال ارامش از دست رفتم نبودم.
‌"رک بودن" یعنی من در مورد مسائل مربوط به خودم با صراحت جواب بدم؛ مثلا این غذارو دوس ندارم مهمونی نمیام حوصله ندارم و... "گستاخ بودن" یعنی من در مورد مسائل شخصی دیگران مانند رنگ مو،چاق و لاغر بودن،سایز بینی،نوع پوشش،اظهار نظر کنم.
«دارم برای زنده ماندن، آرام ماندن و عبور از طوفان‌های درون و اطرافم سخت می‌جنگم؛ لطفا زخمی دیگر بر روی زخم‌هایم اضافه نکنید.»
مغز ابلهان، علم را به اوهام، فلسفه را به بلاهت و هنر را به‌ فضل‌‌فروشی مبدل خواهد نمود ...
او گفت: «می‌خواستم در موردش صحبت کنم، اما کسی نپرسید. مسئله همین است. هیچ‌کس هیچ‌وقت نمی‌پرسد.»
هرگز کسی اینگونه فجیع به کشتن خود برنخاست که من به زندگی نشستم.
We are not the same, we're different And...I don't know how long I'll be holding on..
پشت این دیوار، کتیبه‌ای می‌تراشند می‌شنوی؟ میان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم انگار دری به سردی خاک باز کردم گورستان به زندگی‌ام تابید بازی‌های کودکی‌ام روی این سنگ‌های سیاه پلاسیدند سنگ‌ها را می‌شنوم، ابدیت غم کنار قبر، انتظار چه بیهوده است.
شاید...شاید تو درست میگفتی و من ادم اشتباهی بودم.