«دارم برای زنده ماندن، آرام ماندن و عبور از طوفانهای درون و اطرافم سخت میجنگم؛ لطفا زخمی دیگر بر روی زخمهایم اضافه نکنید.»
مغز ابلهان، علم را به اوهام، فلسفه را به بلاهت و هنر را به فضلفروشی مبدل خواهد نمود ...
او گفت: «میخواستم در موردش صحبت کنم، اما کسی نپرسید. مسئله همین است. هیچکس هیچوقت نمیپرسد.»
We are not the same, we're different And...I don't know how long I'll be holding on..
پشت این دیوار، کتیبهای میتراشند
میشنوی؟
میان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم
انگار دری به سردی خاک باز کردم
گورستان به زندگیام تابید
بازیهای کودکیام
روی این سنگهای سیاه پلاسیدند
سنگها را میشنوم، ابدیت غم
کنار قبر، انتظار چه بیهوده است.
در قاعده هنر،،حتی اگر تمامیت ات را در میان بگذاری،،هیچگاه احساس کفایت نمیکنی.
مرا دردیست اندر دل
که گر گویم زبان سوزد
و گر پنهان کنم
ترسم که مغز استخوان سوزد..
آیا مقصودم نوشتن وصیت نامه است؟هرگز.
چون نه مال دارم که دیوان بخورند و نه دین دارم که شیطان ببرد،وانگهی چه چیزی روی زمین میتواند برایم کوچک ترین ارزش را داشته باشد؟
آنچه که زندگی بوده است از دست داده ام.گذاشتم و خواستم که از دستم برود
و بعد از آن که من رفتم، به درک.