گاهن ارزو میکنم داخل clash of clans یک بربر میبودم، در اینصورت خودم رو صرفا بانجام یک کار موظف میدونستم.
برای توجیه زندگیم فقط لازم بود که بخشی از این چرخهی پایانناپذیر باشم،،البته الان هم میشه،،اما نمیتونم، نمیتونم بقدر بربر مطابق غرایز اولیه رفتار کنم.
صرف برخورداری از یک وظیفه "سهولت زیستی" رو بهمراه میاره،،
بربر خوشبخت نیست، چون نمیفهمه، اما خوشحاله چون فقط یک فهم داره. اون هم فهمی قابل دسترس.
بهم گفت:تو معمولاً مستقیم به یک نتیجه نمیرسی.
از خاطره به موسیقی، از موسیقی به شعر، از شعر به فلسفه، از فلسفه به مرگ، و از مرگ به هنر میرسی.
در من چیزی کم بود و در این زندگانی
هم چیزی کج بود.
میان ما و زندگانی یک چیزی گُنگ ماند. ما دیر آمدیم یا زود
هر چه بود به موقع نیامدیم. گذشت و بهتر که میگذرد.