دخترک یک نهال زیتون شد
ریشه زد در حیاط آن خانه
سایه انداخت بر تمامی شهر
قد کشید از میان ویرانه
بر لبش آیه توکل داشت
چشمهایش اگرچه غمگین بود
خانهاش را گرفت در آغوش
نام آن دخترک فلسطین بود
فایزه امجدیان؛
شالگردنقرمز彡☆
اتاق تکونی کردم.دارم.می.می.رم.
به به اتاقم یه بوی خوشی میده که میخوام صد سال توش بمونم. بعد، از زندگیم کتاب بنویسن اسمشم بذارن صدسال تنهایی².
دلم واسه بی نهایت تنگ شد. فقط دو ماه گذشته ولی چه میشه کرد.اصلا زندگیم یه نظمی به خودش گرفته بود جدا از اینکه درس میخوندم، خوب هم میخوندم و یادمیگرفتم واسه یه چیز واقعا با ارزش تلاش میکردم الان کارم شده فقط خواب و فیلم.
شالگردنقرمز彡☆
و نترس و غمگین مباش، که ما او را به تو بازمیگردانیم؛
قصص #آیه {۷}