هدایت شده از عجم علوی | مهدی مولایی
تو را در دوردستهایی به غربت کشتند. پیکرت روی زمین مانده بود؛ پراکنده. ساعتها. دهاتیها دنبال یافتنات رفتند. دهاتیها پیدایت کردند. دهاتیها یکجا جمع کردندت. میگویند تکههایی از تو هنوز در آن کوههاست. مردان فاسق به شادمانه ریختهشدن خونت شراب نوشیدند و زنان فاجر، همه لخت رقصیدند و تصویرشان را منتشر کردند. بعد از تو دلهای زیادی سوخت؛ و زندگی بر جماعت کثیری سخت گرفت. بعد از تو باز روستاهای دور فراموش شد. نامهها در دست پیرمردها چروکید. چشم پیرزنهای مادرشهید به در ماند. بعد از تو هیچ کفش خاکی در خیابان پاستور نیست. جمعهها چراغ پاستور خاموش است. همه به خانههایشان رفتهاند. به قطب. به کیش. بعد از تو کسی ناگهان در راهروهای یک بیمارستان ظاهر نمیشود به پیگیری مشکلات بیماران. خودروی مشکی هیچ مسئولی، بهپای درد دلهای هیچ پیرزن در راهنشستهای نیشترمز نزد. بعد از تو همه نهادها نفس آسوده کشیدند از اضطراب سرکشیهای ناگهانی و سرزده یک رئیسجمهور. هر لحظه ممکن بود درب باز شود و مرد عمامه بهسری وارد شود. تو حیف بودی. تو سوختی و با سوختنات دود سیاه افسوس از دلهای مستضعفان برخاست. تو؛ مردی افتاده در میان انبوه درختان آن کوهپایه مهآلوده در لعنتیترین مختصات ورزقان.
«مهدی مولایی»
من هنوز بنر های خوش آمد گوییش به مازندران و یادمه که چطور به بنر سیاه تسلیت تغییر کرد:)
هدایت شده از انجمن بیکاران کتابخون
چه روزهای کذاییای بود، چشمها خسته، به دنبال معجزه، خیره به نوار مشکی گوشه ی تلویزیون و غمی که تا ابد میسوزه و خاکسترهاش سرد نمیشن... یکسال از اون واهی امید گذشت =).