eitaa logo
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
71 دنبال‌کننده
940 عکس
331 ویدیو
9 فایل
به فدایِ رویِ گل‌نرگس عجل‌الله‌تعالی‌فرجه/⁦☆ 🇮🇷 دلتنگ امام‌رضا و آقای‌کشوردوست/محو جنگلای‌شمال/محمل اسکچ‌بوک‌های بیشمار/دلدادهٔ‌ نجف/منتظر ظهور؛
مشاهده در ایتا
دانلود
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
#خانه_پدری_واقعی
این و که می‌گرفتم پیش خودم میگفتم می‌فرستم اینجا یا برای هرکس دیگه ای که نیاز داره با امام حرف بزنه. فقط گنبد و صدای قرآن و یکمی باد که پرچم و تکون میده.
شاید شما هم توجه کرده باشین خیلی از بی‌حجاب ها با ما چشم تو چشم نمیشن:) یعنی به هر دری میزنه اون ور و نگاه کنه با یکی حرف بزنه که انگار متوجه من نشده. حتی وقتی بهشون زل میزنم و کاملآ سنگینی نگاه مو حس میکنن تظاهر میکنن نه چیزی نشده؛ یه سری هام تا من و میبینین خودشون شال و میزارن رو سرشون. عزیزم تو من و نمیتونی تحمل کنی جواب خدا رو چی میخوای بدی:)
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
شاید شما هم توجه کرده باشین خیلی از بی‌حجاب ها با ما چشم تو چشم نمیشن:) یعنی به هر دری میزنه اون ور
حالا یه چیز بگم این وسط مشهد بودیم یه مکانی نزدیک حرم. یعنی انقدر نزدیک که بشه اصلأ حرم و دید یکی با موهای بلند مشکی که دم اسبی بسته بود نشسته بود با یه آقایی حرف میزد. خیلی ناراحت شدم که واقعا از امام رضا هم خجالت نمیکشن گفتم نه نمیشه باید به این یکی بگم رفتم یکم جلوتر، یکم دیگه جلوتر یهو برگشت سرشو چرخوند دیدم ریش داره:))))))))))) مرتیکه-
قرار بود این هفته روزمرگی بنویسم. فعلا وقت نشد سعی میکنم فردا راجع به امشب بنویسم.
ننوشتی روزمرگی تو؟ ~~~~ وای ممبر امروز هیچ کاری نکردم☹️ یه برنامه خوشگل چیده بودم واسه امروزم ولی شب نخوابیدم صبح امتحان داشتم و بعدش رفتم حموم امدم گیییبج خواب بودم ولی نباید مبخوابیدم که برنامه خوابم درست شه خلاصه امروز هیچ‌کار نکردم. جز مقاومت در برابر خواب.
همیشه بهترین مدل موهام مال وقتیه که یه لحظه فی‌البداهه میبندمش و بعد می‌خوام برم بخوابم. حالا کی دلش میاد بازش کنه؟!
جدیداً تایپ کردن بهتر از نوشتن دستیه. وقتی تایپ میکنم، انرژی کمتری ازم میره، بیشتر به جزییات می‌پردازم و موقع ویرایش کارم راحت تره. وقتی با دست می نویسم، بعد از دو سه صفحه دستم خسته میشه و مغزم به خاطر فشار طاقت فرسایی که رو دسته جزییات اون حادثه رو فراموش میکنه تا دست بیشتر از این خسته نشه. اینم از نوع محافظت مغز از دستم. هیچ منبع علمی برای اثباتش ندارم و صرفاً برای قانع کردن خودم و بلغور کردن چیزی گفتمش. یا خیلی بخوام راجع بهش فکر کنم، یکم رمانتیک میشه... قضیه مغز و بقیه اعضای بدن... بگذریم. و من دیگه نمیتونم چیزی که می‌خوام و بنویسم -حتی به یاد بیارم.- به هرحال، اسم نوشتهٔ امروز "یه یکشنبهٔ نحس دیگه" ست.
𝘴𝘶𝘮𝘮𝘦𝘳 𝘥𝘢𝘺𝘴 ๋࣭ ⭑⚝彡
جدیداً تایپ کردن بهتر از نوشتن دستیه. وقتی تایپ میکنم، انرژی کمتری ازم میره، بیشتر به جزییات می‌پردا
بعد از نماز صبح خوابم برد. اما خیلی نخوابیدم، شاید یک ساعت و نیم یا دوساعت اونم با کابوس. کابوس هایی که، صدای وحشتناک مردی که حالا یادم نمیاد دقیقا چی گفت و به یادم میاره. ساعت نزدیک ۶ بود و طبق آلارمی که گذاشتم باید ۸ پا میشدم. هرچقدر اینطرف اون طرف کردم، هرچقدر خیال‌پردازی کردم و به خودم گفتم:« فقط دو ساعت فقططططط دو ساااعت» بازم خوابم نبرد. رفتم تو یوتیوب و ویدیوهای اموزش نقاشی دیدم. این شکل ویدیو ها و ولاگ های کوچیک از آدم های سخت کوش همیشه برام جالب بود. هدفم از گشتن تو یوتیوب سنگین شدن چشمام بود که جواب نداد. برای سرحال بودن تو کل روز به این دوساعت خواب نیاز داشتم. عاقبت پا شدم، صبحانه خوردم و ورزش کردم. باید بدنم گرم میشد پس تمرین هایی که خیلی وقت بود ازشون غفلت کرده بودم رو هم انجام دادم. حس بهتری داشتم. حالا نشستم کارمو آماده کنم تا بعد بفرستم برای استاد. تایپ کردن شون خیلی طول نکشید اما باز کار داشتم. "اما"یِ بعدی اینکه، چشمام دیگه باز نمی موند. ساعت ۹:۱۰ دوباره خوابیدم تا ۲. وقتی بیدار شدم پیام خشک و مسخره استاد باعث شد فکر کنم: «هیچکس تو دنیا اندازه خودم به خودم اهمیت نمیده و در آخر جز خدا و سلاح دعا کار دیگه ای از دستم بر نمیاد.» کاش می‌تونستم به این استادها مثل نظرسنجی یه فیلم فقط یه ستاره بدم و کاملا ناشناس بنویسم:« اگه مجبور نبودم هیچ وقت باهاش کلاس بر نمی‌داشتم.» بماند که این خواب باعث شد اثر ورزش صبحم از بین بره.