هدایت شده از 𝖲𝗐𝖾𝖾𝗍 𝗀𝗂𝗋𝗅 نفور 🤍 .
خدا مستقیم نمیگه دوستت دارم جاش یه آبان ماهی میندازه تو زندگیت .
هدایت شده از 𝖫𝗈𝗏𝗂𝗒𝖺/ فورندید
چیزی که میخواست بهت بگه اما نتونست ~
برای زفیرا :
میدونی سختترین قسمت ماجرای ما برای من چی بود؟ اینکه هیچوقت نتونستم بفهمونمت واقعاً توی سرم چی میگذشت.
یه روز دلم میخواست بهت نزدیک باشم و روز بعد از اینکه اینقدر بهت اهمیت میدادم، میترسیدم.
گاهی حرفهایی میزدم که حتی خودم هم بعداً نمیفهمیدم چرا گفتمشون.
میخواستم بمونی، ولی همیشه جوری رفتار نمیکردم که انگار واقعاً موندنت رو میخوام.
شاید تو فکر کردی من هیچوقت جدی نبودم، شاید هم فکر کردی تمام اون لحظهها برای من معمولی بودن.
ولی من هنوز بعضی از مکالمههامون رو توی ذهنم مرور میکنم و با خودم فکر میکنم اگه اون جواب رو نمیدادم، چی میشد.
اگه اون روز بهجای سکوت، حقیقت رو میگفتم، اگه بهجای عوض کردن بحث، ازت میخواستم بیشتر بمونی.
خیلی وقتها منتظر بودم تو چیزی رو بفهمی که خودم حتی یک بار هم درست توضیحش نداده بودم.
حالا میفهمم نمیشه از یه نفر انتظار داشت تمام حرفهای نگفتهت رو از روی رفتارت بخونه.
کاش میتونستم فقط یک بار دیگه باهات حرف بزنم، نه برای شروع دوباره، فقط برای اینکه این بار چیزی رو پنهان نکنم.»