اگه یادتون باشه گفتم که پرچم حزب الله رو خریدم و موقع خریدنش کتاب «صبح شام»(خاطرات شهید دکتر حسین امیرعبداللهیان)رو هم گرفتم و دارم میخونمش
حالا خریدن این کتابم یه ماجرا داشت
من معمولا کتابایی با ژانر داستانی میگیرم بخاطر همین وقتی کتاب صبح شام رو برداشتم بخرم ،بابام روش رو خوند و دقیق یادم نیست چی گفت (قضیه مال اردیبهشته)یه چیزی مثل«تو با بحران های سوریه چیکار داری؟»
(در واقع با لحن خوب گفت و خوشش اومده بود که یه همچین کتابی برداشتم و از طرفی هم تعجب کرده بود رمان و داستان برنداشتم)
اون موقع با اینکه نیت پشت اون سوال رو میدونستم ،بغضم گرفت.
تصور به اینکه مشکلی که میتونست تو جبهه های دیگه حل بشه الان به ایران رسیده.تصور اینکه این همه مدت نسبت به این مسائل توجه کافی نداشتم. فهمیدن اینکه نیاز به اطلاعات بهتر،بیشتر و کامل تری دارم و باید بیشتر تلاش کنم.
همه اینا به تفکرات بیشتری نیاز داره و باید بیشتر تلاش بکنم.
راجب چند صفحه اول که باید بگم گریه کردم یادم نمیاد برای کتاب اینقدر گریه کرده باشم. حالا دلیل گریه کردنام چی بود؟
۱-توی کتاب نوشته مقام معظم رهبری حضرت آیت الله العظمی خامنه ای (مد ظله العالی)[این صفحات رو دوبار خوندم و هردوبار گریه کردم]
۲-خود آقای امیرعیداللهیان شهید نشده بودندد
۳-حاج قاسم سلیمانی
۴-بعضی اتفاقاتی که توی سیاست های ایران افتاده و برام یاد آوری میشد
۵-پیشبینی ها رخ دادن
۶-روش دشمن هنوزم همونه که بود و خیلیا هنوزم نمیدونن
کلا کتاب جوری بود که برمیگشتم به سال های۱۳۹۹-۱۴۰۰
با اینکه اون سال ها هم همچین شادی زیادی نداشت ولی بدون شک بهتر از این چند سال اخیر بود.
خیلیا در قید حیات بودن
خیلیا هنوز انسان بودن
خیلی اتفاقات و اغتشاشات اتفاق نیوفتاده بود
خیلی بی احترامی به اسلام اتفاق نیوفتاده بود
خلاصه که گریه کردم و احتمالا جلوترهم گریه خواهم کرد(تا صفحه۴۸خوندم)
#کرمکتابباشه 🐛