eitaa logo
یادم باشد
29 دنبال‌کننده
265 عکس
58 ویدیو
3 فایل
کانالی برای ثبت احساس و خاطراتم ناشناس https://abzarek.ir/service-p/msg/4971561
مشاهده در ایتا
دانلود
عه راستی یادم رفت راجب دیشب بگم چیشد😂
یادم باشد
دیشب شنبه ۱۴۰۴/۱۲/۲۳ دیشب خیلی عجیب بود😅یکم دیرتر از همیشه رسیدیم اما چیزی شروع نشده بود و جمعیت کم بود. مامانم گفت اینا چرا امروز دیر شروع کردن منم برگشتم گفتم امشب جمعیت کمه یکم صبرکردن جمعیت بیشتر بشه شروع بکنن یعنی از این حرفم چند دقیقه نگذشته بود که دسته اومد و چنان جمعیت پرشور و هیجانی ریختن تو خیابون که بیا ببین آدم کیف میکرد😍 یهو این پرچم اومد گفتم حتما میخوان بکشنش اونور گفتم زیرش بمونم میکشنش کنار که نکشیدن موندم زیرش🤣 آخر خودمو کشیدم کنار رفتم اونور وایستادم کلا دیشب حس و حال متفاوتی داشت،دوستش داشتم🔥
دیشب پرچما خیلی به دلم نشسته بودن
4.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
چون نمیخوام قیافه آدما تو فیلم بیوفته نمیتونم فیلم رو کامل بزارم ولی چهارطرف چهارراه شلوغه شلوغ بود🔥
نشستم چندتا از نقاشی هامو رنگ کردم فکرکنم رنگ نمیکردم سنگین تر بود از اولشم رابطه خوبی با رنگ آمیزی نداشتم😮‍💨 🖊
یکشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۲۴ امشب کار داشتیم یه حدودا نیم ساعت دیرتر رسیدیم اجتماع عوضش از اونور دیرتر برگشتیم همیشه اولاش میومدیم جلو وایمیستادیم جمعیت رو حس نمیکردم ولی امشب چون میخواستیم بریم جلوتر قشنگ حس کردم که چقدر زیادیم🔥 هوا نسبتا گرم تر از روزای قبل بود چ بارونم نم نم می بارید .واقعا حس خوبی داشت🌧 امشب روهم دوست داشتم .تصور اینکه یه روزی این خاطرات خوشگل از همبستگی و اتحاد مردمم رو برای آیندگان تعریف کنم خوشحالم می‌کنه 🥲❤️
بعضی روزا مثل امروز خیلی حالم گرفته اس میام اینجا یکم تایپ کنم خالی بشم میبینم نه، چون حالم بده دلیل نمیشه حال بقیه روهم خراب کنم چون استرس دارم چون خسته ام دلیل نمیشه این احساسات رو به دیگران انتقال بدم. از اونور تو دنیای واقعی هم باید خودمو سفت و سخت نشون بدم دارم میترکم
هدایت شده از فریم
522.5K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فشاری شدی یهودی؟ در هر صورت ما به بهشت میریم @fraame     ☫رسانه فریم☫
راجب امشب بگم که قشنگ حس غم امروزم رو منعکس کرد🥲
دوشنبه ۱۴۰۴/۱۲/۲۵ امشب رفتیم اول نماز بخونیم بعدش بریم اجتماع خیابونا خیلی شلوغ بودن مثل نزدیکای عید هرسال شده بود زیاد اهمیت ندادم گفتم حتما مثل هرشب راه رو بستن برای اجتماع ترافیک شده ماشین رو نگه داشتیم و پیاده که شدم دیدم دست فروشا هستن پیاده رو هم پرشده. قشنگ حس و حال عید بود. میدونی از یه طرف خوشحالم مردم هنوز به زندگی ادامه میدن ولی از یه طرف ناراحتم که چرا اینقدر بیخیال به نظر میرسن . شایدم همینه به نظر میرسن،شاید اونام لبخند میزنن درحالی که دلشون پره.کاش اینجور باشه... رفتیم نماز خوندیم برگشتیم خیابون. امشب نمی تونستم خوب شعار بدم خلط گلوم اذیتم میکرد.مریض نیستم ولی بودش خودمم نمیدونم چرا. یهو بغضم گرفت میخواستم گریه کنم. برام دردناک بود تنها کاری که میتونم انجام بدم اومدن به خیابون و شعار دادنه. میدونم اینم مهمه ولی خیلی حس ضعیف و به دردنخور بودن کردم. به این فکرکردم شاید اگه تو یه شهری مثل تهران بودم و صدای انفجار و اینارو می‌شنیدم بازم میتونستم بیام؟ میتونم بگم که کاری کردم؟ حتی احتمال اینکه شهید بشمم خیلی کمه شایدم اصلا نیست .مگه من لیاقت همچین مقامی رو دارم؟ بغض و خلط و افکارم باهم همکاری میکردن و داشتن خفه ام میکردن. ضربه پایانی هم حرفای رهبر شهیدمون(من هنوزم باورم نمیشه)و دعای فرج بود. اون قسمت از حرفای آقا بودن که میگفتن:« جان ناقابلی دارم، جسم ناقصی دارم ،اندک آبرویی هم دارم که این روهم خود شما به ما دادید،همه این ها رو من کف دست گرفتم در راه این انقلاب و ر راه اسلام فدا خواهم کرد» دلم میخواست بمیرم. یه همچین کسی خودشو فدای ما کرد. چرا من زنده ام و اون دیگه نیست؟ چرا بخاطر بیداری ما باید شهید می شد؟ چرا؟چرا؟چرا؟ سه ضلع خفه کردن من(بغض،افکار،خلط) داشتن با تمام وجود کار می کردن. دعای فرجم که داشتیم میخوندیم دیگه نتونستم ادامه بدم بی صدا گریه کردم. برای اینکه صدای گریه ام نیاد دیگه زمزمه هم نمیکردم تو دلم میخوندم فقط دهنم حرکت می کرد. فقط کاش آقا بیاد. کاش بیاد. کاش...