از رقص سلبریتیها تا حسینیه معلی و خونی بر دست روشنفکرانِ جامعهنشناس
شهاب اسفندیاری
گزارش اخیر آفکام از کاهش تماشای سنتی تلویزیون در بریتانیا خبر میدهد. رفته رفته از تعداد تماشاگرانی که در ساعات پربیننده «پای تلویزیون مینشینند تا ببینند چه نشان میدهد» کاسته میشود و تماشای انتخابی و شخصی بر سکوهای مختلف افزایش مییابد.
البته رسانههای بزرگ خدمت عمومی مانند بیبیسی هم با راهاندازی پلتفرمهای جدید بر بستر اینترنت مانند iPlayer مخاطبان خود در فضای مجازی را افزایش دادهاند. همانطور که در ایران هم تلوبیون سکویی محبوب برای تماشای انتخابی و شخصی برنامههای تلویزیون را فراهم آورده است.
نکته قابل توجه در گزارش آفکام آمار بینندگان مهمترین مناسک تلویزیونی و پربینندهترین برنامههای تلویزیونی در بریتانیا است. در سال ۲۰۲۲ مسابقه فوتبال انگلستان - فرانسه در جامجهانی با ۱۶/۱ میلیون بیننده در رتبهی اول و مراسم تشییع جنازه ملکه با ۱۳/۲ میلیون در جایگاه دوم قرار دارد.
پر بینندهترین برنامهی تولیدی BBC در انگلستان یک مسابقهی رقص سلبریتیها است که ۱۹ سال سابقهی پخش دارد. این برنامه در موفقترین فصل خود ۱۱ میلیون بیننده داشته است. اگر جمعیت بالای ۱۲ سال آن کشور (حدود ۵۷ میلیون نفر) را در نظر بگیریم، این برنامه حدود ۲۰٪ بیننده داشته است.
مقایسهی این آمار با آخرین نظرسنجی در مورد مخاطبان ویژه برنامههای محرم در تلویزیون ایران قابل توجه است. پر بینندهترین برنامهی دههی اول محرم در ایران حسینیهی معلی بود. بر اساس نتایج نظرسنجی ۳۰/۶ ٪ از مردم (بالای ۱۲ سال) تماشاگر این برنامه بودند؛ یعنی حدود ۲۰ میلیون نفر.
این که یک برنامهی مذهبی مانند «حسینیه معلی» سهم مخاطبش از جامعهی ایران بزرگتر از سهم مخاطب یک مسابقهی رقص سلبریتیها از جامعهی بریتانیا است، قاعدتاً برای هر جامعهشناس حقیقتجو و تحلیلگر منصفی باید محل تأمل باشد.
بیگمان جایگاه نهاد دین و گستره و عمق نفوذ آن در این دو جامعه بسیار بسیار متفاوت است. این که افرادی مثل نقل و نبات از «زوال مرجعیت دین»، «دینگریزی»، «افول باورهای مذهبی»، و حتی «فروپاشی اجتماعی» در ایران سخن میگویند بیشتر از جنس «آرزو اندیشی» است.
این که برخی بدون توجه به این تفاوتهای بنیادین در جایگاه و قدرت نهادهای اجتماعی و سازمانهای مدنی و ساختارهای حقیقی قدرت، مطالبهی دگرگونی ناگهانی ساختارهای حقوقی و تحقق یک جامعهی سکولار و بیاعتنا به نهاد دین و ارزشها و هنجارهای آن را طرح میکنند، آرزو اندیشی است.
ظاهراً برخی ترجیح میدهند که «جامعهنشناس» باشند و به ترویج و نشر پیشفرضهای ایدئولوژیک و گزارههای سیاسی خود اکتفا کنند. این رویکرد اگر صرفاً یک تفنن نظری بود اشکالی نداشت. فاجعه آنگاه رخ میدهد که برخی تصویر برساختهی این روشنفکران و جامعهشناسان از جامعه را باور کنند.
آن جوانی که فکر و ذهنش از این تصورات آکنده شده که «دین در حال زوال است»، و «جامعه در حال فروپاشی است»، و «نظام به زودی سقوط میکند»، طبعأ با محاسبات غلط ممکن است خطر کند و وارد میدان مبارزهای خیالی شود که پیروزی در آن خیلی نزدیک و در دسترس به نظر میرسد.
بر این اساس، آنها که چنین تصاویر جعلی از جامعه را برمیسازنند و ترویج میکنند در همهی مصائب و هزینههایی که بر نسل جوان تحمیل شده، شریک و مسئولاند. در مرور وقایع تلخ پائیز سال گذشته، این حقیقت را بیپرده باید گفت که برخی روشنفکران و جامعهشناسان خون بر دستان خود داشتند.
پ.ن. ۱:
به قید «برخی» در جملهی آخر لطفاً دقت شود. بودند جامعهشناسان و فعالان اجتماعی و سیاسی که در بحبوحهی همان حوادث تلخ کف خیابانها، هشدار میدادند که این حکومت «پوشالی» نیست و «براندازی» آن نه ممکن است و نه مطلوب. البته شاید این صداها معدود بود و کمی هم دیر.
پ.ن.۲:
برخی دوستان نکتهسنج ممکن است بگویند اگر تلویزیون ایران هم رقص سلبریتیها پخش کند چه بسا بیشتر از حسینیه معلی بیننده داشته باشد. به این بزرگواران عرض شود که آفتاب آمد دلیل آفتاب! این که چنان برنامههایی از تلویزیون ایران پخش نمیشود، خود دلیل است بر نفوذ و قدرت نهاد دین.
پایان
#سیر_یادداشت_خوانی (4)
اعتبار، خرواری چند!
ـ آقای کارگردان، فیلمی را که ظرفیت و کشش آن بیش از ۴۵ دقیقه نیست، در ۱۰ قسمت ۶۰ دقیقهای میسازد و به صداوسیما میفروشد. در این فیلم، گفتوگوها یا صحنههایی طولانی را میبینید که هیچ دلیلی جز هنر کش دادن، پای آنها را به فیلم باز نکرده است. چرا او به اعتبار حرفهایاش نمیاندیشد؟ چون سفارشپذیری، او را از هر گونه اعتباری بینیاز میکند.
ـ روحانی مسجد، حدیثی را برای مردم میخواند که ۵ دقیقه برای اطمینان از سند آن، وقت نگذاشته است. چرا؟ چون اعتبار علمی در ذهن او و مخاطبانش جایگاهی ندارد.
ـ کارخانۀ تولید لوازم خانگی، بیکیفیتترین کالاها را روانۀ بازار میکند و هیچ غم اعتبار به دل راه نمیدهد.
ـ آقای سیاستمدار، پیش از انتخابات، وعدهها و شعارهای آسمانخراش میدهد، و پس از انتخاب به ریش همۀ ما میخندد. چرا؟ چون او به اعتبار سیاسیاش در جامعه اهمیتی نمیدهد و میداند که آیندهاش در گرو خوشخدمتی است، نه کارنامهاش.
ـ سیاستمداری دیگر، در یک ساعت سخنرانی، صد گونه مغلطه و شعبده میکند و خودش هم میداند که شنوندۀ باهوش، حرفهای او را باور نمیکند؛ اما بیمی به دل راه نمیدهد؛ چون نیازی به اعتبار در نزد نخبگان ندارد.
ـ استاد دانشگاه، بدون کمترین صلاحیت علمی، دشوارترین درسهای مربوط با نامربوط به رشتۀ دانشگاهیاش را میپذیرد و نیرو و وقت نسلی از دانشجویان را تباه میکند. آیا برای او مهم نیست که اعتبار علمیاش را از دست بدهد؟ نه.
ـ مجریان برنامههای صداوسیما، یک مشت جملههای کلیشهای و تکراری و بسیار سطحی و مصنوعی را تحویل بینندۀ بیچاره میدهند و هیچ نمیاندیشند که ده برابر آنچه در جلو دوربین میگویند، باید مطالعه و تأمل کنند. چرا؟ چون آنان به اعتبار حرفهای نیاز ندارند. لوسبازی و شیکپوشی و پشتهماندازی و خوشتیپی، چه کم از اعتبار هنری دارد!
ـ مجلس هفتم با شعار «ژاپن اسلامی» افتتاح شد. اما در همان دوران ما به کرۀ شمالی نزدیکتر شدیم. آن مجلس به پایان رسید و رئیس آن اکنون بیست شغل مهم علمی و اجرایی دارد. اگر کارنامه در این مُلک اعتباری داشت، ایشان اکنون باید در خانۀ کذاییاش مینشست و خاطرات اسفبارش را مینوشت و در پی ناشری خوشحساب میگشت.
ـ نیازی نیست که مردم به کارنامۀ مسئولان نمره بدهند؛ مسئولان محترم، اعتبار و نمرۀ قبولی خود را از جایی دیگر میگیرند.
ـ آقا یا خانم پزشک، ساعت هفت صبح به درمانگاهی دولتی میآید و تا هفت عصر، بیش از صد بیمار را ویزیت میکند. او میداند که استقبال از او وامدار ارزانی درمانگاههای دولتی و سخاوت بیمه است، نه محصول حوصله و وجدان کاری او. پس چرا به خود زحمت بدهد و بیمار را آدم به حساب آورد؟
ـ سیستم مدرکدهی در دانشگاههای ایران، شاهکار اعتبارسوزی است. اعتبار را میخواهند چه کنند! سردرهای بزرگ و ساختمانهای چشمپرکن کافی است.
ـ نظامی نطق سیاسی میکند؛ سیاسی گارد نظامی میگیرد؛ روحانی جامۀ محتسب میپوشد؛ پزشکان برج میسازند؛ مهندسان تجارت میکنند... کسی برای اعتبار صنفیاش تره خرد نمیکند.
ـ اعتبار، اعتباری داشت آن روزها که سیاست، سنگ ترازوی ارزشها و شایستگیها نبود.
در ایران، کسی محتاج اعتبار نیست. برای رسیدن به جایگاهها و مناصب و مشاغل، راههایی بسیار کوتاهتر و بیدردسر وجود دارد. راههای وسوسهانگیز میانبر، چنان مقصود را نزدیک میکنند که همۀ اعتبارها را از اعتبار میاندازند. اعتبار، رنج و زحمت دارد. باری چنین گران را چرا باید بر دوش کشید وقتی از آن آبی گرم نمیشود و آب در جایی دیگر غلغل میکند؟ عرق جبین و کدّ یمین، سهم سادگان و عقبماندگان از قافلۀ ارتباطات و سیرک ریا و سرسپردگی است. وقتی رقابت بر سر همرنگی و زرنگبازی است، اعتبار خرواری چند!
مرحوم رضا بابایی/مرداد 98
#سیر_یادداشت_خوانی (5)
آری؛ اینچنین بود برادر
تاریخ انقلاب اسلامی، از جهتی شبیه تاریخ اسلام است. در هر دو، فقه و صورتگرایی بر دیگر برنامهها و آرمانها غلبه کرد. اسلام با شعارهایی بسیار ساده و عرفی شروع شد. پیامبر اسلام(ص) از مردم مکه جز این نمیخواست که به یکتایی خدا گواهی دهند: قولوا لااله الاالله تفلحوا. در پیمانی که با مردم یثرب در عقبۀ اول بست، هیچ نشانی از احکام فقهی نیست. درخواست پیامبر(ص) از اهل یثرب، اموری ساده مانند بیزاری از شرک و اطاعت از وی و ترک فرزندکشی و دزدی و بهتان بود. حتی از آنان نخواست که به رسالت و مقام پیامبری او گردن گذارند. اما آنچه پس از ایشان رخ داد، فراموشی آرمانها و جایگزینی احکام جزئی فرعی بود؛ چنانکه هنوز وقتی کسی میگوید ما میخواهیم اسلام را اجرا کنیم، ذهنها بیشتر به سوی اموری همچون حجاب و عمل به احکام قصاص و جزا و نهادسازی و مناسک دینی میرود. این سرنوشت، علل جامعهشناختی دارد، نه معرفتی. حکومتهایی که به نام دین در قرون نخستین اسلامی بر سر کار آمدند، برای نظم امور و مدیریت جامعه، به فقه بیش از معنویت و عدالت نیاز داشتند. بنابراین احکام را برکشیدند و اهداف را اندکاندک به حاشیه راندند.
در ماههای منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی نیز، تصوری که مردم از حکومت اسلامی داشتند، تحت تأثیر خبرهایی بود که از عدل علی و معنویت امام سجاد و دانایی امام صادق شنیده بودند. معلم دینی مردم در آن زمان، شریعتی و طالقانی بود. بزرگترین و مؤثرترین راهیپمایی سال ۵۷ که شاه را از ماندن در کشور ناامید کرد، به دعوت آیت الله طالقانی و در روز تاسوعا و همزمان با سالروز تصویب اعلامیۀ حقوق بشر در سازمان ملل بود: «... اينجانب در روز یکشنبه تاسوعا که با روز اعلامیۀ جهانی حقوق بشر مصادف است، از ساعت ۹ با عزم و معرفت و آگاهی به تمام جوانب و لوازم امر، این راهپیمایی را از خانهام آغاز میکنم. سید محمود طالقانی» در آن روزها کتابی که بیش از همه دستبهدست و خوانده میشد، کتابهای شریعتی و نهجالبلاغه بود. من در زمستان ۵۷، برای خریدن یک جلد نهجالبلاغه به دو سه کتابفروشی شهر سر زدم؛ اما پیش از من، مردم همۀ نسخههای کتاب را خریده بودند و چاپ جدید هنوز به دست کتابفروشیها نرسیده بود. از سال ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۹، یعنی نزدیک به یکدهه، کتابهای شریعتی پرفروشترین کتابهای ایران بودند. تیراژهای چندصدهزاری و چاپهای مکرر در کمتر از یک ماه، که اکنون به نظر خواب و خیال میآید، آن روزها که جمیعت ایران به چهل میلیون نمیرسید، رخدادی روزمرّه به شمار میآمد. نسل ما تنها نسلی است که در صف خرید کتاب ایستاده است. استقبال از کتابهای شریعتی، چنان بود که کیوسکهای روزنامهفروشی به کمک کتابفروشیها آمدند. در تاریخ ایرانزمین، هنوز کتابی نتوانسته است در شمارگان چاپ، با کتابِ «آری اینچنین بود برادر» شریعتی رقابت کند.
در آن روزهای بیم و امید، ترکیب «حکومت اسلامی»، مردم را بیشتر به یاد عدالت، اخلاق، راستگویی و پاکیزگی میانداخت. اسلام اسم مستعار آزادی و عدالت بود، و سنگری برای مبارزه با استبداد شاهنشاهی. نقد مردم به شاه، یکهتازی او در صحنۀ سیاست و اقتصاد کشور بود. کسی نمیگفت چرا شاه ریش ندارد، چرا فرح چادر بر سر نمیکند، چرا دست دزد را نمیبرند، چرا حجاب آزاد است، چرا دیۀ زن و مرد مساوی است، چرا در گزینش کارمندان به میزان آگاهی آنان از احکام شرعی توجه نمیشود، چرا زنان را به ورزشگاهها راه میدهند، چرا سن بلوغ رسمی بیشتر از سن بلوغ شرعی است... اگر سینماها را هم به آتش میکشیدند، بیشتر از باب مخالفت با مظاهر حکومت بود، نه به دلیل فیلمهایی که اکران میکردند؛ چنانکه بانکها و شهرداریها را هم آتش میزدند. برخلاف جمهوری اسلامی، انقلاب اسلامی ایران ماهیت فقهی نداشت؛ وگرنه با استقبال همۀ طبقات اجتماعی و فرهنگی جامعه مواجه نمیشد.
در میان بخشهای مختلف دین، فقه کمترین سهم را از قرآن و متون و آرمانهای دینی دارد؛ اما نیاز جامعه به قانون و نیاز حکومتها در دوران سنت و پیشاقانون به نرمافزاری برای نظمدهی به امور، بیشترین میدان را به فقه داد. به همین دلیل در تاریخ اسلام هژمونی فقه و اتوریتۀ فقها شکل گرفت و حوزههای علمیه، مدارس فقهی شد. فروکاست دین به فقه و شریعت، رخدادی تاریخی است که اگرچه با روح دیانت نمیسازد، نیاز حکومتها را در عصر سنت برآورده است. به دلیل تفاوت ماهوی میان حکومت و دین، حکومت دینی ناممکن است؛ اما حکومت فقهی، ممکن و در دورههایی از زمان مفید بوده است.
+ مرحوم رضا بابایی_ جمعه نوزدهم بهمن ۱۳۹۷
#سیر_یادداشت_خوانی (6)
دو عاشق
مولوی در دفتر چهارم مثنوی میگوید: روزی مجنون بر شتری ماده سوار شد تا به سوی منزل لیلی رود؛ اما شتر بهتازگی کرهای به دنیا آورده بود و نمیخواست از او دور شود. مجنون هوای منزل لیلی در سر داشت و شتر آرزوی بازگشت به سوی فرزند خویش. شتر هرگاه که میفهمید مجنون در خیال لیلی فرورفته و افسار از دست او رها شده است، به عقب بازمیگشت. مجنون که به خود میآمد، خویش را در مبدأ راه میدید و دوباره میکوشید شتر را به راه آورد و به سوی منزل لیلی ره سپارد. سه روز در راه بودند؛ اما هر روز در اول راه.
میل مجنون پیش آن لیلی روان
میل ناقه پس پی کره دوان
یک دم ار مجنون ز خود غافل بُدی
ناقه گردیدی و واپس آمدی
مجنون دانست که ناقه از او عاشقتر است. پس او را به حال خود رها کرد و پیاده به سوی لیلی راه افتاد.
داستان ملتها و حکومتها گاهی داستان همراهی دو عاشق با یکدیگر است. هر یک هوایی دیگر در سر دارد. یکی نان میخواهد و شغل و ارزانی و رشد اقتصادی و آسودگی خاطر و هوای پاک و محیط زیست پایدار و تعامل با دنیا، و دیگری نابودی فلان و بهمان. یکی هوای پیوستن به جامعۀ جهانی در سر دارد و دیگری پیوسته تیغ گسستن را تیز میکند. یکی به تجربههای بشری مینگرد و دیگری همۀ دستاوردهای جهانی را مشکوک میخواند و همۀ نهادهای بینالمللی را مزدور. یکی از این دو باید معشوق خویش را وانهد تا بتواند دیگری را همراهی کند؛ وگرنه در این راه دراز، هر دو پیر و خسته و زمینگیر میشوند.
گفت ای ناقه چو هر دو عاشقیم
ما دو ضد پس همره نالایقیم
+مرحوم رضا بابایی _ شنبه بیست و نهم دی ۱۳۹۷ | 6 نظر
غربزدگان کتاب جلال آل احمد، همان طاعونیهای رمان آلبرکامو هستند
نظری است مبنی بر اینکه کتاب غربزدگی از سیدجلال آل احمد، ایدهای اقتباس شده از رمان «طاعون»، نوشته آلبرکامو است. هرچند به دلیل انسی که سیدجلال آل احمد با آثار کامو داشته و اینکه آلاحمد یکی از مترجمان معروفترین اثر کامو یعنی رمان «بیگانه» است، این احتمال دور از انتظار نیست. اما لازم است تا نگاهی به ایده این دو کتاب داشته باشیم تا بهتر درک کنیم که چگونه غربزدگیِ جلال، نسخهای سیاسی ـ اجتماعی از طاعونِ کامو است.
شهری که طاعونزده شد
در رمان طاعون در شهری بیروح و بیسبزه «اران» ما شاهد هجوم موشهایی هستیم که بیماری مرگبار طاعون را در سراسر شهر اشاعه میدهند و به همین دلیل سایه مرگ بر سر شهروندان، یکی پس از دیگری سایه میافکند. ما در طاعون، شاهدِ عینی بازخورد و واکنشهای متفاوت هر یک از مردم شهر، نسبت به مصیبتی واحد و یکسان هستیم. کتاب رفته رفته تغییرات رفتار و احساسات و حرکت و عصیانی اجتماعی را در مقابل طاعون به تصویر میکشد.
این شهر رفته رفته از هجوم موشهای طاعون زده پُر میشود و داسِ مرگ عزرائیل با سرعت بیشتری بر گردن قربانیان فرود میآید. سرایت طاعون از فردی به فرد دیگر، به حدی سریع و راحت است که دروازه شهر را میبندند و بیماران را از خانوادههایشان دور و قرنطینه میکنند.
عصیان در برابر وضع موجود
اما پزشکی به نام «ریو» به همراه همکارانش در پی درمان و کشف این بیماری مهلک برآمدند. بیماری خانمانسوزی که هر لحظه اساس زندگی را بیش از پیش مختل کرده و بنیان جامعه را تضعیف میکند. آنان خواستار عصیان در برابر وضعیتی هستند که مردم را به ورطه نابودی کشانده و حیات اجتماعی شهر اران را هر لحظه به لبه پرتگاه نابودی نزدیکتر میکند. طاعون حکایت همبستگی و اتحادی است که رفتهرفته شکل میگیرد. اگر رمان بیگانه را یک عصیان منفعلانه فردی قلمداد کنیم که مورسو، شخصیت اول داستان را درگیر خود کرده بود؛ رمان طاعون، از عصیانی فعالانه سخن میگوید که با اتحاد مردم و پزشکان صورت میگیرد. عصیانی که از فردیت منفعلانه و پوچ، فاصله گرفته و به سمت یک حرکت فعال جمعی پیشروی میکند.
مردمی که طاعون، عزیزانشان را از آنها دور کرده، احساساتشان جریحهدار میشود. بسیاری از آنان درگیر تحیر و تعجب شرایطند، در حالی که در این برهه، بیشترین چیزی که اهمیت دارد، شناختِ واقعه و پذیرش به همان شکل است. برای گذر از یک مصیبت، ابتدا باید آن را شناخت و پذیرفت. طاعون هست، انکار آن یا سرگرم شدن به وسیله مخدرات گوناگون، چیزی از مرگبار بودن و خشونت او کم نمیکند.
غربزدگی، وبازدگی و طاعونزدگی
طرح جلال در کتاب غربزدگی هم چنین چیزی است، با این تفاوت که او به جای عبارت طاعون از بیماری وبا یاد میکند. او در ابتدای کتاب مینویسد: «غربزدگی میگوییم همچون وبازدگی. سخن از یک بیماری است، عارضهای از بیرون آمده و در محیطی آماده برای بیماری رشد کرده است. مشخصات این درد را بجوییم و علت یا علتهایش را و اگر دست داد راه علاجش را.»
جلال از روشنفکرانی بود که فضای بیروح و جهلزده ایرانی را به خوبی درک کرده است و معتقد بود در چنین فضایی، غربزدگی با رواج فرهنگ عامهپسند اروپایی که توسط مجلات و مطبوعات زرد تبلیغ میشوند، بنیان اخلاقی ما را از بین برده و آتشی، بر خرمن هویت ایرانی ماست.
اهمیت غربزدگی جلال در کجاست؟
او دقیقا غربزدگی را مرضی میداند که باید کشف شود و مورد شناخت دقیق قرار گیرد. روشنفکران دهه ۳۰ خود را پزشکان اجتماعی میدانستند که باید بیماری و ضعف جامعه را کشف کنند و نسخه شفابخشی برای آن تجویز بنویسند. به قول نگین نبوی: «گرچه کتاب غربزدگی به شکلهای مختلفی تفسیر شده است اما معمولاً از آن به عنوان کتابی یاد میشود که از ضرورت جنبشی برای ابراز «وجود» سخن گفته است.» سالها بعد که رویکرد منفی به غربزدگی از طریق ترجمههای متعدد گفتار «جهان سومگرایی» رواج یافت، رضا براهنی در سال ۱۳۴۷ در مورد اهمیت کتاب جلال گفت:« غربزدگی آل احمد هر اشتباهی هم که داشته باشد بدون شک از جنبههای رسالهای است که از نظر تعیین و تکلیف کشورهای استعمارزده در برابر کشورهای استعمارگر، همان اهمیت را دارد که مانیفست مارکس و انگلس در تعیین و تکلیف پرولتاریا در برابر بورژوازی و کاپیتالیسم داشته است. غرب زدگی آل احمد نخستین رساله شرقی است که وضع شرق را در برابر غرب روشن میکند.»
ادامه👇👇
غربزده، بیگانه است
نگین نبوی در کتاب روشنفکران و دولت در ایران مینویسد: «غربی شدن روزافزون به شکل ظهور مجلات عامه پسند فراوان که فرهنگ غرب را تبلیغ میکردند، به عنوان نمونهای نفرت انگیز از حمایت رژیم از کلیه ظواهر غربی تلقی میشد. این قبیل مجلات که «رنگیننامه» خوانده میشد از نظر وی [جلال] هیچ ارزش و هدفی نداشت جز اینکه سرگرمی و فرار از واقعیت را برای تودهها فراهم سازد. روشنفکری که میخواست مشوق آثار پرسش برانگیز باشد، انتشار اینگونه مجلات را تهدید برای جامعه میدانست به ویژه برای جوانانی که به سبب آن، روز به روز بیشتر از فرهنگ خودشان بیگانه میشدند و از زیر بار مسئولیت خود میگریختند.»
ابراهیم فیاض، استاد جامعهشناسی دانشگاه تهران، میگوید: «فرهنگ زنانه و تمدن مردانه است.» بیگانه شدن جوانان غربزده با فرهنگ خود، دقیقاً چیزی شبیه به بیگانگی مورسو، شخصیت اول رمان «بیگانه» با مادر خود است که در برابر فوت او هیچ احساسی ندارد و هیچ معنایی را درک نمیکند. گویی جوان غربزده که با فرهنگ خود قطع ارتباط کرده، «مورسو» در همان رمان بیگانه است، اما در رمان طاعون، بیگانگی به طاعونزدگی بدل گشته و این جوان باید چون دکتر ریو در برابر مرضی به نام خودباختگی در برابر اروپا عصیان کند.
مسئولیت و مقاومت تحت هر شرایطی باید حفظ شود
کامو دقیقاً چنین وضعیت منفعلانهای را تشبیه به مردم طاعونزدهای میکند که مسئولیتی در قبال وضع موجود ندارند و فراموشی و تسلیم مرگ شدن را نوعی تخدیر میدانند که آنان را از هیاهوی چندروزه دنیا فارغ میکند. انسانهای طاعونزده در مواجهه اول، دیدگاهی اومانیستی به قضیه دارند. هرکسی به فکر خودش است. آنها حتی نمیخواهند طاعون را بشناسند تا آن را بپذیرند. دقیقاً مثل شرایط غربزدگی که نمیخواهد ماهیت و به تبع آن عوارض غربزدگی را درک و فهم کند.
در شهر اران طاعون قویتر از آن حرفهاست که بارش را ببندد و برود، اما چیزی که اهمیت دارد، مقاومت و تلاش در برابر آن است. گوهره انسان و تکلیفگرایی در همین عصیانی است که باید شکل بگیرد، هیچ چیز ولو قلت عِده و عُده نباید مانعی در برابر راه او باشد.
پایان پیام
منبع: خبرگزاری فارس
نقدی بر سروش
دکتر سید محمدتقی موحد ابطحی، عضو هیئت علمی پژوهشگاه حوزه و دانشگاه در خصوص سخنرانی اخیر عبدالکریم سروش نوشت:
دکتر عبدالکریم سروش در سخنرانی اخیر خود با عنوان «حقیقت و روش» بحثی را مطرح کرد که به تعبیر خود بهمعنای عدول از مبنای معرفتشناختی وی در باب نظریه صدق بود و موجب تعجب اساتیدی بود که نزدیکی فکر هم با وی داشتند.
دکتر سروش در این سخنرانی بهاستناد برخی از اشکالات نظریه مشهور صدق تطابقی، و با توجه به اینکه برخی از مهمترین اشکالات به این نظریه در طول زمان پاسخ دادهشدهاست، از جمله اصلاحیهای که در «تقریر تارسکی» از نظریه صدق تطابقی ارائه شد و مورد پسند کارل پوپر که دکتر سروش آرا او را در ایران ترویج میکردند، قرار گرفت و... از نظریه صدق تطابقی عدول کرده و نظریه توافق عقلا را اختیار میکنند.
باز به تصریح سروش مراد از عقلا صرفاً فلاسفه و دانشمندان نیستند، بلکه همه مردم جزء عقلا قلمداد میشوند (شاید ناظر به این جمله مشهور که از میان اشیا جهان عقل از هر چیز دیگری بیشتر بهشکل مساوی بین مردمان تقسیم شدهاست...). وی به برخی از تبعات در بادی نظر نامطوب این نظریه هم وفوق داشت؛ برای مثال:
1.اگر در موضوعی بین دو گروه توافقی رخ نداد، باید قائل به حقیقت دوگانه شد.
2.اینکه عوامل مختلفی میتواند در ایجاد توافق جمعی نقشآفرینی کند، از جمله استدلال، جدل، خطابه و حتی قدرت و در نتیجه قدرت هم میتواند زمینهسازی توافق جمعی و در نتیجه صدق و حقیقت شود و برای مثال ما میتوانیم حقیقت فاشیستی هم داشتهباشیم.
3.با توجه به اینکه نظریه ایشان نسبت به نظریه صدق تطابقی طرفدار بسیار کمتری دارد، در نتیجه در حال حاضر میتوان گفت که این نظریه از حقیقت کمتری نسبت به دیگر نظریات صدق برخوردار است
بحث تفصیلی درباره مبنای جدید معرفتشناختی دکتر سروش را به فرصتی دیگر میسپارم و در این مجال تنها به ذکر چند نکته بسنده میکنم:
1.آیا مشکلات نظریه صدق تطابقی بیش از مشکلات نظریه انسجام و کارکردگرایی و بهخصوص نظریه جدیدی است که دکتر سروش درصدد طرح و بسط و تلاش برای جلب موافقت دیگران هستند؟ آیا بر مبنای استدلال بر اساس بهترین تبیین نمیتوان گفت که در حال حاضر معقولتر آن است نظریه صدق تطابقی را بهدلیل مشکلات کمتر آن اخذ کنیم؟ هر چند میتوانیم شنونده بسط نظریه جدید دکتر سروش باشیم.
2.بهمحض آنکه قایل به حقیقت دوگانه شدیم، این پرسش مطرح میشود که آیا میتوان از حقیقت سهگانه و چهارگانه و... هم سخن گفت. بر مبنای مختار دکتر سروش، پاسخ مثبت است. هر گروهی میتواند حقیقت مخصوص به خود را داشتهباشد.
این کار را دست کم میتوان تا یک جمع دو نفره دنبال کرد، به این معنا که برای شکلگیری یک حقیقت و صدق، دست کم به دو نفری که بر سر موضوعی با هم توافق داشتهباشند، هر چند دیگران با آنها موافق نباشند، نیاز است. شاید بهاستناد بحثی که در ارتباط با امتناع زبان خصوصی مطرحشده، بتوان گفت حقیقت فردی دیگر نداریم، زیرا صدق نیازمند توافق جمعی است و جمع دست کم با دو نفر، البته در زبان عربی با سه نفر، آغاز میشود. طبیعی است نتیجه چنین باوری، چیزی جز نسبیتگرایی دست کم در زمان حال نخواهد بود.
3.اگر اصل در حقیقت توافق جمعی است و برای رسیدن به این توافق جمعی هم راههای مختلفی وجود دارد و هیچ برتری خاصی هم بین این راهها نیست، چه نیاز به اینکه فردی همچون دکتر سروش برای دستیابی به حقیقت و صدق مسیر دشوار ارائه برهان و جدل و خطابه را در پیش گیرد و از قدرت برای رسیدن به این هدف (صدق و حقیقت) بهره نگیرد؟
شاید دکتر سروش بگوید که قدرت من در استدلال و جدل و خطابه است و من از این ابزارها برای رسیدن به حقیقت استفاده میکنم و اگر کسی قدرتهای دیگری همچون زر و زور و تزویز، ثروت و سلاح و رسانه دارد، از ابزارهای خود استفاده کند. البته فرقی هم بین نتیجهای که از این دو مسیر حاصل میشود وجود ندارد. هر دو جمعی را به گرد خود جمع میکنند و به حقیقتی مخصوص به خود باور دارند. تبعات اتخاذ چنین رویکردی چه میتواند باشد؟
نکته پایانی اینکه دکتر سروش میتواند بر مبنای همان نظریه صدق تارسکی که پوپر آن را پذیرفت و همان گونه که به فلسفه علم پوپر باور داشت، باقی بماند و از اهمیت توافق جمعی هم دفاع کند؛ با بهرهگیری از تفکیک تعریف صدق و معیار صدق.
میتوان در تعریف صدق کماکان به نظریه تطابقی صدق، با تعریف توسعهیافته تارسکی پایبند بود (حقیقت در جهان یک از جهانهای سهگانه پوپری)، ولی معیار صدق و حقیقت را عرضه نظریه (جهان دو پوپری) در عرصه عمومی و نقادی آن از منظرهای مختلف دانست.
از طریق بحث و گفتوگوی چندجانبه درباره موضوعی، نوعی هم افقی بین افراد ایجاد میشود و افراد این فرصت را مییابند که فیل در تاریکی (در داستان مولانا) را از دریچه و پنجره و چشم و منظر فرد دیگر ببینند و راهی به حقیقت فیل بگشایند.
چرا الهیات مقاوت
دانیال بصیر
پیروزی مردم فلسطین و حوادث و تحولات اخیر در غزه که با طوفانالاقصی آغاز شد و با ایستادگی و مقاومت شگفتآمیز مردم مسلمان فلسطین در برابر رژیم اشغالگر اسرائیل به پیروزی رسید، را میتوان حرکتی در امتداد استقامت و ایستادگی مبتنی «الهیات مقاومت» دانست. «الهیات مقاومت» بر آموزههای دینی استوار است و بر توحید و ایمان به خدا و باور به نصرت الهی تکیه دارد. بی شک الهیات مقاومت مبتنی بر مبانی خداشناختی، معرفت شناختی، راهنماشناختی، انسان شناختی، جهان شناختی، هستیشناختی است که با اختصار به آن اشاره میشود:
1. وقتی بر «مبانی خداشناختی» الهیات مقاومت تمرکز میشود باید بر باور به حاکمیتالله در همه اضلاع زندگی، اعتقاد به تدبیر امور از سوی حق، حرکت در راه خدا و جلب رضایت الهی و توجه به نقش سنتهای الهی در تغییر سرنوشت تمرکز کرد؛ «آن کسی که دلش متکی به خدای متعال است، او غالب است. و به نصرت خدایی دست خواهد یافت و هیچ کس بر او غلبه نخواهد کرد.»
2. در «مبانی انسانشناختی» الهیات مقاومت به اختیار و آزادی توجه میشود، بر خلاف سایر جریانهای معاصر همچون الهیات رهابخش که انسانمداری جایگزین خدامداری شده است. الهیات مقاومت به انسانها مسئولیتپذیری اجتماعی را یادآور میشود که این مصاف، مبارزه همتها، عزمها و ارادههاست. هر طرف اراده قویتری داشته باشد، او غالب است. اگر همگان بر تغییر و اصلاح اقدام کنند، کفه جبهه حق تقویت میشود.
3. در «مبانی جهانشناختی» الهیات مقاومت، استواری جهان بر عدل و مواجهه با نظام سلطه و هر ستم رفته بر زندگی فردی و جمعی محور اساسی است. مقاومت به مثابه حق، واکنشی در برابر ظلم و ستمپیشگی جبهه باطل است و فرجام مقاومت و ایستادگی، عزت و غلبه است.
4.در «مبانی راهنماشناختی الهیات مقاومت» باور به ولایت معصومان(ع) و تأسی به سنت قولی و فعلی و تقریری ایشان در جهتگیری صحیح یک اصل است. قرآن کریم در آیه ۱۴۶ سوره آلعمران میفرماید: «چه بسا پیامبرانى که خدا دوستان بسیار همراه آنان به جنگ رفتند و در راه خدا، هر چه به آنان رسید، سستى نکردند و ناتوان نشدند و سر فرود نیاوردند و خدا شکیبایان را دوست دارد.»قرآن کریم سپس ایشان را به استقامت در دین توحید و التزام به راه عبودیت بدون هیچ تزلزلی دعوت میکند: «هم تو «خطاب به رسول گرامی اسلام (ص)»باید استقامت کنى و همچنین کسانى که با تو به سوى خدا آمدهاند باید استقامت کنند.» علامه طباطبایی معتقد است که لحن این آیه، لحن تشدد است و هیچ نشانه رحمت در این آیه نیست؛ یعنی خداوند این خواست را حتمی تلقی کرده و از همه اهل ایمان، مقاومت و ایستادگی را مطالبه کرده است.
5. در باب «مبانی معرفتشناختی» الهیات مقاومت، نخست باید باور داشت که حق و جبهه حقی هست و مواجهه آن با جبهه باطل نیز هماره وجود دارد. پذیرش این مبنا به معنای واقعی دانستن گزارههایی چون «مبارزه با ستم و ستمگری» و «دوری از طاغوت» و «کمک به مظلوم» و «تلاش برای رهایی از ستم» است.
زن ستیزی در غرب مدرن و سنتی
دکتر محمدعلی رامین
داستان زن غربی با قصه حوا در تورات آغاز میشود:
تورات، زن را عامل اجرایی ابلیس برای فریب آدمیان معرفی میکند که یک هفته در هرماه، به موجودی نجس تبدیل میشود و در نمادهای اسطورهها و افسانهها، در هیبت جن با چنگال و اَبروی خشن و پاشنه بلند (ناخن و سُم بلند و ابروهای_خنجری) خوفانگیز تصویر میشود.
در کلیسا نیز صدها سال، روح انسانی زن و انسان بودن او انکار میشد و میلیونها زن طی قرون وسطی به جرم مدعی انسان بودن و با اتهام «جنزدگی»، سوزانده شدند که تا قرن هفدهم میلادی و زمان سوزاندن ژاندارک ادامه داشته است.
تا اوائل قرن۲۰م، با آن همه زنسوزی، هنوز در اکثر کشورهای غربی، زنان حق رأی نداشتند.
در مراحل تکاملی غرب مدرن نیز، «زن» موجودی است که صرفا باید التذاذ جنسی همه مردان را در همهجا تأمین کند و برای آنکه برهنگی برای همگان را بپذیرد، باید از داشتن همسر و فرزندان و تشکیل خانواده محروم شود و موجودی غیرقابل اعتماد، ترسناک و بیپناه بماند.
با شناخت واقعی جایگاه تاریخی اجتماعی زن غربی، باید به قداست زن از منظر قرآن و نوخوانی الگوهای برتر انسانی، مانند فاطمه، خدیجه، مریم، آسیه و زینب سلامالله علیهم اجمعین، مراجعه کرد؛ این الگوها، منجیان زنان عالمند
در قاموس اسلام و فرهنگ الهی_ولایی ضدارتجاع، «زن» یعنی «ناموس بشریت»، «مهد خلقت» و «مظهر لطف و لطافت پروردگار» که کرامت مردان از رفتار کریمانه آنان با زنان شناخته میشود.
🖊 آرمانشهرهای زنان
✍️ مریم نصر
❇️ یوتوپیا کلمهای یونانی است به معنای نا-کجا. نخستین بار سِر توماس مور، فیلسوف و سیاستمدار انگلیسی، در کتابی با همین نام یوتوپیا را وارد زبان انگلیسی کرد. از نظر تاریخی افلاطون را نویسندۀ نخستین حلقه از زنجیرۀ نوشتههای یوتوپیایی یا آرمانشهری میدانند. او در رسالۀ جمهوری به توصیف جامعۀ آرمانی از نگاه خود پرداخته است. پس از افلاطون آثار آرمانشهری زیادی نوشته شده که از آن جمله میتوان به مدینۀ آرای اهل مدینه فاضله فارابی نیز اشاره کرد. نوشتههایِ تخیلی که در قالب آرمانشهری نوشته میشوند، بیش از آنکه از نظر ادبی مهم باشند، روایتگر نگاه انتقادی به مسائل سیاسیـاجتماعی هستند و هدفشان ارائۀ چشمانداز جایگزین برای آینده است.
❇️ گرچه در آرمانشهر افلاطونی زنان و مردان برابر در نظر گرفته شده بودند، ولی تا قرنها هیچ زنی برای نگارش تصور خود از جامعۀ آرمانی دست به قلم نبرد. نخستین کتاب آرمانشهری زنانه را کتاب شهر بانوان نوشتۀ کریستین دوپیزان، نویسندۀ قرون وسطایی، میدانند که تاکنون دو ترجمۀ فارسی از آن منتشر شده است. شهر بانوان نخستین اثری است که به همت یک زن و در دفاع و ستایش زنان و ارزشهای زنانۀ دورانشان نوشته شده است. پس از دوپیزان، در قرن هفدهم، مارگارت کاوندیش کتاب وصف یک دنیای نو به نام دنیای فروزان را نوشت که با نام دنیای فروزان معروف است. این کتاب از نخستین کتابهایی است که در گونۀ علمیـتخیلی نوشته شده است و در آن زن جوانی به دنیایی بیرون از دنیای ما قدم میگذارد.
❇️ بدون تردید علاقه به نگارش کتابهایِ آرمانشهریِ فمینیستی در قرن بیستم اوج گرفت. کتاب زنستان که در 1915 به قلم شارلوت پرکینز گیلمن نوشته و به فارسی هم ترجمه شده است یکی از نمونههای درخشان این گونه است. زنستان روایتی است از ناکجاآبادی جداافتاده از جهان. ساکنان آن را زنان بکرزایی تشکیل میدهند که در قطعهای از زمین، مسدودشده با گدازههای آتشفشانی زندگی میکنند. نویسنده تلاش میکند تحقق ابعاد گوناگون جامعۀ ایدهآل زنانهنگر را در زنستان نشان دهد. دنیایی که بر پایۀ ارزشهای زنانه همچون مادری و دگرپروایی ساخته شده است و بهشتی است آرام، بدون رقابت، حسادت و جنگ.
❇️در سه دهۀ آخر قرن بیستم، علاقه به آرمانشهرنویسی زنان رونق فراوان یافت، سه کتاب، نوشتهشده در دهۀ 1970، بیشترین توجه را به خود جلب کردند: مرد مؤنث در 1975، نوشتۀ جوآنا راس؛ زن بر لبۀ زمان در 1976، نوشتۀ مارج پیرسی؛ و واندرگراند در 1979، نوشتۀ سالی میلر گیرهارت. فضا و پرداخت خاص داستان علمیـتخیلی به نویسندگان این کتابها اجازه داده بهراحتی در مکان و زمان حرکت کنند و هنجارهای زمان و مکان خود را به پرسش بگیرند. در عین حال، جایگزینهایی مطابق با ارزشهایی مانند برابری، پرواداری و حفاظت از محیطزیست را به عنوان چشمانداز آینده معرفی کنند.
❇️ برخی منتقدان میگویند آرمانشهرهای زنانهای که در این دوره نوشته شد جامعۀ ایستایی را تصویر میکنند و این نوع نگاه به آینده نخواهد توانست پویایی جنبش زنان را تأمین کند. به گفتۀ منتقدان، این آرمانشهرها تمایل به یک پدرسالاری خوشطینتتر را نمایندگی میکنند، چنانکه در آنها تنها روابط میان بزرگسالان اولویت دارد و نقشهای اصلی بر عهدۀ آنان است.
اما یکی از مهمترین نوشتههایی که در سالهای اخیر و به هنگام بحث از آرمانشهرِ زنانه اهمیت مییابد، مقالۀ «مانیفست سایبورگ» اثر دانا هاراوی است که به فارسی هم بازگردانده شده است . هاراوی، فیلسوف پست مدرنِ زنانهنگر، در این مقاله (که بعدها با انتشار در کتاب مستقلی شهرت یافت) میگوید سایبورگ میتواند هر چیزی باشد، موجودی انسانی با عضوی مصنوعی (پروتز) یا یک روبات با یک لایه پوست انسانی (مانند آنچه در فیلم ترمیناتور به تصویر کشیده شده است).
❇️ سایبورگ مخلوقی در جهانِ «پساجنسیت» است. او معتقد است همۀ ما کموبیش یک سایبورگ هستیم و البته این گفتۀ او به این معنای سادهانگارانه نیست که ما روبات هستیم یا صرفاً کارهایی را انجام میدهیم که از پیش برای ما برنامهریزی شده است. بلکه سایبورگ منکرِ وجود سوژۀ دکارتی است و مرگ آن را اعلام میکند. هاراوی در پایان «مانیفست سایبورگ» با اشاره به چگونگی بازسازی بعد از جراحت میگوید: «عضوِ از نو رشدیافته میتواند هیولاوار، نیرومند و حتی دوچندان باشد. ما همگی عمیقاً آسیب دیدهایم. ما به بازسازی و نه بازیابی نیازمندیم و به امکانهایی برای بازسازی یوتوپیاییِ امید به جهان هیولاوار و بدون جنسیت محتاجیم.»
#مدیر_کانال
انواع دیدگاه ها در این صفحه بارگذاری می شود
جهت آشنایی با قلم نویسنده
چگونگی ورود به بحث
ایده فکری نویسنده
و این که خواننده فرهیخته در کدام نقطه مواضع اندیشه ای رسانه ای در حال تنفس است
یا شاید نفسی نمی کشد
✍️ مقصود فراستخواه
🖊 حس غربت در وطن؛ تهدید بزرگ ملی
سال گذشته مطالعهای انجام دادم و با تعدادی از نخبگان مصاحبه كردم. نتيجه تحقيق من «احساس غربت در وطن» بود. اين نخبهها در حوزههای علمی، هنری و فرهنگی فعال بودند و به معنای دقيق كلمه اليت. اينها احساس میكنند در وطن خود غريباند، يك «ديگری»هستند؛ يك آشنای غريب! احساس غربت برای كسانی كه از كشور مهاجرت میكنند قابل درک است؛ اما احساس غربت در وطن در ميان نخبگان صاحب فكر را چه كنيم؟ يعنی با اين وضعيت حس تعلق سرزمينی كاهش میيابد و نرخ مشاركت اجتماعی پايين میآيد.
در جامعه سياستهايی وجود دارد كه فكر میكنند با راه انداختن موجهای تودهوار و امواج پوپولیستی، ظاهرا موقعیت خود را تثبیت میکنند و مسائل را حل میكنند و از اين طريق جامعه را میشود كنترل و اداره كرد و قدرت را در دست داشت؛ ولی واقعيت اين است كه پايداری ملی و سرزمينی به خطر میافتد. به نوعی فكر میكنند ثبات هم برقرار شده و ديگر سروصدايی هم وجود ندارد، غافل از اينكه خيلی از افراد مستعد، توانمند و مستقل از نظر فكر و ديدگاه به نوعی احساس غربت دارند، به درون خود رفته و از مشاركت در عرصههای مختلف مأيوس شدهاند.
اين امر برای آيندهی توسعه و پايداری ايران به ويژه با اين مشكلات مختلف اقليمی، اقتصادی، تغييرات نسلی، كاهش سرمايههای اجتماعی و انواع بحرانها و مزيد بر آن مسئله سلامت و اپيدمیها و پاندمیها، يك تهديد بزرگ است. بدون اينكه نگاه منفی داشته باشیم و بدون اینکه بخواهیم با عینک سیاه ببینیم ولی حقیقتاً این شواهد نگرانی را نمیتوانیم کتمان کنیم...
سیاستهایی که به احساس بیثباتی و نا امنی دامن میزند، اعتماد و امید به مشارکت مؤثر در توسعه کشور را از بین میبرد، بر سرراه حقوق، آزادیها، دسترسی به اینترنت و شرایط کسب و کار مانع یا ابهام ایجاد میکند و عوام بازار پوپولیستی به راه میاندازد، نتیجهاش مهاجرت نخبگان یا به بیرون است یا به درون. رفتن و در به دری یا ماندنی مأیوسانه و منفعلانه واحساس غربت در وطن خویش.
نیاز شدید داریم به سیاستهایی که بلیتهای نخبگانمان دو طرفه شود. ایرانیان مقیم خارج نسبت به مهاجران دنیا، جزو بالاترینهای سطح تحصیلات و ثروت و ارتباطات و تحرکات هستند و اگر ما با آنها راه همگرایی و تعامل مثبت در پیش نگیریم به سمت واگرایی سوق مییابند. این به ثبات و توسعه کشور لطمه میزند و جامعه را از بهرهوری سرمایههای فکری و انسانی خویش محروم میسازد. واقعا ضرر میکنیم واز دنیا عقب میمانیم.