eitaa logo
عِنایٰاتِ امٰام‌زَمٰان وَشهدا
184 دنبال‌کننده
287 عکس
154 ویدیو
4 فایل
🕊او بٰا سپاهی ازشهیدان خواهد آمد🕊 🌹وَلٰا تحسبَن الذیـنَ قُتلوا فـی سبیلِ الله امواتا بَلْ احیـٰاءٌ عندَ ربهم یُرزَقون🌹 📣لطفا شماهم ازعنایات خود توسط شهدا وامام‌زمان برای ما بگید👇 🆔 @A_Sadat313
مشاهده در ایتا
دانلود
CQACAgQAAxkDAAEbAnVf7kt-0iZ__rJCwuYzX_Fz74l9PQACogYAAhfKcVKmGy4fwi16Lx4E.mp3
7.03M
••• قطـره‌ای از دریـای معجزات شهید عباس دانشگر ♥️ ...💚@yadeShohadaa
❤️ اوایلِ همسرم بود و من بسیار بی قرار و دلتنگ بودم.💔 یک بار آن قدر گریه کرده بودم که به گلو درد شدیدی دچار شدم. همان شب، همسایه مادرم، شهید را در خواب می‌بیند که می گوید: "به همسرم بگویید این قدر بی تابی نکند! از بس گریه کرده است، گلو درد شده.." صبح روز بعد، هنگامیکه همسایه خوابش را برایم تعریف کرد و وقتی فهمید من واقعا گلو درد هستم، بسیار متعجب شد!! ...💚@yadeShohadaa
شهیدجواد تیموری🌹
عِنایٰاتِ امٰام‌زَمٰان وَشهدا
#عنایت شهیدجواد تیموری🌹
جواد تیموری🌹 بسم الله الرحمن الرحیم. شهید جواد تیموری در زمان حیات هم فردی بسیار بخشنده بودند🤗 و نامشان با سیرتشان برابر بود😊.اگر کسی با توان ضعیف یا قوی فرقی نداشت،چیزی طلب میکرد روی کسی را زمین نمیگذاشتند.😌 بسیار مهربان بودند😉😍، بعد از شهادت بزرگوار 💔😔 چندین نفر با من تماس گرفتند و با اشک از کرامات بزرگوار ب لطف خدا برایم تعریف کردند😭 یک اقایی گفتند سرطان دارند 😔💔 از من خواستند تا ب شهید بگم تا از خدا برای ایشان طلب شفاعت کنند،☺️و خودشان ب شهید دل داده بودند تا شهید ب واسطه تقربش ب خدا پیام شفا را از خدا بگیرد.😊 چند روز بعد این اقا تماس گرفتند☺️ و با گریه برایم تعریف کردند😭 و گفتند بعد از اینکه از سر مزار همسرتان رفتم بیمارستان ،باید ازمایشات جدیدم را انجام😔 میدادم،ازمایشات انجام شد جواب امد دکتر دید🙄 و گفت مجداد انجام بده،یک بار دیگر ازمایش انجام شد دکتر با اشک😷😭 ب ازمایش نگاه میکرد و میگفت جوان چطور و ب کی توسل کردی کو اون غده سرطانی.....😭💔 و یا خانمی از شهرستان امده بود تهران،سر مزار همسرم،😍 از همسرم خواسته بود ک ای شهید تو تقرب الهی داری از خدا برایم شفا بخواه هفت سال بود😔💔 ک درگیر بیماری لاعلاجی بودند،یک هفته بعد برگشتن شهرستان،و چند روز بعد صدای پر از شوقش را پشت تلفن شنیدم ک یا حسین میگفت و اشک میریخت ،شفا گرفته بودند 😭💔🕊🌹 از این قبیل کرامات خداوند توسط شهدا بسیار هست😍 اما اگر این وقایع ذکر شد صرفا جهت بالا بردن شهید و اینکه بگویم صرفا شهید حاجات را داده نیست و این حرف حرفی بی معنا و لغو است.☺️ ذکر این وقایع برای دوستی با شهدا و روشن شدن دلها نسبت ب شهداست،❤️🌹 شهدا تقرب بیشتری ب پروردگار دارن و ما این بزرگواران راواسطه میکنیم برای رساندن مطالبمان ب پروردگار. 👤همسرشهید جواد تیموری ...💚@yadeShohadaa
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
❤️ 💐آخرین روزهای سال 72 بود. بچه‌های تفحص، همه به دنبال پیکرهای مطهر شهدا بودند. مدتی بود که در منطقه خیبر (طلاییه) به عنوان خادم‌الشهدا انتخاب شدیم. با دل و جان به دنبال پاره‌های دل این ملت بودیم. قبل از وارد شدن به منطقه، تابلویی نظرمان را جلب کرد: با وضو وارد شوید، این خاک آغشته به خون شهیدان است. 🌊این جمله کلی حرف داشت. همه ایستادیم، نزدیک ظهر بود، بچه‌ها با آب کمی که همراهشان بود وضو گرفتند.ناگهان صدای اذان، آن هم به صورت دسته جمعی به گوش مان رسید! به ساعت نگاه کردم، وقت اذان نبود! همه این صدا را می‌شنیدند، هر لحظه بر تعجب ما افزوده می‌شد. یعنی چه حکمتی در این اذان بی وقت و دسته جمعی وجود داشت! نوای اذان، بسیار زیبا و دلنشین بود. این صدا از میان نیزارها می‌آمد، با بچه‌ها به سوی نیزارها حرکت کردیم. 🚤این منطقه قبلاً محل عبور قایق‌ها بود. هرچه جلوتر می‌رفتیم صدا زیباتر می‌شد، اما هر چه گشتیم اثری از مۆذنین نبود، محدوده صدا مشخص بود، لذا به همان سمت رفتیم. در میان نیزارها قایقی را دیدیم، قایق را به سختی از لابه‌لای نی‌ها بیرون کشیدیم. آنچه می‌دیدیم بسیار عجیب و باورنکردنی بود. 🕋ما مۆذنین نا آشنا پیدا کردیم. درون قایق شکسته، پر از پیکرهای شهدا بود. آن‌ها سال‌های سال در میان نیزارها وجود داشتند. پیکر مطهر سیزده شهید داخل قایق بود. آن‌ها را یکی یکی خارج کردیم. عجیب‌تر اینکه، همه آن‌ها شهدای گمنام بودند. 🎤راوی: شهید تفحص علیرضا غلامی🌹 📒کتاب کرامات شهدا ...💚@yadeShohadaa
❤️ 💫 •|صل‌الله‌علیك یا ابٰاعَبدالله.... 💚در شب زیارتی ارباب مون زیارت‌نیابتی کربلای معلیٰ در این محفل برگزار میشود لطفا جهت شرکت در زیارت نیابتی فقط تا کامل(اسم وفامیل) را به آیدی متن جهت ثبت ارسال نمایید:👇👇 🆔 @za31333 ثبت اسامی فقط تا ساعت ۱۵ ظهر پنجشنبه است(بعداین ساعت نامی ثبت نمیشه)❌ ...💚 💚....
بچه های سیم متصل کانال دعا کنید شهدا نگاهی ام به ما کنند🌱🤲
❤️ ...🌱 💫فرزند شهید ملکپور که بعد از تولد پدر به دنیا آمد می‌گفت: سالها بعد و در اواخر دهه هفتاد آرزو داشتم به شلمچه بروم و محل شهادت پدر را ببینم. یک شب پدر به خوابم آمد و گفت: بیا شلمچه. گفتم من هیچ پولی ندارم. حداقل شصت هزار تومان هزینه دارد. گفت برو از بانک که حساب باز کردی بگیر و بیا. از خواب بیدار شدم. تعجب کردم. من در بانک ده هزار تومان بیشتر نداشتم رفتم بانک. شناسنامه و دفترچه را دادم و گفتم: این حساب را میخواهم ببندم. متصدی بانک چند لحظه بعد شصت هزار تومان به من داد. وقتی تعجب من را دید گفت: شما در قرعه کشی پنجاه هزار تومان برنده شدید... آن سفر یکی از عجیبترین سفرهای زندگی من بود. هرجا رفتم عنایت پدر را دیدم... 📚برگرفته از کتاب دیدار با ملائک اثر گروه شهیدهادی. ...💚@yadeShohadaa
❤️ آن روزها حاج مهدی مسئول یکی از واحدهای سپاه بود و من یک فرمانده عادی و هر روز حاجی مرا با موتور به محل کار می‌برد. تا اینکه من دچار بیماری سختی شدم و پزشکان از بهبودی من قطع امید کردند یک روز حاج مهدی با یک دسته گل سرخ به عیادتم آمد وقتی نظر پزشکان را به او گفتم اشک در چشمانم حلقه زد پس لیوانی را برداشت آن را تا نیمه آب کرد و چیزی زیر لب خواند و به آب داخل لیوان دمید پارچه سبزی را از جیب پیراهنش درآورد و با آب لیوان خیس کرد و نم آن را بر لبان من کشید و درآخر زمزمه کرد به حق دختر سه ‌ساله‌ی حسین…💔 روز بعد در عالم رویا خودم را در صحنه‌ی کربلا دیدم دختربچه ‌ای سمتم آمد و من قمقمه ‌ام را به او دادم او آن را گرفت و فقط لب‌های خشکش را تر کرد و دوباره به سوی خیمه‌ها رفت اما سواری دختر بچه را با سیلی زد هرچه تقلا کردم به کمکش بروم نتوانستم یکباره از خواب پریدم و از همان لحظه حالم خوب شد و بهبود یافتم. ...💚@yadeShohadaa
اوایل سال 72 بود و گرماى فکه. در منطقه عملیاتى والفجر مقدماتى، بین کانال اول و دوم، مشغول کار بودیم. چند روزى مى شد که شهید پیدا نکرده بودیم. هر روز صبح زیارت عاشورا مى خواندیم و کار را شروع مى کردیم. گره و مشکل کار را در خود مى جستیم. مطمئن بودیم در توسلهایمان اشکالى وجود دارد. آن روز صبح، کسى که زیارت عاشورا مى خواند، توسلى پیدا کرد به امام رضا(ع). شروع کرد به ذکر مصائب امام هشتم و کرامات او. مى خواند و همه زار زار گریه مى کردیم. در میان مداحى، از امام رضا طلب کرد که دست ما را خالى برنگرداند، ما که در این دنیا هم خواسته وخواهشمان فقط باز گردان این شهدا به آغوش خانواده هایشان است و... هنگام غروب بود و دم تعطیل کردن کار و برگشتن به مقر. دیگر داشتیم ناامید مى شدیم. خورشید مى رفت تا پشت تپه ماهورهاى روبه رو پنهان شود. آخرین بیل ها که در زمین فرو رفت، تکه اى لباس توجهمان را جلب کرد. همه سراسیمه خود را به آنجا رساندند. با احترام و قداست، شهید را از خاک در آوردیم. روزى اى بود که آن روز نصیبمان شده بود. شهیدى آرام خفته به خاک💔 یکى از جیب هاى پیراهن نظامى اش را که باز کردیم تا کارت شناسایى و مدارکش را خارج کنیم، در کمال حیرت و ناباورى، دیدیم که یک آینه کوچک، که پشت آن تصویرى نقاشى از تمثال امام رضا(ع) نقش بسته، به چشم مى خورد. از آن آینه هایى که در مشهد، اطراف ضریح مطهر مى فروشند. گریه مان درآمد. همه اشک مى ریختند. جالب تر و سوزناکتر از همه زمانى بود که از روى کارت شناسایى اش فهمیدیم نامش 🌱است. شور و حال عجیبى بر بچه ها حکمفرما شد. ذکر صلوات و جارى اشک، کمترین چیزى بود.