eitaa logo
زمینه سازان ظهور
29 دنبال‌کننده
824 عکس
657 ویدیو
70 فایل
•﷽• پرسش و پاسخ مسائل سیاسی اخلاقی،اعتقادی و... •توسطِ #حجت_الاسلام_اکبرزاده؛ - کارشناس دینی و سیاسی - استادحلقه های معرفت و مشاورتخصصی سیاسی درحرم امام رضا(ع) -و مبلغ ومدرس دانشگاه ارتباط با ما: @ya_lsarat_alhussein72 کانال اصلی ما: @yamahdiadrekni72
مشاهده در ایتا
دانلود
7.89M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اوضاع زمان ما درروایات :⏫⏫✳️ببینم وتوبه کنیم و از خوبان آخر الزمان واز منتظران واقعی ظهور باشیم
مقـداد👈بـا ولایـت تـا شهـادت: 🔸این مبلغ را نذر شما کردم🔸 📝 دکتر علی حائری شیرازی (فرزند مرحوم آیت الله حائری شیرازی) از پدر 🔹 مدتی بعد از آنکه پدر امامت جمعه را رها کردند، در قم رحل اقامت گزیدند. متاسفانه بعضاً هم تنها بودند! گاه گداری من و بچه ها سری می زدیم ... به واسطه ی بیماری ای که داشتند رژیم غذایی سختی هم به توصیه اطباء گرفته بودند و مثلاً بین گوشتها فقط مجاز به خوردن شکمبه گوسفند بودند بلکه مداومت به آن مانند یک دارو . خب شکمبه ها را هم به جهت ارزان تر شدن و هم به جهت تمایل شخصیشان، پاک نکرده می گرفتند و خودشان پاک می کردند. از نیمه های شب چند ساعتی به حمام زیر زمین میرفتند و آنها رو خوبِ خوب تمیز می کردند و بار می گذاشتند و صبح، چنانچه همچو منی مهمانشان بود، با هم می خوردیم ... 🔹 در این ایام، اموراتشان هم نوعاً از سخنرانی هایی که دعوت می شدند می گذشت. پاکت سخنرانی را هم در جیب بالای قبایشان می گذاشتند. من هم به رسم فضولی، بعضاً پاکت را چک می کردم تا ببینم وسعت دخل و خرج به چه میزان است؟ این بار در پاکت فقط یک تراول پنجاهی بود و میبایست تا سخنرانی بعدی با همین مبلغ مدیریت میکردیم..بماند 🔹یک روز صبح گفتند: فردا کمیسیون خبرگان دارم و می خواهم یک حمام اساسی بروم. تو هم میای؟! اول استقبال نکردم ... بعد ادامه دادند، در یکی از کوچه های فرعی گذر خان، یک حمام عمومی قدیمی هست. قبلاً یکبار تنهایی رفتم؛ خوب دَم می شود، دلاک کار بلدی هم دارد. احساس کردم تنهایی سختشان است که بروند؛ پذیرفتم همراهیشان کنم. بقچه ای از حوله، لباس و صابون فله ای با خود بردیم. وقتی وارد شدیم، روی در نوشته بود: «هزینه هر نفر دو هزار و پانصد تومان». پیش قدم شدم و حساب کردم. پدر راست می گفت. آنچنان حمام دم داشت که گویی به سونای بخار رفته ایم. دلاک پیرِ کار بلد هم روی هر نفر قریب نیم ساعت تا سه ربع ساعت وقت می گذاشت! حمام خیلی خیلی خوبی بود. آدم واقعاً احساس سبکی و نشاط میکرد. 🔹 در وقت خارج شدن، دم در به من گفتند انعام دلاک را حساب کردی؟ گفتم نه! گفتند: صدایش کن. پیرمرد را صدا کردم آمد. پدر دست در جیب کرد و همان پاکت تراول پنجاهی را به او داد! او تراول را گرفت، بوسید، بر چشم گذاشت و نگاهی به بالا کرد و رفت. من هاج و واج و متعجب به پدر نگاه می کردم. گفتم زیاد ندادید؟ گفتند نه! بعد مکث کردند و گفتند: مگر چقدر بود؟ گفتم پنجاه تومان؛ و این هر آنچه بود که در پاکت داشتید! نگاهی تیز و تند کردند. پنج یا پنجاه؟ پنجاه!! نچ ریزی گفتند و برگشتند بسمت حمام. چند قدم نرفته، توقف کردند، برگشتند نگاهی به بالا کردند، بعد به سمت من آمدند. گفتند: «دیگه امیدوار شده، نمیشه کاریش کرد، بریم» 🔹 وارد گذر خان شدیم به فکر مخارج تا شب بودم. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که کسی از حجره ای با لهجه غلیظ اصفهانی بلند داد زد: «حَجا آقا! حجا آقا! خودش را دوان دوان بما رساند و رو به من کرد و گفت: «آقای حائری شیرازی هستند؟» گفتم: بله. گفت: «حاج آقا یه دقه صبر کنید»! رفت و از میز دکان، پاکتی آورد و به پدر داد. پدر با نگاهی تند گفت: «من وجوهات نمی گیرم!» گفت: «وجوهات نیست، نذر است». گفتند: «نذر؟» گفت: «دیروز برای باری که داشتم در گمرک مرز اشکالی پیش آمد. شما همان موقع در شبکه قرآن مشغول صحبت بودید. مال، خراب شدنی بود. نگاهی به بالا کردم که اگر مشکل همین الان حل شود، مبلغی را به شما بدهم. همان موقع، حل شد و شما امروز از این جا رد شدید!!» پدر متبسم شد. رو به من کرد پاکت را بگیر. گرفتم. خداحافظی کردیم و راه افتادیم. 🔹در حین حرکت، آرام در گوشم گفتند: «بشمارش!! » من هم شمردم. ده تا تراول پنجاه هزار تومانی بود. بعد بدون آنکه چیزی بگویم، در گوشم گفتند: «ده تا بود؟!» بعد این آیه را خواندند: «مَن جَاءَ بِالحَسنَةِ فَلَهُ عَشرُ أَمْثَالِهَا» (هر کس کار نیکی انجام دهد، ده برابر آن پاداش دارد) ... نگاهی به بالا کردند و گفتند: «خدا بی حساب می دهد. به هرکه اهل حساب و کتاب باشد با نشانه می دهد که بفهمی مال اوست نه دیگری. آنرا در جیبت بگذار تا به اهلش بدهیم.
11.38M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⭕️ پست ویژه بسیار ویژه 🌸 این کلیپ حاوی فاش شدن است از بعضی و و 💚 ظهور امام زمان (عج) را همه خواهیم دید. 👌 حتما ببینید و نشر دهید 🔻 ظهور بسیار نزدیک است انشالله 🔹
هدایت شده از 🔹حیات طیبه🔹
✡️ خیلی خیلی مهم.. بعضی مسولین یهودیان مخفی هستند⏬خلاصهٔ سخنرانی مرحوم آیةالله فاکر دربارهٔ (١) 1⃣ در شهر مقدس مشهد، در فاصلهٔ بین محله عیدگاه و پائین خیابان، محله‌ای است که در قدیم به آن می‌گفتند محلهٔ «جدیدی‌ها». من در دوران طفولیتم بارها از آن مسیر رفت و آمد داشته‌ام. 2⃣ منظور از «جدیدی‌ها» تازه‌مسلمان شده بودند که شمرده می‌شدند. این یهودیان حدود ١۵٠ سال قبل اعلام مسلمانی کردند، یک مدتی در آن منطقه‌ای که بودند به‌عنوان مسلمان جا افتادند، بعد از آنجا هجرت کردند، رفتند به شهرهای دیگر و در آنجا با مسلمانان دیگر مخلوط شدند! و کم کم رد آنها گم شد. 3⃣ در همین محله چند سال قبل از آن‌که اعلام کند شاید چند هزار اعلام کردند که مسلمان شده‌اند!! مردم مشهد جشن بسیار مفصلی گرفتند. مایهٔ عزت و افتخار بود! هرکدام از این یهودی‌ها اسمشان را عوض کردند و اسم مسلمانی برای خودشان انتخاب کردند و شروع کردند به یک زندگی جدید. 4⃣ چند سال بعد از این حادثه علی‌محمد باب اعلام بابیت کرد، و اکثر همین یهودیان و شدند!! البته یک تعدادشان هم مسلمان‌های خوبی ماندند، و هنوز هم بچه‌هایشان هستند. 5⃣ این حادثه دلسوزان تیزبین کشورمان را متوجه کرد که به هر جدیدالاسلامی نمی‌شود اعتماد نمود. ولی آن کسانی که در آن زمان این مسئله را می‌فهمیدند و توجه داشتند کم بودند. 6⃣ احتمالاً بعضی از قدرت‌های خارجی برای این‌که زمینه کار را برای آن نقشه‌ای که در طی پیدایش داشتند آماده کنند، از قبل اقدامات لازم را در داخل مملکت انجام داده بودند، که یکی از آنها هم اظهار مسلمانی دروغی این یهودیان بود. 7⃣ دشمن می‌خواست در بین مسلمان‌ها نفوذ کند. یک راهش نفوذی کردن این معاند بود! و چون اینها یهودی بودند و مسلمان‌ها یهودی‌ها را نجس می‌دانستند لازم بود راهی پیدا کند برای این‌که این اجتناب و گریزی را که مردم از این یهودیان داشتند از بین ببرد و آنها را نفوذی کند. آمدند شکل ظاهر اسلامی به اینها دادند. مسلمانشان کردند، برای این‌که وقتی هم مسئله پیش آمد به توسط آنها بهائیت را تقویت کنند!! از قبل برای همین مقصد تمهید مقدمه کردند. 8⃣ خوب اینها پراکنده شدند و در میان مردم گم شدند! تا زمان انقلاب مشکل محسوسی نبود، چون ، نظام شاهنشاهی وابسته به آنها بود، وابسته به انگلیس و آمریکا بود. ولی بعد از انقلاب حوادثی پیش آمد که مشکلات را آشکار کرد. الان زنگ خطر به صدا درآمده است! @yamahdiadrekni ✡️ خلاصهٔ سخنرانی مرحوم آیةالله فاکر (٢) 1⃣ اولین جاسوسی که در نظام اسلامی ما دستگیر شد، امیرانتظام است. این آقا سخنگوی نهضت آزادی بود. سخنگوی دولت موقت بود. با قدرت‌های خارجی از طرف جمهوری اسلامی صحبت می‌کرد و در پوشش سخنگو جاسوسی می‌کرد و اسناد نظام را به آنها می‌داد. 2⃣ حسب آنچه نوشته‌اند ایشان پسر میرزا یعقوب رفوگر بازار تهران است که در اصل بوده، از آن یهودی‌های جدیدالاسلام! سپس شده! بعد از ١۵ خرداد اعلام مسلمانی کرده، و بعد از آن ٢٢ بهمن رسماً به اداره ثبت مراجعه کرده و نام خودش را به‌عنوان یک مسلمان ثبت کرده است. این میرزا یعقوب بهایی رفوگر بازار تهران اسم پسرش را عباس گذاشت. او هم فامیلیش را تغییر داد به امیرانتظام. بعد سخنگوی دولت موقت شد! و طبعاً شد از پرچمداران انقلاب تا وقتی که دستگیر شد. 3⃣ از اول انقلاب تا حالا ٣٠ سال است. امیرانتظام مربوط به سال‌های اول انقلاب است. اواخر سال‌های وسط هم در داخل کشور ما یک مسئله‌ای پیش آمد بسیار بسیار مهم، مسئله‌ای که معروف شد به‌عنوان قتل‌های زنجیره‌ای، یک عده‌ای رفتند یک عده‌ای را کشتند و انداختند به گردن نظام، پرونده سنگینی شد که امنیتی‌ترین و محرمانه‌ترین پرونده کشور است. 4⃣ در این پرونده هم وقتی به انساب دو سه نفر مهره‌های اصلی آن رسیدگی شد معلوم شد که اجداد آنها بوده، پدرانشان بوده و خودشان اظهار مسلمانی می‌کردند. یعنی یا جدیدالاسلام!! در این پرونده هم به‌طور تقریبی وقوف دارم، اشراف دارم، ابعادش را می‌دانم مقدار زیادی از این پرونده را مطالعه کرده‌ام، بعضی از افرادش را می‌شناسم، باقی‌مانده‌هاشان را هم گاهی می‌شناسم، با گذشته‌هاشان آشنایم. 5⃣ از این پرونده هم بگذریم، برویم به حدود سال سی‌ام انقلاب. یک کسی را پیشنهاد کردند برای اشغال یک مقام دولتی در مملکت ما، مقام بسیار عالی! این آدم هروقت در مجلس به ما می‌رسید، خم می‌شد دستمان را ببوسد! احترام می‌کرد، حاج آقا من نوکر شمایم! اصلاً هرچه بفرمائید عمل می‌کنم! 6⃣ وقتی صحبت اشغال آن مقام شد لازم شد برویم ببینیم این شخص چه کاره است؟ رفتیم به سراغ سوابقش! دیدیم این آقا از آن مسلمان‌های محترمی هستند که اگر به بقیه‌ی اصول و فروع اسلام کمت
هدایت شده از 🔹حیات طیبه🔹
ر توجه دارند لااقل به جواز توجه کامل دارند!! دائم، موقت، مشروع و غیرمشروع، یکی از زوجات دائم ایشان خانواده‌اش بوده است، بعد شده است، و شاید تازه مسلمان شده است! و البته همه اینها به یک کشور وصل می‌شوند، انگلستان!! ✅ اندیشکده مطالعات یهود: 👉 ✡ خلاصهٔ سخنرانی مرحوم آیةالله فاکر دربارهٔ (٣) 1⃣ من به این نتیجه رسیده‌ام که هم‌اکنون لااقل در حدود صد هزار نفر از این افراد در جامعه پخشند، که صد سال پیش بوده‌اند. بعداً شده‌اند، و اینک متظاهر به اسلامند! و به‌عنوان مسلمان در جامعه ما پراکنده‌اند. اما کجاها؟ نمی‌دانیم! 2⃣ بعد از انقلاب چون نظام ما شد نظام اسلامی طبعاً باید این تشکیلات ظاهراً پراکنده، از نظر امنیتی هم توسط قدرت‌های خارجی منسجم شده و مورد بهره‌برداری قرار گرفته باشد. الان هم در گوشه و کنار کشور افرادی هستند به‌ظاهر مسلمان و در عین حال سابق و اسبق!! و کارشان این است که از هر طریقی که ممکن است ضربه بزنند. پست‌ها را اشغال کنند، اسناد را به دشمن برسانند، پشت انقلاب را خالی کنند، افراد متدین را ملکوک کنند، افراد هرزه را معروف کنند و... 3⃣ مهم‌ترین کاری که اینها انجام می‌دهند سوءاستفاده کردن از فقر و بیچارگی طبقات محروم و سامان‌دهی آنها در جهت منافع امپریالیسم خارجی و قدرت‌های بین‌الملل است. اجازه دهید که یک نمونه از این روزهای اخیر هم برایتان عرض کنم: 4⃣ تقریباً حدود شش ماه قبل یگ گروهی را در شیراز دستگیر کردند. راه افتاده بودند در محلات فقیر شیراز، بچه‌های فقرا را جمع کرده بودند که بیائید ما برای شما کلاس مجانی بگذاریم، کیف و کتاب و قلم مجانی بدهیم. توی مسجد هم به آنها درس می‌دادند! در کلاس‌های خودشان، به اینها درس مهر و محبت و عشق و دوستی و فداکاری و نمی‌دانم از این حرف‌های قشنگ می‌دادند! ولی ته قضیه درآمد که گردانندگان این کار مسلمان‌نماهای فعلی، بهایی‌های سابق و احتمالاً یهودی‌های اسبقند! 5⃣ معلوم می‌شود این خطر هم خطر بزرگی است، ما دائماً هدف قرار می‌گیریم و نمی‌دانیم از کجا! به ما دائماً تیراندازی می‌شود، ولی نمی‌دانیم از کدام سو! ملت ما، افراد انقلابی ما در معرض آماج ترورهای فکری و فرهنگی و غیره قرار می‌گیرند! و ما نمی‌دانیم این تیرها از کجا می‌آیند! زیرا آنها که ما را می‌زنند در میان جمعیت ما پنهانند! و ما اینک (بعد از صدوپنجاه سال) هیچ گزارشی نداریم که آنها در اصل چند نفر بوده‌اند؟ الان چند نفرند؟ زیادتر شده‌اند یا کمتر شده‌اند؟ کجاها رفته‌اند؟ اسم‌هایشان را چه‌طوری عوض کرده‌اند؟ و شناسنامه‌های جدیدشان را چه‌جور گرفته‌اند؟ الان کجا هستند؟ چه می‌کنند؟ چه‌جور با هم متحد و منسجم شده‌اند؟ @yamahdiadrekni72
✡️ متن «سخنرانی آیةالله فاکر دربارهٔ یهودیان جدیدالاسلام» را به‌همراه زندگینامهٔ مختصر ایشان و اطلاعاتی پیرامون «یهودیان مخفی» در آدرس زیر بخوانید: 👉 http://jscenter.ir/other-topics/crypto-judaism/13392 ✅ اندیشکده مطالعات یهود: 👉 @jscenter
🍃🍂🍃🍂🌸🍃🍂🍃🍂 . حیات طیبه.. 🍃🍂🍃🍂🌸🍃🍂🍃🍂 @yamahdiadrekni72
‍ ‍ ✨ ماجرای رزمندگانی که با توسل به حضرت زهرا(س) از دست کوسه نجات پیدا کردند 🔻 اگه کوچکترین صدایی درمی‌اومد با تیر عراقی‌ها سوراخ سوراخ می‌شدیم و اگه کاری نمی‌کردیم با دندون‌های کوسه تیکه تیکه می‌شدیم👇 من بودم و شهید امیر فرهادیان‌فرد و شهید عباس رضایی. یک چیزی خورد به تنه‌ام، به خودم اومدم. قد یه کُنده بزرگ نخل بود. فکر کردم تنه درخته، هیچی نگفتم، دُم بالاییش توی تاریکی از آب بیرون زده بود. گفتم همه چیز تمام شد». آروم گفتم: «امیر، کوسه!» گفت: هیس!... دارم می‌بینمش... دیدم داره ذکر می‌خونه. من هم شروع کردم. همین‌طور داشت حرکت می‌کرد. اگه کوچکترین صدایی در می‌اومد با تیر عراقی‌ها سوراخ سوراخ می‌شدیم و اگه کاری نمی‌کردیم با دندون‌های کوسه تیکه تیکه می‌شدیم. کوسه به ما پشت کرد و مقداری دور شد. خوشحال شدم. گفتم حتما گرسنه نیست. آروم گفتم: امیر... گفت: هیس!... شروع کرد به ذکر گفتن. کوسه دوباره به ما رو کرد، برگشت و نزدیک و نزدیک‌تر شد. امیر ذکر می‌گفت؛ من هم همین‌طور. نزدیک‌تر شد. با خودم گفتم لعنتی! یا شروع کن، یا برو، انگار گرسنه نیستی... کوسه شروع کرد دورمون چرخید. می‌گفتن کوسه قبل از حمله، دو دور، دور شکارش می‌چرخه، بعد حمله می‌کنه و دیگه تمومه. دور اول دورمون زده بود. من اشهدم رو خونده بودم. چه سرعتی داشت. دور دوم رو که زد، با همه‌چیز و همه‌کس خداحافظی کردم: خانواده‌ام، بر و بچه‌های شناسایی، غواص‌ها و... نزدیک نزدیک که رسید، صدای امیر آروم بلند شد، صداش هیچ‌وقت یادم نمی‌ره: - یا مادر، یا فاطمه زهرا(س)، خودت کمک‌مون کن... کوسه داشت همین‌طور نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. دیگه با ما فاصله‌ای نداشت. گفتم دست به اسلحه یا نارنجک ببرم. به خودم گفتم شاید یه نفرمون رو کوسه بزنه، دو نفر دیگه رو عراقیا بکشن. منصرف شدم. کوسه از کنارمون رد شد. اون طرف‌تر ایستاد. صدای امیر یک بار دیگه به گوشم رسید: - یا مادر... کوسه از ما دور شد و رفت. امیر توی آب گریه‌اش گرفت. باورمون نمی‌شد که هنوز زنده هستیم. پاش به خاک که رسید، عجیب عوض شده بود. این‌قدر منقلب شده بود که انگار یه نفر دیگه‌اس. بیشتر وقت‌ها غیبش می‌زد. پیداش که می‌کردن یه پناهی پیدا کرده بود، چشماش خیس بود و قرآن زیپی کوچیکش دستش بود. این اتفاق هفت شب قبل از عملیات والفجر هشت افتاده بود. توی این مدت اگه امیر اسم حضرت فاطمه زهرا(س) رو می‌شنید، گریه امونش نمی‌داد. راوی: احمد شیخ حسینی منبع: کتاب آسمان زیر آب @yamahdiadrekni72