eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
در این فرایند کوفته سازی بنده متاسفانه نتونستم شرکت کنم چون مشغول نوشتنم. ببینم امروز هم می تونم سه پارت بدم یا نه 🤝
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
خوشم از خودم میاد که هیچ وقت تایپ کردنم فرمول و قوائد خاصی نداشته و نداره 😔
👁🩸 مو های بافته شده اش را بر روی شانه رها کرده و مشغول کار بود. درحالی که سعی می کرد آخرین لکه های روی لباس را با آب گرم از بین ببرد ، زیر لب به روشین ناسزا گفت. « خیلی سختت می شد کل غذا رو روی لباست خالی نکنی؟» بار دیگر با هر زحمتی که بود به پارچه چنگ زد و بعد آن را از آب بیرون کشید. « چقدر بی رحمی تو! خب بچه است دیگه...ممکنه موقع غذا خوردن لباسش را کثیف کنه این خیلی معمولیه.» سرش را به طرف شخصی چرخاند که در این دنیا می توانست او را دوست بنامد. شیرین به رویش لبخند زد و شانه بالا انداخت. انگار که می خواست بگوید " چیزی غیر منطقی نمی گویم." ناویرا با ناباوری خندید و طعنه وار گفت: « آره بچه است می دونم اما مطمئنم مادرش می تونه خودش لباس های بچه اش رو بشوره می دونی؟ من که کلفت خونه اش نیستم.» دوباره خم شد ، به پارچه ی نرم لباس چنگ انداخت. نوک انگشتانش با وجود گرم بودن آب کزکز می کردند و نمی خواست به این فکر کند که ماهیچه های مظلوم پاهایش قطعا فردا راه رفتن را برایش مانند زهر تلخ می کنند. خورشید در وسط آسمان گرم ترین روز تاریخ را رقم می زد. حتی ابر ها هم از دست گرمایش فراری بودند. بادی نمی وزید و به همین خاطر آبی که از رود بزرگ جاری بود بسیار وسوسه انگیز به نظر می رسید. شیرین برای لحظه ای دست از شستن کشید. در حالی که هنوز لباس خیس را در دست داشت چند قدم عقب رفت تا بتواند بر روی تکه سنگ محبوبش بنشیند. زیاد اینجا می آمدند و همین باعث شده بود تا جای تک تک سنگ ها ، بوته ها و درخت های کنار رود را از بر باشند. امروز هم طبق روال همیشه ، دو تایی با دو کوه لباس از اول صبح مشغول بودند. زمانی که ظهر می شد و می دانستند که خورشید دست و پا و صورت هایشان را می سوزاند به سایه ی درختان پناه می بردند و نفسی تازه می کردند اما امروز بیش تر از آنچه که تصور کرده بودند کارشان طول کشیده بود. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁🩸 دختر مو های مشکی اش را پشت گوش راند و همانطور که روی سنگ جا خوش کرده بود آب لباس را چکاند. نگاه خسته اش را به دوستش دوخت و با نگرانی گفت: « بیا یکم اینجا بشین و استراحت کن. صورتت قرمز شده.» ناویرا بدون اینکه سر برگرداند با حرص غرید: « نخیر نشده. خسته هم نیستم. این آخریشه. الان تموم میشه.» پایش درد می کرد و خودش هم می دانست که باید ذره ای بلند شود و راه برود تا آسیب نبیند. ماهیچه های منقبض شده ی دستانش به مرور شل شدند. نفسش را آه مانند بیرون داد و به آب زلال رودخانه خیره شد. دستان کشیده و سفیدش زیر آب عجیب به نظر می رسیدند. پارچه را از آب بیرون کشید اما دیگر جانی در دستانش نمانده بود که بخواهد آن را بچکاند. شیرین با پاهایش بر روی شن و ماسه ها اطرافش طرحی نامفهوم کشید و گفت: « نباید اینقدر حرص بخوری می دونستی؟ شنیدم باعث میشه مو هات زودتر سفید بشه.» ابرو های دختر بالا پریدند. درحالی که با یک دست کمرش را گرفته بود بلند گفت: « چقدر خوب! در اون صورت می خوام همه ی مو هام سفید بشه. اینطوری می تونم خودم رو شاهدخت ناویرا صدا بزنم!» شیرین مکثی کوتاه کرد تا حرف های دوستش را سبک سنگین کند. خیلی دیر متوجه ی همه چیز می شد. به آرامی خندید و گفت: « خدای من! خیلی نامردی من کاملا جدی گفتم!» همه ی مردم عادی می دانستند خاندان سلطنتی برخلاف عموم مردم مو های سفید رنگ دارند. از بچگی با مو های سفید به دنیا می آیند و این ربطی به سن و سالشان ندارد. این رنگ موی فوق العاده بود که ظاهرشان را خاص و متمایز می کرد. دختر ها برای چند ثانیه ی کوتاه به یکدیگر خیره شدند و بعد هر دو به آرامی خندیدند. ناویرا در حالی که هنوز لباس را در یکی از دستانش نگه داشته بود سعی کرد کمر صاف کرده و ادای یک اشراف زاده را در بیاورد. برای این کار حالت بدن و قیافه گرفتن های آساری را تقلید کرد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁🩸 پاهایش را بهم چسباند ، نفسش را داخل ریه اش حبس کرد و تمام زورش را زد تا کمرش باریک تر از اینی که هست به نظر بیاید. دست آزادش را روی پیشانی اش گذاشت و نالید: « اوه خدای من! چرا من با این همه متانت و زیبایی باید اسیر خدمتکار احمقی مثل تو بشم؟ چطور یادت رفته اون بادبزن از جنس پر شترمرغ ام رو با خودت بیاری؟» شیرین که تا آن زمان داشت با دقت تماشا می کرد پخی زد زیر خنده و دستش را جلوی دهانش نگه داشت. ناویرا بدون توجه به اوضاع و شرایطی که داشتند ادامه داد: « حالا اگه توی این گرمای سوزان روی پوست سفید تر از ماهم ، لکه بیفته چی؟ تو می خوای پاسخگو باشی؟» شیرین قهقه ای زد و بلند گفت: « پر شترمرغ خیلی عالی بود... وای!» دختر ها دوباره با یکدیگر خوش بودند. حتی اگر اوضاع روزگار به کامشان نبود می دانستند که کنار یکدیگر می تواند بر ترس ها و مشکلاتشان غلبه کنند. ناویرا ذره ای خم شد و به نشانه ی احترام سرش را تکان داد انگار که برای جمعی از نجیب زادگان نمایش اجرا می کند. « خواهش می کنم تشویق نکنید. خودم می دونم چقدر فوق العاده ام.» شیرین نفسی عمیق کشید تا جلوی یک خنده ی غیر محترمانه ی دیگر را بگیرد. ناگهان بلند شد و دستی بر پشت دامنش کشید تا کثیفی ها را بتکاند. در حالی که هنوز رگه های خنده در صدایش موج می زدند گفت: « فکر کنم دیگه وقتشه که بریم سمت خونه. شکمم داره از گشنگی قار و قور می کنه.» سرش را به طرف نزدیک ترین درخت ها چرخاند. بینشان طنابی ضخیم وصل کرده بودند تا در حین شست و شو، لباس های شسته شده را با گرمای خورشید خشک کنند. ناویرا با دست خیس مو های آشفته ای که از اسارت روبان ها در آمده بودند را عقب زد. به آسمان خیره شد و گفت: « آره دیگه وقتشه. فکر کنم اگه بخوام بیشتر از این از خودم کار بکشم همینجا ولو بشم و بمیرم.» لگدی به سبد حصیری پیش رویش زد و لباس خیسی که در دست داشت را درونش انداخت. به این اندیشید که نهار امروز ممکن است چه باشد. گرسنه نبود اما ترجیح می داد به جای وعده ی همیشگی این بار گوشت نصیب شان شود. یادش نمی آمد برای آخرین بار کی طعم گوشت را چشیده است. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁🩸 پاهای خیسش را درون دمپایی حصیری گذاشت و اجازه داد تا آب رودخانه آخرین اثرات گل ، شن و ماسه را از بین انگشتانش پاک کنند. رودخانه در پایین تپه واقع شده بود بنابراین مجبور بودند برای رسیدن به مسیر اصلی که به شهر می رسید ، تپه را بالا بروند. بعد از برداشتن همه ی لباس ها ، دو نفری سبد حصیری را از دسته ای که در طرفین داشت بلند کردند و هر چقدر هم که سنگین و طاقت فرسا بود تپه را با حوصله بالا رفتند. زمانی که پایشان به جاده ی خاصی رسید نفسشان را آسوده بیرون دادند. به خود زمانی اختصاص دادند تا دامن هایی که بالا داده بودند را پایین بدهند و دستی درون مو های بهم ریخته شان بکشند. هنوز کارشان تمام نشده بود که صدای کوبیده شدن سم های اسب بر روی زمین خاکی گوششان را پر کرد. ناویرا نالید: « ای بابا! دوباره؟» باید تا جایی که می توانستند از جاده فاصله می گرفتند. جاده ی آن قسمت باریک بود و معمولا هنگام رو به رو شدن دو اسب سوارکار ها مجبور می شدند احتیاط کنند. در غیر این صورت یکی از آنها به سمت پایین و به طرف رودخانه منهدم می شد. این قضیه درباره ی آدم ها نیز صدق می کرد. هر دو تا جایی که می توانستند خودشان را عقب کشیدند. از روی صدا ها مشخص بود افراد زیادی سوار بر اسب در حال حرکت اند. شیرین با نگرانی نگاهی به پیچ جاده انداخت. به لطف کوه استواری که آنجا واقع شده بود هیچ چیز نمی دیدند. « میگم ناویرا ، بهتر نیست یکم بیشتر بریم عقب؟ می خوای برگردیم طرف رودخونه؟» دختر اخم ریزی کرد و محکم گفت: « به اندازه ی کافی براشون جا باز کردیم. به مشکل بر نمی خورن. حتی اگه خیلی زیاد هم باشن می تونن پشت سرهم حرکت کنن.» « اما ...» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁🩸 حرف شیرین در دهانش ناتمام ماند. درست در همین لحظه اولین اسب و سوارکارش بعد از پیچ جاده پدیدار شدند. ناویرا تمام تلاشش را کرد تا به آن سوارکار سیاه پوش خیره نشود اما زمانی به خودش آمد که متوجه شد آن غریبه نیز به او خیره شده و اسب خود را دقیقا جلوی پای آنها نگه داشته است. « شما دو نفر ، خبر دارید انتهای این مسیر به کدوم شهر می رسه؟» دختر حتی تلاش نکرد نگاهش را بدزدد یا سرش را به طرفی دیگر بچرخاند. ناخواسته محو چشمان تاریکی شده بود که از بین آن پارچه های تیره هویدا بودند. خیلی دیر متوجه شد تمام کسانی که بر روی اسب ها نشسته اند صورت خود را زیر پارچه ای مشکی پنهان کرده و فقط چشمانشان را بیرون گذاشته اند. همگی بیش از اندازه عجیب به نظر می رسیدند. نفهمید چه زمانی شروع به حرف زدن کرده است: « انتهای مسیر می رسه به شهر تیراسا آقا.» بعد از بیان کردن جمله به خودش لرزید. نمی خواست با آن مرد هم کلام شود پس چرا ناخودآگاه حرف زده بود؟ سرش را بالا گرفت و دوباره به چشمانش خیره شد. گویا نمی توانست در آن لحظه کاری به غیر از این بکند. دوست داشت تا ابد محو همان تاریکی بماند و درونش غرق شود. دمای بدنش پایین رفته و داشت به وضوح می لرزید با این حال در اعماق وجودش احساس سرخوشی عجیبی داشت. غریبه سرش را تکان داد. چشمش به گردنبند طلایی رنگی افتاد که دختر بر گردن انداخته بود. زیر نور خورشید می درخشید. « گردنبند خوشگلی داری بانو. می تونم از نزدیک ببینمش؟» ناویرا بدون درنگ دستش را به طرف گردنبند برد و آن را به راحتی آب خوردن باز کرد. درحالی که لبخند بر لب داشت قدمی به جلو برداشت و مطیعانه گفت: « البته آقا...» هیچ چیز احساس نمی کرد. مغزش سرد شده در حالی که می دانست قلبش از شدت گرما در حال انفجار است. نمی دانست باید چه کند. نمی دانست چرا این کار ها را انجام می دهد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)