eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
وای خدای من اینووو 🫀😭
تلاش می کنم 😔
بریم ببینم می رسم به اونجایی که جالبه یا نه! دعا کنید برسم! 😂
👁 🩸 دختر دستش را به طرف یقه ی لباسش برد. احساس می کرد گردنبند را آنجا میابد اما دوباره ضد حالی بیش نبود. «وقتی داشتیم با شیرین لباس ها رو ...» سکوت کرد. احساس می کرد پتک بر سرش کوبیده اند. انگار که تازه مطالب کتاب هایی که خوانده بود را به یاد می آورد. زمزمه کرد: «شورشی ها!» مغزش داشت داده های قدیمی را تحلیل می کرد و به اتفاقات جدید متصل شان می کرد. آنقدر نگران دزدیده شدن گردنبند بود که یادش رفته بود قاتلان والدینش را به خوبی بشناسد. پس آخرین یادگاری مادرش را همان قاتلان بی رحم از او گرفته بودند؟ چقدر بی رحمانه بود این داستان و چقدر تحقیر کننده که نمی توانست در مقابلشان دست به کاری مفید بزند. نوشاد آهی کشید و به آسمان نگاه کرد. « دقیقا به همین خاطر بود که پادشاه توی یه برهه ی زمانی دستور داد افرادی مثل ما قتل عام بشن. اگه افرادی که نشانه ی تاریکی رو روی دستشون داشتن دست به شورش نمی زدن و علیه خاندان سلطنتی قیام نمی کردن هیچ وقت ما هم به چنین حال و روزی نمی افتادیم.» ناویرا احساس می کرد دنیا دور سرش می چرخد. شکل و قیافه ی درخت توت داشت جلوی چشمانش عجیب و عجیب تر می شد. دستش را بر روی پیشانی اش گذاشت و فشرد. سرگیجه داشت؟ حالت تهوع یا شاید هم گرما زده شده بود؟ نمی دانست! *** جانش را انگار از سر راه آورده بود. معلوم نبود دقیقا با چه انگیزه ای می تواند سر پا بماند و در میان دود و آتش و خون تاب بیاورد. دو قدم بر می داشت و بعد پایش به جسدی گیر می کرد ، دوباره پهن زمین می شد. دست و پا می زد ، تقلا می کرد و باز هم با اندیشیدن به فرزند شیرخوارش برای بلند شدن جان می گرفت. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 آسمان رنگ خون به خود گرفته بود. از همه جا صدای برخورد شمشیر ها و داد و فریاد مظلومانی که مورد هدف قرار گرفته بودند ، بلند می شد. هدف ماموران و شوالیه های سلطنتی نابودی همین مردم عادی بدون توجه به سن و سال و جنسیت بود. دختر و پسر ، پیر و جوان همگی ناله می کردند و فریاد می زدند. تقربا هیچ خانه ای نمانده بود که به آتش کشیده نشده و بر سر ساکنانش آوار نشده باشد... زن تمام تلاش خود را می کرد. چشمانش نیمه باز بودند و می دانست دیر یا زود او نیز مورد هدف آن پست فطرتان نظامی قرار می گیرد. شوهرش را به خاطر اینکه برایش سپر بلا شده بود ، از دست داد و حالا تنها چیزی که برایش باقی مانده بود فرزندان مظلوم و بی کس اش بودند. می دانست اکنون در خانه هستند و انتظارش را می کشند. نمی توانست همانطور تنها آنجا رهایشان کند. تلو تلو خوران از روی جنازه هایی که قابل شناسایی نبودند عبور کرد. جنازه هایی که روزی برایش چهره های آشنای این شهر را تشکیل می دادند. حالا تنها بوی تعفن می دادند و بر روی هم تلنبار شده بودند. این حمله ی ناگهانی و یهویی قدرت تصمیم گیری را از همه گرفته و محاصره شدن شان به طرز وحشتناکی همه ی مردم را به کشتن داده بود. مرگ اجباری! باید می مردند چون پادشاه این را می خواست. خون شان باید بر روی زمین ریخته می شد چون پادشاه بزدل می ترسید روزی نیروی تاریکی بر نیروی روشنایی و نور غلبه کند. دود و آتش همه جا را گرفته و آن شهر آباد و سرزنده را به تلی از خاکستر تبدیل کرده بود. زن به سختی می توانست نفس بکشد. احساس می کرد ریه هایش کاملا از خاکستر پر شده اند و بر روی پلک هایش غبار مرگ پاشیده اند. نباید در اینجا و در این ثانیه تسلیم می شد. نه تا قبل از اینکه از سلامت فرزندانش مطمئن شود. اول باید آنها را از مرگ می رهاند و بعد می توانست به مرگ تن بدهد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 با دیدن دیوار های در حال فرو ریختن خانه به قدم هایش سرعت داد و بریدگی بزرگی که بر روی سینه اش نقش بسته بود را نادیده گرفت. اشک از چشمان خسته اش جاری شد و محکم خودش را به در پوسیده ی خانه کوبید. در به راحتی فرو ریخت و آتش از اطرافش زبانه کشید گویا صبر دیوار ها هم به پایان رسیده بود. نوزادش در گهواره نبود. دلش هری ریخت پایین و انگار در میان آتش تمام بدنش ناگهان یخ بسته است. با باقی قدرتی که هنوز در بدنش باقی مانده بود فریاد زد: « ناویرا! نوشاد! ...» مکث کرد. انگار در آن آتش و جهنم به دنبال پاسخ بود. نا امیدانه و در حالی که اشک می ریخت به جلو گام برداشت. به ستونی که وسط خانه بود رسید و به آن تکیه زد. خونریزی اش شدید تر شده بود و قلبش کم جان تر از قبل خون را پمپاژ می کرد. احمق نبود. حداکثر تا چند دقیقه ی دیگر می توانست زنده بماند. اگر می توانست از خدا چیزی بخواهد قطعا همین را می خواست که یک بار دیگر فرزندانش را به چشم ببیند ، آنها را در آغوش کشیده و با تمام وجود ببوسد. زانوهایش سست شد و بر روی زمین افتاد. در آن هیاهو ناگهان صدای گریه ی ناویرا گوشش را پر کرد. نمی دانست توهم می زد یا واقعا دو فرزندش پیش روی چشمانش به او خیره شده اند. دستش را بلند کرد و دخترش را با سر انگشتان خونی اش لمس کرد. گریه ی نوزاد قطع نمی شد. چشمانش را بر روی هم می فشرد و دست و پا می زد. پسرش در حالی که خواهرش را بغل کرده بود با چشمان اشکی به مادرش زل زده بود. « مامان ... باید چکار کنیم؟ مامان لطفا ...» زن با وجود تمام دردی که داشت لبخند زد. خوشحال از اینکه برای بار آخر فرصت دیدن جگر گوشه هایش را داشت. دست دیگرش را به سختی بلند کرد و گونه ی نوشاد را نوازش کرد. سعی می کرد قوی و رسا حرف بزند اما صدایش می لرزید و جملاتی که بیان می کرد مقطع بودند. « خواهرت رو بردار و از داخل تونل ها فرار کن. کوه ها رو رد کن و برو به شهری که پشت اون هاست.اونجا دیگه دست کسی بهتون نمی رسه.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 قلبش تیر کشید. حرف زدن انگار مانند سم عمل می کرد و مرگش را سریع تر رقم می زد. صدای مامور ها که با خشم جمله ی "هیچ کس رو زنده نذارید" را فریاد می زدند با صدای گریه ی ناویرا ترکیب شده و شنیدن را برای پسر سخت تر می کرد. هراسان بود و لرزان. خواهرش را محکم به خودش چسباند و گفت: « پس زود باش مامان. بلند شو تا بریم. ناویرا رو من بغل می کنم. وقتی برسیم به تونل ها ...» زن میان حرفش پرید: « میام اما شما ها باید زودتر برید.» به سختی لبانش را گزید تا از درد زیاد جیغ نکشد. با دست نوشاد را به سمت در پشتی خانه هل داد و اضافه کرد: « به هیچ کس اعتماد نکن پسرم. هیچ وقت نشان تاریکی تون رو به کسی نشون ندید. همیشه پنهانش کنید. اگه نشونش بدید همه چیز خراب میشه. برو. نترس. منم پشت سرتون میام. یکم صبر می کنم تا نفسم جا بیاد. باشه؟» نوشاد مستاصل در جایش این پا و آن پا کرد. آخرین قطرات اشک خود را ریخت و بعد سرش را با جدیت تکان داد. به او ماموریتی بزرگ داده بودند که باید به درستی انجامش می داد. بدون اینکه بداند برای بار آخر به لبخند بی جان مادرش نگاهی انداخت و بعد با عجله از آن خانه ی خرابه خارج شد. چنان می دوید که انگار مرگ دارد با سرعت نور از پشت سر تعقیبشان می کند. احساس می کرد شوالیه های عرش سایه به سایه دنبالشان می کنند و هر لحظه احتمال دارد به چنگ شان بیفتند. درحالی که پسر ، خواهر شیرخوارش را در آغوش کشیده و با تمام توان می دوید یک شهر در حال نابودی بود و آتش از تمام سوراخ سنبه هایش شعله ور می شد. دود غلیظ و زشتی آسمان را تاریک کرده بود و صدای فریاد ها و ریختن ساختمان ها در گوشش طنین می انداخت. جرات نداشت حتی برای یک لحظه برگردد و عقب را بنگرد. می دانست همین حرکت کوچک کافی است تا از شدت ترس در جایش خشکش بزند و منصرف شود. با خود تکرار کرد: « همه چیز درست میشه. مامان و بابا هم میان. اونا بعدا میان.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 *** پتو را به تندی کنار زد و در جایش نشست. دستانش را بالا آورد و دو طرف صورت خود را گرفت.‌ دانه های درشت عرق از گونه اش سر می خوردند و زمانی که به چانه اش می رسیدند با مکثی کوتاه پایین می چکیدند. چشمانش گرد شده بودند و بدون اینکه خودش بخواهد اشک در چشمانش جمع شده بود. در اتاق خودش بود ، بر روی ملحفه ی سفید خودش. وسایل خیاطی و پارچه های رنگارنگ اطرافش را پر کرده بودند. داشت خواب می دید و خودش هم این را می دانست. نفسی عمیق کشید ، یک دم و بازدم طولانی و بعدی سعی کرد هر چه که دیده است را فراموش کند. به نوشاد قول داده بود دیگر به گردنبند فکر نمی کند و همچنین قسم خورده بود که کار احمقانه ای برای پس گرفتن آن گوزن طلایی انجام نمی دهد. آستین پیراهن سفیدش را بالا داد و به نشان چشم بسته و آن قطره ی اشک کنارش خیره شد. نشانی که با خود بدبختی و فلاکت را می آورد. نشان تاریکی. با خود فکر می کرد چقدر باید در زندگی اش بدشناس باشد که از بین آن همه انسان عادی و آن تعداد محدود انسان خاص ، جزو افراد خاص آن هم به شیوه ی نامحبوب و منفور باشد! انسان های خاصی که نشان روشنایی را داشتند تبدیل به نجیب زاده و اشراف زاده می شدند و آنهایی که نشان تاریکی را به ارث می بردند جزو قشر فقیر و بدبخت جامعه به حساب می آمدند. انگل ، آفت و گاها بیمار صدایشان می زدند و هیچ کس هم دمخورشان نمی شد. ناویرا باید خدا را به خاطر اینکه دختری همچون شیرین را به او بخشیده ، شکرگذار باشد. نفسش را تند بیرون داد و به پنجره نگاه کرد. از اینجا می توانست ماه درخشانی که در وسط آسمان برای خود جولان می داد را تماشا کند. به پتو چنگ زد و قبل از اینکه دوباره دراز بکشد آن را تا نزدیک گردنش بالا آورد. قطرات اشک پست سر هم بدون اینکه از او اجازه بخواهد بیرون می پریدند. دختر سعی کرد تا جایی که می تواند بی سر و صدا عزا بگیرد. زیر لب زمزمه کرد: « متاسفم مامان! ببخشید که نتونستم یادگاری ات رو نگه دارم.»
بریم برای آخرین پارت امشب. چشمام شدن دو کاسه ی خون!
👁 🩸 صدای سم اسب از بیرون به گوش می رسید.‌ دختر با انگشت ، چشمان سرخش را خاراند و بعد تلاش کرد بدون توجه به صداهای اطراف دوباره بخوابد. نمی خواست فردا جواب آرشیدا و نوشاد را بدهد. اگر می گریست و چشمانش پف می کردند هیچ جوابی نداشت. صدای شیهه ی چند اسب دیگر بلند و بعد از آن صدای بم یک مرد بود: « بی سر و صدا حرکت کنید. نمی خوام مردم الان غافلگیر بشن.» ناویرا درحالی که همچنان پتو را نزدیک به دهانش نگه داشته بود گوش می داد. این دفعه صدای یک نفر دیگر می آمد. « کدوم غافلگیری؟ مردم همه می دونستن ما زادگان تاریکی هستیم! از قیافه مون معلوم نیست؟ داره داد می زنه! همه خبر داشتن قراره ازشون دزدی کنیم!» دختر نفسش را حبس کرد و در بی سر و صدا ترین حالت ممکنش برخاست. خواسته یا ناخواسته اکنون آن راهزنان شورشی را نزدیک به خانه ی خودشان و در حال فرار از شهری که یکم پیش تر درونش اتراق کرده بودند ، یافته بود. دامن سرهمی سفیدش حالا جلوی دست و پایش را می گرفت. از اتاق خارج شد و خودش را به در چوبی رساند. دمپایی های حصیری را پوشید و همانجا پشت در فال گوش ایستاد. «خفه شید دیگه چقدر حرف مفت می زنید. وقت خوش و بش نداریم الان.» «توی شهر که نذاشتی خوش باشیم. اینجا هم ولمون نمی کنی. می خوای ادای رئیس رو در بیاری مگه نه؟» صدای خنده اش همه جا پیچید ، خیلی سریع حرفش را ادامه داد: « این خفن بازی هات رو بذار برای یه وقتی که بیشتر بهش نیاز داشته باشی.» حرف هایشان بیشتر از این ادامه نداشت. دختر از روی صدای سم اسب ها میزان آنها را حساب می کرد. تقریبا پانزده نفر بودند! نمی دانست چقدر همانجا ایستاده بود اما درد پاهایش به او یادآوری کردند که باید به رخت و خواب برگردد و با سپردن خودش به دست جناب خواب ، بدبختی هایش را تسکین بدهد. دستش اما بدون اینکه از او اجازه بگیرد به طرف در رفت و آن را به بیرون هل داد. در صدا می داد درست مانند تمام در های چوبی و صدا دار دیگر این شهر. زمانی که اولین قدمش را به بیرون گذاشت متوجه شد یک جفت چشم مستقیما به او خیره شده است. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
دارشور ، کاریان فعلا تا همینجا تموم میشه. اگه جایی غلط املایی و اشتباه تایپی و چه می دونم مشکلات دیگه دیدید ، بهم بگید باشه؟ مرسی! ✨🐥 https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312 نظرتون رو هم بعد از خوندن این پارت ها بفرمایید!