#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۲۰
صدای سم اسب از بیرون به گوش می رسید.
دختر با انگشت ، چشمان سرخش را خاراند و بعد تلاش کرد بدون توجه به صداهای اطراف دوباره بخوابد.
نمی خواست فردا جواب آرشیدا و نوشاد را بدهد.
اگر می گریست و چشمانش پف می کردند هیچ جوابی نداشت.
صدای شیهه ی چند اسب دیگر بلند و بعد از آن صدای بم یک مرد بود:
« بی سر و صدا حرکت کنید. نمی خوام مردم الان غافلگیر بشن.»
ناویرا درحالی که همچنان پتو را نزدیک به دهانش نگه داشته بود گوش می داد.
این دفعه صدای یک نفر دیگر می آمد.
« کدوم غافلگیری؟ مردم همه می دونستن ما زادگان تاریکی هستیم! از قیافه مون معلوم نیست؟ داره داد می زنه! همه خبر داشتن قراره ازشون دزدی کنیم!»
دختر نفسش را حبس کرد و در بی سر و صدا ترین حالت ممکنش برخاست.
خواسته یا ناخواسته اکنون آن راهزنان شورشی را نزدیک به خانه ی خودشان و در حال فرار از شهری که یکم پیش تر درونش اتراق کرده بودند ، یافته بود.
دامن سرهمی سفیدش حالا جلوی دست و پایش را می گرفت.
از اتاق خارج شد و خودش را به در چوبی رساند.
دمپایی های حصیری را پوشید و همانجا پشت در فال گوش ایستاد.
«خفه شید دیگه چقدر حرف مفت می زنید. وقت خوش و بش نداریم الان.»
«توی شهر که نذاشتی خوش باشیم. اینجا هم ولمون نمی کنی. می خوای ادای رئیس رو در بیاری مگه نه؟»
صدای خنده اش همه جا پیچید ، خیلی سریع حرفش را ادامه داد:
« این خفن بازی هات رو بذار برای یه وقتی که بیشتر بهش نیاز داشته باشی.»
حرف هایشان بیشتر از این ادامه نداشت.
دختر از روی صدای سم اسب ها میزان آنها را حساب می کرد.
تقریبا پانزده نفر بودند!
نمی دانست چقدر همانجا ایستاده بود اما درد پاهایش به او یادآوری کردند که باید به رخت و خواب برگردد و با سپردن خودش به دست جناب خواب ، بدبختی هایش را تسکین بدهد.
دستش اما بدون اینکه از او اجازه بگیرد به طرف در رفت و آن را به بیرون هل داد.
در صدا می داد درست مانند تمام در های چوبی و صدا دار دیگر این شهر.
زمانی که اولین قدمش را به بیرون گذاشت متوجه شد یک جفت چشم مستقیما به او خیره شده است.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
دارشور ، کاریان
فعلا تا همینجا تموم میشه.
اگه جایی غلط املایی و اشتباه تایپی و چه می دونم مشکلات دیگه دیدید ، بهم بگید باشه؟ مرسی! ✨🐥
https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312
نظرتون رو هم بعد از خوندن این پارت ها بفرمایید!
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۲۱
ترس تا اعماق وجودش خزیده بود. صدای قلبش را می شنید.
فشار دستش را بر روی در بیشتر کرد.
با اینکه رنگ بر رو نداشت و همچون درخت بید می لرزید به خودش اجازه نداده بود تسلیم شده و تماس چشمی اش را قطع کند.
در آن تاریکی نمی توانست تشخیص دهد چه کسی به درخت رو به روی خانه تکیه زده و مستقیما به او نگاه می کند.
نمی توانست هیچ چیز ببیند اما ذهنش می خواست متقاعدش کند که این مرد همان غریبه ای است که گردنبندش را گرفته است.
قدمی به جلو برداشت.
حالا که داشت خطر را می پذیرفت و سخنان برادرش را نادیده می گرفت می توانست خودش را شجاع بنامد؟ این کار ها از شجاعتش نشات می گرفت یا از حماقتش؟
راحت تر نبود داد و هوار راه بیندازد و درست مثل باقی دختر ها به داخل خانه پناه ببرد؟
نکند به خاطر کابوس هایی که دیده بود می خواست قهرمان بازی در بیاورد و انتقام خون والدینش را بگیرد؟
نامطمئن در را پشت سر خود بست. در میان بوی گوسفندان و بویی که همیشه از یونجه و علوفه بلند می شد حالا می توانست بویی متفاوت را حس کند.
این بو قطعا از آن مرد می آمد.
بوی تند و تیزی که نمی دانست به خاطر چیست.
هر دو برای مدت زمانی طولانی به یکدیگر خیره بودند بدون اینکه حرفی میانشان رد و بدل شود.
سرآخر این ناویرا بود که دهان باز کرد.
« خودتی مگه نه؟ »
در گلویش احساس خشکی می کرد. درست مانند این بود که یک نفر با دست گلویش را گرفته و می فشارد. خودش که فکر می کرد صدایش چیزی جز خر خری خش دار نباشد.
چشمان غریبه از زیر آن پارچه ی مشکی می درخشیدند و همین باعث می شد دختر هر لحظه بیشتر از قبل درون بدنش سرما را احساس کند. باید دوباره حرف می زد ، تهدید می کرد ... چیزی می گفت!
« گردنبندم رو بده و در اون صورت منم قول میدم به شوالیه های عرش چیزی نگم.»
این جمله را محکم تر از قبلی بیان کرد.
خیلی دوست داشت با یک پوزخند همه چیز را تمام کند اما در موقعیتی نبود که بخواهد سر تر بودن خودش را اینگونه به رخ بکشد به خصوص که اصلا سر تر نبود!
می خواست با استفاده از اسم شوالیه ها او را بترساند.
با خود فکر می کرد هر چقدر هم که خطرناک باشند توانایی مقابله با سپاه نور را ندارند.
اگر شوالیه ها را خبر می کرد و جای آنها را لو می داد ، بدون شک به دردسر می افتادند.
در دل از خدای خود تمنا می کرد تهدیدش جواب دهد و گردنبندش را پس بگیرد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۲۲
مرد هنوز به او جوابی نداده بود.
نگاهش به چشمان ناویرا بود و تنها تغییر که ممکن بود در بدنش رخ بدهد پلک هایش بودند که باز و بسته می شدند.
صدای قدم های پای یک نفر دیگر باعث شد دختر چشم از غریبه بردارد و با ترس خودش را به در بچسباند.
روشنایی کمی از مشعل بلند می شد اما همان مقدار نور هم می توانست در آن تاریکی مطلق همه چیز را روشن کند.
فردی که مشعل را به دست گرفته بود حالا به درخت رسیده و با ابرو هایی در هم به ناویرا می نگریست.
زمانی که شروع کرد به صبحت کردن صدای زنانه اش در گوش دختر پیچید.
انتظار نداشت با یک زن طرف باشد.
« چرا اینجایی؟ قرار بود آخرین نفر به تیم ملحق بشم اما انگار تو داری آخرین نفر میشی.»
قطعا ناویرا را خطاب قرار نداده بود.
«مشکل اون دختره است؟ دردسر درست کرده؟»
دختر دستش را بلند کرد تا به در بکوبد. دیگر نباید خودش را درگیر می کرد.
از همان اول اشتباهش این بود که می خواست از کار این غریبه های دزد سر در بیاورد.
هنوز ضربه ای به در نزده بود که دستش در هوا معلق ماند.
حالا دوباره مرد بود که با او سخن می گفت:
«این کارو نکن. تو که نمی خوای برادرت رو از خواب بیدار کنی! می خوای؟»
صدای دختر انگار از جایی به غیر از گلویش برمی خواست.
دوباره همان احساس تکراری را داشت.
تپش قلبش نامنظم شده و خون به سرعت زیر پوست سفیدش پخش شده بود.
« نه. نمی خوام بیدارشون کنم.»
به آرامی در جایش چرخید و دوباره به صورت مرد خیره شد.
نمی توانست به چیزی جز حرف ها او فکر کند انگار که در آن لحظه تبدیل به خدایش شده بود.
« خیلی عالیه. بیا مکالمه مون رو یه جای خلوت تر ادامه بدیم. نظرت چیه؟»
ناویرا ناخواسته سر تکان داد و درحالی که لبخند می زد گفت:
« خوبه. موافقم.»
زن سیاه پوش که مشعل را حمل می کرد با تعجب ابرویی بالا انداخت و رو به مرد گفت:
« این دختره رو می خوای چکار؟ داری آدم به گروه اضافه می کنیا! هیچ حواست هست؟»
مرد شانه ای بالا انداخت و درحالی که با دست دخترک را به سمت کوهستان راهنمایی می کرد ، گفت:
« من فقط دستور مافوقم رو انجام میدم. »
زن نگاهی به ناویرا کرد که با لباس بلند و سفیدش دقیقا شانه به شانه ی هم گروهی اش قدم بر می داشت.
آهی کشید و نیم نگاهی به خانه انداخت.
شهر در سکوت و تاریکی فرو رفته و به نظر کسی متوجه رفتنشان نشده بود.
زیر لب زمزمه کرد:
« این دفعه هم شانس آوردیم.»
قدم هایش را تند تر کرد و آرام گفت:
« چه عجله ای داری! صبر کن بذار منم بیام.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)