eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 مرد هنوز به او جوابی نداده بود. نگاهش به چشمان ناویرا بود و تنها تغییر که ممکن بود در بدنش رخ بدهد پلک هایش بودند که باز و بسته می شدند. صدای قدم های پای یک نفر دیگر باعث شد دختر چشم از غریبه بردارد و با ترس خودش را به در بچسباند. روشنایی کمی از مشعل بلند می شد اما همان مقدار نور هم می توانست در آن تاریکی مطلق همه چیز را روشن کند. فردی که مشعل را به دست گرفته بود حالا به درخت رسیده و با ابرو هایی در هم به ناویرا می نگریست. زمانی که شروع کرد به صبحت کردن صدای زنانه اش در گوش دختر پیچید. انتظار نداشت با یک زن طرف باشد. « چرا اینجایی؟ قرار بود آخرین نفر به تیم ملحق بشم اما انگار تو داری آخرین نفر میشی.» قطعا ناویرا را خطاب قرار نداده بود. «مشکل اون دختره است؟ دردسر درست کرده؟» دختر دستش را بلند کرد تا به در بکوبد. دیگر نباید خودش را درگیر می کرد. از همان اول اشتباهش این بود که می خواست از کار این غریبه های دزد سر در بیاورد. هنوز ضربه ای به در نزده بود که دستش در هوا معلق ماند. حالا دوباره مرد بود که با او سخن می گفت: «این کارو نکن. تو که نمی خوای برادرت رو از خواب بیدار کنی! می خوای؟» صدای دختر انگار از جایی به غیر از گلویش برمی خواست. دوباره همان احساس تکراری را داشت. تپش قلبش نامنظم شده و خون به سرعت زیر پوست سفیدش پخش شده بود. « نه. نمی خوام بیدارشون کنم.» به آرامی در جایش چرخید و دوباره به صورت مرد خیره شد. نمی توانست به چیزی جز حرف ها او فکر کند انگار که در آن لحظه تبدیل به خدایش شده بود. « خیلی عالیه. بیا مکالمه مون رو یه جای خلوت تر ادامه بدیم. نظرت چیه؟» ناویرا ناخواسته سر تکان داد و درحالی که لبخند می زد گفت: « خوبه. موافقم.» زن سیاه پوش که مشعل را حمل می کرد با تعجب ابرویی بالا انداخت و رو به مرد گفت: « این دختره رو می خوای چکار؟ داری آدم به گروه اضافه می کنیا! هیچ حواست هست؟» مرد شانه ای بالا انداخت و درحالی که با دست دخترک را به سمت کوهستان راهنمایی می کرد ، گفت: « من فقط دستور مافوقم رو انجام میدم. » زن نگاهی به ناویرا کرد که با لباس بلند و سفیدش دقیقا شانه به شانه ی هم گروهی اش قدم بر می داشت. آهی کشید و نیم نگاهی به خانه انداخت. شهر در سکوت و تاریکی فرو رفته و به نظر کسی متوجه رفتنشان نشده بود. زیر لب زمزمه کرد: « این دفعه هم شانس آوردیم.» قدم هایش را تند تر کرد و آرام گفت: « چه عجله ای داری! صبر کن بذار منم بیام.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
خاندان سلطنتی در یک قاب 😔🤌
فرزندانشون در قابی دیگر 🤌 بگو به به