eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 ناویرا به تندی دست خود را عقب کشید و سعی کرد از او فاصله بگیرد. زن به آرامی دستش را روی شانه اش گذاشت و گفت: « نمی خواد بترسی. فقط داریم کاری رو انجام می دیم که به صلاحته. به دل نگیر و لطفا یکم آب بنوش.» مشک را درون دستانش آماده نگه داشته و لبخند می زد. دختر به تندی سر تکان داد و بلند فریاد زد: « با من چکار دارید؟ چرا اینجام؟ دزدیدن من چه سودی براتون داره؟» نگاه غضبناک و تندش را به سوی چشمان آژمان چرخاند و دندان هایش را روی هم فشرد. مرد آهی کشید و دستش را بالا برد ، پارچه را از درون صورتش کنار زد و بعد درحالی که ابرو هایش را جمع کرده بود گفت: « بهم گفته بودن ببرمت پس منم دارم همین کار رو می کنم.» دستان مشت شده ی ناویرا به آرامی شل شد. لب هایش ذره ای از هم فاصله گرفتند.‌ بدون اینکه خودش متوجه باشد ، با بهت به صورت پسر خیره شده بود. از آن چیزی که فکر می کرد جوان تر بود و مو های پرپشت مشکی اش شلخته و نامرتب درون پیشانی و چشم های طوسی اش افتاده بودند. « چه بخوای و چه نه ، چه مجبورت کنم و چه اختیارت دست خودت باشه این تقدیرته و باید همراهمون بیای‌.» زل زدنش بیش از اندازه طول کشیده بود. زمانی که زن کاسه ی آب را به سمت لب هایش سوق داد ناگهان از جا پرید و با صدای بلند افکارش را بیان کرد: « برام مهم نیست چقدر جالب و قشنگ به نظر بیای. من گول ظاهر فریبنده ات رو نمی خورم.» «فریبنده؟» زن کاسه ی آب را به دستش داد و با ابرو هایی بالا پریده این را پرسید. «کجای قیافه اش فریبنده است؟» ناویرا نگاهی به درون کاسه انداخت. به نظر واقعا آب می آمد نه چیز دیگری. وقتی که نوشید تازه به یاد آورد چقدر تشنه است. احساس می کرد با هر بار قورت دادن ، مقدار زیادی شن را نیز پایین می دهد. سرفه ای کرد و در مقابل چشمان منتظر آن دو نفر گفت: « گردنبندم کجاست؟» قبل از اینکه کسی فرصت کند جواب بدهد ناگهان صدای داد در کل بیابان پیچید. دختر با بهت سر چرخاند و پسر نوجوانی را دید که سعی می کرد مار بزرگ را از خود دور کند. در همین حین فریاد زد: « آسنا ... آسنا این عوضی نیشم زده! » زن مشک آب را به دست آژمان داد و آستین های لباسش را بالا زد. درحالی که به سوی پسر قدم برمی داشت گفت: « برو کنار... یه مار ابریشمه.» درست زمانی که ناویرا با تعجب و ترس به آنها نگاه می کرد ، بقیه ی اعضای گروه شروع کردند به تشویق آسنا. هر کس چیزی می گفت ولی نتیجه ی حرف تمامی شان یک چیز بود. این زن بار ها از پس این کار برآمده و اکنون هم می توانست به آسانی آب خوردن انجامش دهد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 زمانی که سر مار را میان دو انگشتش گرفت و آن را پیچاند ، ناویرا به خود لرزید. آژمان با خونسردی داشت صحنه ی پیش رویش را نگاه می کرد و هیچ چیز نمی گفت. پس از مدتی صدای تشویق ها پایین آمد و آسنا زهر مار را گرفت ، به سوی پسر رفت تا باقی مانده ی زهر را از درون پای آسیب دیده اش بیرون بکشد. با اینکه دیگر چیزی تا حرکت شان نمانده بود بقیه بیخیال به نظر می رسیدند. اسب های سیاه و هیکلی را زین می کردند ، می گفتند و می خندیدند و تکه هایی از میوه ی خشک و نان را می جویدند. به راستی این همان گروه معروف زادگان تاریکی بود؟ دختر با خود فکر کرد اگر واقعا همین باشد که مردم می گویند پس چرا آنقدر ها هم خطرناک به نظر نمی رسند؟ آژمان از جایش بلند شد و دوباره پارچه را دور صورت خود پیچاند. مشک آب را درون خورجین اسب آسنا گذاشت و دستش را به سوی ناویرا گرفت.‌ دختر بدون اینکه دستش را بگیرد بلند شد. هنوز نگاهش به زن بود که داشت با دقت زخم پسر را می بست. « اون یه طبیبه؟» مرد پاسخی نداد و دستش را پایین آورد. بدون اینکه چیزی بگوید به طرف اسب خودش رفت و بر رویش نشست. ناویرا دستی درون مو هایش کشید و آنها را به عقب راند. وقتی که آن نیرو و فشار عجیب را بر روی بدنش احساس نمی کرد ، به نظرش همه چیز منطقی تر می آمد. این فقط یک گروه کوچک پانزده نفره بود. آنها بیشتر از اینکه شبیه به راهزنان باشند ، شبیه به گردشگران رفتار می کردند. سوالات زیادی در ذهنش نقش بسته بودند و می دانست که حضورش در اینجا نمی تواند درست باشد اما می بایست صبر کند و در فرصتی مناسب از آسنا بپرسد. کار دیگری از دستش بر نمی آمد. اسب سواری بلد نبود ، نقشه را نمی دانست و در این بیابان بی آب و علف اگر می خواست کار احمقانه ای کند به مرگش منجر می شد. با خود فکر کرد بعدا در شرایطی بهتر بار و بندیل اش را می بندد و فرار می کند. دستش را بر روی ردای سیاه کشید و شن ها را تکاند. بعد از کنار چند مرد تنومند عبور کرد تا به بالای سر آسنا برسد. همانجا منتظر ایستاد و کارش را نظاره گر شد. زن یک بار دیگر از روی محکم کاری پای پسر را بررسی کرد و بعد با لبخند گفت: « شانس آوردی به دادت رسیدم. بلند شو. ممکنه یکم احساس درد داشته باشی... احتمالا ورم هم می کنه اما خوب میشی. می تونی سوار اسب بشی.» دستانش را بر روی هم کوبید و برخاست. نگاهش به ناویرا افتاد که بین جمعیت تماشاچی با تعجب به آنها زل زده است. دستش را بالا برد و گفت: « الان میام.» آستین هایش را پایین داد و با شال بلند صورتش را پوشاند. چشم هایش انگار با بی‌خیالی می خندیدند. قدم های بلندش را به طرف دختر برداشت و گفت: «زودتر باید بریم که طبق گفته ی آژمان یه نفر خیلی چشم انتظارته!» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
امروز که 4/04/1404 عه احساس می کنم باید یه کاری بکنم ... چه میدونم. شاید باید امروز رو خاصش کنم. نظر شما چیه؟ چه کنیم روزمون قشنگ و به یاد موندنی شه؟
بدرد نمی خوره دیگه امتحان نمی کنم 😂😂
یه کی که اینطوری ازمون خواستگاری کنه؟ اونم نداریم
👁 🩸 بعد از توقف کوتاهی که داشتند حالا بی وقفه به سوی جایی حرکت می کردند که ناویرا نمی دانست کجاست. تمام چیزی که می دید بیابان بود و گهگاهی هم محض تنوع تپه هایی از شن. تا جایی که آنها پیش رفته بودند دقیقه بیست و دو تپه ی شن را پشت سر گذاشته بودند. با دیدن تپه ی دیگری که در زیر نور تیز و نارنجی رنگ خورشید هویدا بود زمزمه کرد: « بیست و سه تا...» آسنا جلوی او نشسته و افسار اسب را در دست داشت و او درحالی که پشتش نشسته دستانش را دور کمر زن حلقه کرده بود. اسب چنان می تاخت که انگار لحظه ای هم ایستادن در این بیابان برایش حکم امضا کردن مرگ را دارد. آسنا نگاهی به گروه پیش رویش انداخت. اسب هایشان بدون هیچ مشکلی در حال تاختن بودند. بی وقفه ، بدون استراحت! نژادشان اسب ترکمن بود مگر می شد اینگونه نباشند؟ ناویرا اندکی تکان خورد و بعد درحالی که حلقه ی دستانش را دور کمر آسنا تنگ تر می کرد پرسید: « کی چشم انتظار منه؟» زن آهی کشید و افسار اسب را در میان انگشتانش شل تر گرفت. کمر راست کرد و با بی حوصلگی گفت: « بهت گفتم از جزئیات خبری ندارم ولی دائم داری این سوال رو می پرسی! چرا بیخیال نمی شی و چه می دونم ... تپه های بیشتری رو بشمر!» دختر اخم کرد هرچند که می دانست اکنون درهم فرو رفتن ابرو هایش برای زن مشهود نیست. « فکری کردی بچه ام؟ علاوه بر اون چکار کنم تپه ها بیشتر بشن؟ مگه خدام؟» سرش را خم کرد تا به بقیه ی اسب ها نگاه بیندازد. او و آسنا سوار آخرین اسب بودند. دور تر از باقی افراد گروه. همین باعث می شد ناویرا نتواند سخنانی که میان آنها رد و بدل می شود را بشنود. « دارید منو کجا می برید؟» زن با یک دست افسار اسب را نگه داشت و با دست دیگر پارچه ای که دور دهانش بود را شل تر کرد. مجبور بود با دختر هم کلام شود « زاگرس. داریم می ریم اونجا. حالا اگه سوال دیگه ای نیست می خوای یکم استراحت به خودت بدی و حرف نزنی؟» ناویرا با خود فکر کرد زاگرس دیگر کجاست. نمی دانست این اسم می تواند اسم شهر باشد یا یک منطقه. شاید اگر خواندن و نوشتن یاد می گرفت و نقشه های جغرافیایی را می خواند می دانست زاگرس دقیقا کجاست اما مگر دختر ها هم می توانستند درس بخوانند؟ «زاگرس کجاست؟» آسنا نگاهی به آسمان انداخت. خورشید سرخ رنگ در حال غروب بود و شن ها به مرور سرد تر می شدند. «زاگرس بهشت ماست.» لبخندی زد و سرش را به طرفین تکان داد. دلتنگی باعث شده بود در توصیف خانه زیاده روی کند. ناویرا با تعجب ابرویی بالا انداخت. به یک تپه ی دیگر رسیدند. لبخندی زد و گفت:« بیست و چهار...» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 *** سوارکاری همه را خسته می کرد به خصوص دختری را که تا به حال در عمرش فقط دو بار بر اسب سوار شده بود. هر دو پایش گرفته بودند و احساس می کرد اگر بر روی زمین بنشیند ، استخوان لگن اش چنان ترک می خورد که صدایش همه جا پخش شود. بعد از پیاده شدن از روی اسب سرش را بالا گرفت. آسنا برخلاف او مشکلی در راه رفتن نداشت و حالات صورتش اصلا نشان نمی داد که درد داشته باشد. حالا که دیگر خبری از خورشید در آسمان نبود و ماه درخشندگی اش را به رخ می کشید ، می بایست استراحت می کردند. ناویرا از درد چهره اش را در هم کشید و دستانش را بر روی کمرش نهاد. «آخ آخ آخ...» تمامی اسب ها کنار هم ایستاده بودند و بعد از آن همه تاختن ، استراحت می کردند. زن از داخل خورجین یک تکه پارچه ی سیاه بیرون کشید و آن را جلوی دختر گرفت. « جز من و تو هیچ جنس مونث دیگه ای اینجا حضور نداره بنابراین مراقب باش. با بقیه الکی خوش و بش نکن و وقتی کسی نزدیکت شد جوابش رو نده، بی محلش کن . علاوه بر اون از من دور نشو. امشب همینجا می خوابیم.» ناویرا نامطمئن دستش را جلو برد و پارچه ی ضخیم را گرفت. چیزی شبیه به پتو می ماند. « منظورت چیه که...» آسنا اخم کرد و میان حرفش پرید: «خوب متوجه منظورم هستی. همینجا دور تر از بقیه بشین. میرم یکم غذا بیارم.» بدون اینکه چیز دیگری بگوید راهش را گرفت و رفت. دختر با تعجب او را از پشت سر تماشا کرد. بقیه دور هم جمع شده و سعی می کردند آتش روشن کنند. بیابان یک باره چنان سرد شده بود که باور کردن آن گرمای وحشتناک اندکی پیش به نظر مسخره می آمد. صدای خنده هایشان از همان جا به گوش می رسید. یک نفر می خواست اسبش را رام کند و اسب لگدی جانانه حواله اش کرده بود. ناویرا به سختی جلوی خودش را گرفت تا لبخند نزند. نمی دانست چرا از خنده ی آنها خنده اش می گرفت. امکان نداشت خودش را از آنها بداند. زادگان تاریکی... با آن اسم مسخره ای که برای خود انتخاب کرده بودند با خیال راحت دست به هر جنایتی می زدند یا حداقل این چیزی بود که دختر از کودکی از زبان مردم شنیده بود. سرش را محکم تکان داد تا افکار ساده لوحانه اش را دور کند. امکان نداشت آنها را ببخشد. اگر چنین شورشی های احمقی دست به نافرمانی نمی زدند پادشاه نیز دستور قتل کل اهالی شهرشان را نمی داد. در این صورت می توانست مادر و پدرش را کنار خود داشته باشد. به یاد نوشاد افتاد. برادرش احتمالا بعد از فهمیدن این قضیه حسابی غم باد گرفته بود. بدون اینکه متوجه باشد دوباره داشت به نفرت و کینه ای که در دل داشت دامن می زد. سرش را بالا گرفت و این بار با دیدن خنده ی آدم های سیاه پوش چندشش شد. ابرو هایش دوباره در هم فرو رفته و دستانش بر روی پتو چنگ انداخته بودند. زیر لب گفت:« هر کاری هم که بکنید از نفرت من کمتر نمیشه. همه تون باید به سزای اعمالتون برسید.» آنقدر درگیر فکر کردن شده بود که متوجه نشد یک نفر از پشت به او نزدیک می شود. « کی رو می خوای به سزای اعمالش برسونی دختر کوچولو؟» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)