eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
بدرد نمی خوره دیگه امتحان نمی کنم 😂😂
یه کی که اینطوری ازمون خواستگاری کنه؟ اونم نداریم
👁 🩸 بعد از توقف کوتاهی که داشتند حالا بی وقفه به سوی جایی حرکت می کردند که ناویرا نمی دانست کجاست. تمام چیزی که می دید بیابان بود و گهگاهی هم محض تنوع تپه هایی از شن. تا جایی که آنها پیش رفته بودند دقیقه بیست و دو تپه ی شن را پشت سر گذاشته بودند. با دیدن تپه ی دیگری که در زیر نور تیز و نارنجی رنگ خورشید هویدا بود زمزمه کرد: « بیست و سه تا...» آسنا جلوی او نشسته و افسار اسب را در دست داشت و او درحالی که پشتش نشسته دستانش را دور کمر زن حلقه کرده بود. اسب چنان می تاخت که انگار لحظه ای هم ایستادن در این بیابان برایش حکم امضا کردن مرگ را دارد. آسنا نگاهی به گروه پیش رویش انداخت. اسب هایشان بدون هیچ مشکلی در حال تاختن بودند. بی وقفه ، بدون استراحت! نژادشان اسب ترکمن بود مگر می شد اینگونه نباشند؟ ناویرا اندکی تکان خورد و بعد درحالی که حلقه ی دستانش را دور کمر آسنا تنگ تر می کرد پرسید: « کی چشم انتظار منه؟» زن آهی کشید و افسار اسب را در میان انگشتانش شل تر گرفت. کمر راست کرد و با بی حوصلگی گفت: « بهت گفتم از جزئیات خبری ندارم ولی دائم داری این سوال رو می پرسی! چرا بیخیال نمی شی و چه می دونم ... تپه های بیشتری رو بشمر!» دختر اخم کرد هرچند که می دانست اکنون درهم فرو رفتن ابرو هایش برای زن مشهود نیست. « فکری کردی بچه ام؟ علاوه بر اون چکار کنم تپه ها بیشتر بشن؟ مگه خدام؟» سرش را خم کرد تا به بقیه ی اسب ها نگاه بیندازد. او و آسنا سوار آخرین اسب بودند. دور تر از باقی افراد گروه. همین باعث می شد ناویرا نتواند سخنانی که میان آنها رد و بدل می شود را بشنود. « دارید منو کجا می برید؟» زن با یک دست افسار اسب را نگه داشت و با دست دیگر پارچه ای که دور دهانش بود را شل تر کرد. مجبور بود با دختر هم کلام شود « زاگرس. داریم می ریم اونجا. حالا اگه سوال دیگه ای نیست می خوای یکم استراحت به خودت بدی و حرف نزنی؟» ناویرا با خود فکر کرد زاگرس دیگر کجاست. نمی دانست این اسم می تواند اسم شهر باشد یا یک منطقه. شاید اگر خواندن و نوشتن یاد می گرفت و نقشه های جغرافیایی را می خواند می دانست زاگرس دقیقا کجاست اما مگر دختر ها هم می توانستند درس بخوانند؟ «زاگرس کجاست؟» آسنا نگاهی به آسمان انداخت. خورشید سرخ رنگ در حال غروب بود و شن ها به مرور سرد تر می شدند. «زاگرس بهشت ماست.» لبخندی زد و سرش را به طرفین تکان داد. دلتنگی باعث شده بود در توصیف خانه زیاده روی کند. ناویرا با تعجب ابرویی بالا انداخت. به یک تپه ی دیگر رسیدند. لبخندی زد و گفت:« بیست و چهار...» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 *** سوارکاری همه را خسته می کرد به خصوص دختری را که تا به حال در عمرش فقط دو بار بر اسب سوار شده بود. هر دو پایش گرفته بودند و احساس می کرد اگر بر روی زمین بنشیند ، استخوان لگن اش چنان ترک می خورد که صدایش همه جا پخش شود. بعد از پیاده شدن از روی اسب سرش را بالا گرفت. آسنا برخلاف او مشکلی در راه رفتن نداشت و حالات صورتش اصلا نشان نمی داد که درد داشته باشد. حالا که دیگر خبری از خورشید در آسمان نبود و ماه درخشندگی اش را به رخ می کشید ، می بایست استراحت می کردند. ناویرا از درد چهره اش را در هم کشید و دستانش را بر روی کمرش نهاد. «آخ آخ آخ...» تمامی اسب ها کنار هم ایستاده بودند و بعد از آن همه تاختن ، استراحت می کردند. زن از داخل خورجین یک تکه پارچه ی سیاه بیرون کشید و آن را جلوی دختر گرفت. « جز من و تو هیچ جنس مونث دیگه ای اینجا حضور نداره بنابراین مراقب باش. با بقیه الکی خوش و بش نکن و وقتی کسی نزدیکت شد جوابش رو نده، بی محلش کن . علاوه بر اون از من دور نشو. امشب همینجا می خوابیم.» ناویرا نامطمئن دستش را جلو برد و پارچه ی ضخیم را گرفت. چیزی شبیه به پتو می ماند. « منظورت چیه که...» آسنا اخم کرد و میان حرفش پرید: «خوب متوجه منظورم هستی. همینجا دور تر از بقیه بشین. میرم یکم غذا بیارم.» بدون اینکه چیز دیگری بگوید راهش را گرفت و رفت. دختر با تعجب او را از پشت سر تماشا کرد. بقیه دور هم جمع شده و سعی می کردند آتش روشن کنند. بیابان یک باره چنان سرد شده بود که باور کردن آن گرمای وحشتناک اندکی پیش به نظر مسخره می آمد. صدای خنده هایشان از همان جا به گوش می رسید. یک نفر می خواست اسبش را رام کند و اسب لگدی جانانه حواله اش کرده بود. ناویرا به سختی جلوی خودش را گرفت تا لبخند نزند. نمی دانست چرا از خنده ی آنها خنده اش می گرفت. امکان نداشت خودش را از آنها بداند. زادگان تاریکی... با آن اسم مسخره ای که برای خود انتخاب کرده بودند با خیال راحت دست به هر جنایتی می زدند یا حداقل این چیزی بود که دختر از کودکی از زبان مردم شنیده بود. سرش را محکم تکان داد تا افکار ساده لوحانه اش را دور کند. امکان نداشت آنها را ببخشد. اگر چنین شورشی های احمقی دست به نافرمانی نمی زدند پادشاه نیز دستور قتل کل اهالی شهرشان را نمی داد. در این صورت می توانست مادر و پدرش را کنار خود داشته باشد. به یاد نوشاد افتاد. برادرش احتمالا بعد از فهمیدن این قضیه حسابی غم باد گرفته بود. بدون اینکه متوجه باشد دوباره داشت به نفرت و کینه ای که در دل داشت دامن می زد. سرش را بالا گرفت و این بار با دیدن خنده ی آدم های سیاه پوش چندشش شد. ابرو هایش دوباره در هم فرو رفته و دستانش بر روی پتو چنگ انداخته بودند. زیر لب گفت:« هر کاری هم که بکنید از نفرت من کمتر نمیشه. همه تون باید به سزای اعمالتون برسید.» آنقدر درگیر فکر کردن شده بود که متوجه نشد یک نفر از پشت به او نزدیک می شود. « کی رو می خوای به سزای اعمالش برسونی دختر کوچولو؟» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
یکی از بهترین فیلم هایی بود که تا حالا دیدم :)
بدمینتون چیست؟ جریان خون درون رگ هاست عزیزم 🤌☺️