eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
رنگ آمیزی با بچه ها شروع شد ...
و اینجوری توسط بزرگسالان ادامه یافت 😂🤌
👁 🩸 با وحشت به عقب برگشت. شخصی که پشت سرش ایستاده بود قطعا از او قد بلند تر و هیکلی تر بود. ناخودآگاه چند قدم به جلو برداشت و در جایش چرخید تا دوباره با او رو به رو شود. پسر پوزخند بر لب داشت و ابرو هایش را بالا داده بود. « خب؟ نگفتی!» چهره اش در زیر نور ماه چندان مشخص نبود و آتشی که به تازگی داشت برپا می شد آنقدری دور بود که شعله هایش بر روی صورت او نیفتند. دختر لب هایش را بهم دوخت و ترجیح داد چیزی نگوید. تا کنون با افرادی به غیر از آسنا و آژمان سخن نگفته بود و نمی خواست تا حد امکان با شخص دیگری از زادگان تاریکی هم کلام شود. سخنان آسنا همچون زنگ خطری در گوشش بودند. پس تنها کاری که می بایست انجام دهد بی محل کردن آن مزاحم و منتظر ماندن بود؟ «کنجکاو بودم بدونم آژمان چرا یه دختر رو با خودش آورده. آخه می دونی؟ بیشتر از هر کسی می شناسمش و می دونم که از اون مدل آدمایی نیست که با دخترا سر و کار داشته باشه.» بی توجه به ابرو های درهم و چشمان سرشار از ترس و وحشت دختر قدمی به جلو برداشت و دستش را دراز کرد. هنوز فاصله ی چندانی با هم نداشتند. یک طره از مو هایش را در دست گرفت و ادامه داد: «ممکنه تورو آورده باشه تا به یه هدفی برسه؟ اون چی می تونه باشه؟» نگاه ناویرا از روی دستان مرد به سمت مو های خرمایی رنگ خودش کشیده شد. باید عقب می کشید. به هیج وجه نمی خواست با یک دزد ناشناس اینگونه وقت بگذراند. قدمی به عقب برداشت تا اما دست مرد ناگهان بسته شد و درد کشیده شدن مو های دختر او را وادار به بستن چشم هایش کرد. «هی!» اعتراضش به گوش هیچ کس نمی رسید. حتی زمانی که مرد او را به سوی خودش کشید و آرنجش را بر روی سرش گذاشت هم نتوانست از خودش دفاع کند. « آژمان هر هدفی هم که از آوردن تو داشته باشه من تحسینش می کنم. کوچولو ها در کل خیلی سرگرم کننده ان! حالا اسمت چیه بانو؟ » قلب ناویرا تقریبا درون دهانش بود. نمی دانست باید حرف بزند یا به گفته ی آسنا سکوت کند؟ همیشه نتیجه ی کار هایی که بدون فکر انجامشان می داد گریبان گیرش می شد. نباید حماقت می کرد. ساکت ماند. «زبون نداری؟» فشار آرنج پسر بر روی سرش داشت آزاردهنده می شد و فکر کردن به اینکه بعد از این چه بر سرش می آمد کم مانده بود دیوانه اش کند. در این لحظات تنها چیزی که ممکن بود ذره ای خوشایند به نظر برسد گرمای تن غریبه ای بود که پشت سرش ایستاده و او را به خودش چسبانده بود. حداقل اینگونه سرمای بیابان کمتر اذیتش می کرد. حالش از افکار بیهوده و مزخرف خودش بهم می خورد. «کاوه!» صدایی نسبتا آشنا بود. این صدا را قبلا از آژمان شنیده بود. شک اش زمانی که چهره ی آشنایش را رو به روی خود دید ، به یقین تبدیل شد. ناخودآگاه لبخند زد و احساس کرد نجات یافته است. « ولش کن.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 تصور اینکه کاوه بعد از جمله ی دستوری آژمان ، رهایش کند منطقی بود اما برخلاف انتظارش مرد با دو دست او را به خودش چسباند و پوزخند زد. « چه خوب که اینجایی! یه توضیح کوچیک به دوستت بدهکاری. این کوچولویی که با خودت آوردی کیه؟» ناویرا تا قبل از این هرگز در آغوش یک مرد غریبه فرو نرفته بود. نمی دانست دقیقا نام آن احساس را چه می توانست بگذارد. ترس؟ غم و اندوه؟ افسردگی یا استرس و اضطراب بیش از حد؟ هر چه که بود احساس می کرد بدنش یخ بسته و خون در رگ هایش گیر کرده است. دستانش را بالا آورد و بر روی انگشتان بزرگ او گذاشت. سعی کرد کنارش بزند اما بدون شک زورش نمی رسید. آژمان نگاه کوتاهی به او انداخت و بعد دوباره کاوه را خطاب قرار داد: «از کجا مطمئنی من آوردمش؟ خودت دیدی که سوار اسب آسنا بود.» مرد خندید. فشار دستش بر روی بدن دخترک داشت بیشتر می شد. « آسنا از این جرات ها نداره! خودتم خوب می دونی! اگه یه نفر بخواد آدم از گروه کم یا اضافه کنه ، خود خودتی. حالا بگو ببینم این خانم کوچولو اسمش چیه؟ » نگاه آژمان بین کاوه و ناویرا می چرخید. آهی کشید و درحالی که دستش را به طرف دوستش کشیده بود گفت: « خیلی خب! بهت میگم اما قبلش ولش کن. به این حرکاتت عادت نداره.» صدای آسنا از پشت سرشان ، کاوه را از جا پراند. « هنوز زهری که از مار ابریشم گرفتم رو دارم. نمی خوای که روی تو امتحانش کنم؟» دستان مرد ناگهان شل شد و بعد بدن دختر را رها کرد. تک خنده ای کرد و گفت: « عصبی نباش عزیزم.‌ قبلا هم بهت گفتم که وقتی اخم می کنی صورتت زشت میشه.» آسنا در عرض چند ثانیه آنقدر نزدیک شده بود که می توانست آرنجش را در پهلوی او بکوبد و قطعا زمانی که می توانست ، انجامش می داد. آخ از نهاد کاوه بلند شد و عقب رفت. دردش گرفته بود اما نه آنقدر که آخ بگوید. فقط دوست داشت نمایش را همانطور که بقیه می خواهند ادامه دهد. آژمان از یقه ی لباس ناویرا گرفت و او را به عقب کشید. دختر نفس حبس شده اش را بیرون داد. احساس می کرد از اسارت آزاد شده و امنیت کل وجودش را فرا گرفته آن هم در حالی که هنوز در میان راهزنان غریبه بود. عجیب به نظر می رسید. چرا احساس امنیت می کرد؟ حالا انگار صدا ها را بهتر می شنید و اطراف را با تمرکزی بیشتر نگاه می کرد. آتش بزرگی به پا کرده بودند و چوب ها در میان شعله ها با سر و صدای زیاد می سوختند. آسنا بار دیگر از مرد ویشگون گرفت و غرید: « صد بار گفتم هر دختری رو نمی تونی بی اجازه بغل کنی! صد بار! یه گوشت دره اون یکی دروازه؟» کاوه خودش را عقب کشید و با ضربه ای آرام ، دست زن را کنار زد. «عزیز دلم منم صد بار بهت گفتم اخم نکن صورت خوشگل تر از ماه ات زشت می شه ولی گوش های تو هم مخملی شدن انگار!» ناویرا بدون اینکه حواسش باشد ،دست آژمان را گرفته و به صورت آسیب دیده ی کاوه نگاه می کرد. انگار تازه چشم هایش باز شده بودند ، می توانست دو زخم بزرگ را در صورتش بیابد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
خیلی دوستتون دارم خداوکیلی
با هر سازی که من میگم می رقصیدا.... بقیه اینطوری پارت گذاری نمی کنن 😔
حالا که اینقدر مهربونید یه نظری بدید ببینم تا کجا درست و تا کجا غلط پیش رفتم! 🐱 https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312
خلاصه ای از زادگان تاریکی توی نورایال که به سرزمین نورانی و درخشان معروفه سه دسته از انسان ها کنار هم زندگی می کنن. ( البته نه توام با آرامش) دسته ی اول افرادی هستن که نشان روشنایی رو به ارث بردن. اینا آدمای خوب جامعه به شمار میان و مورد احترام همه هستن. اعضای خاندان سلطنتی هم که در راس همه قرار دارن از همین نشان نورانی بهره مند شدن. در طرف دیگه ی ماجرا ما با آدم بدای داستان یعنی افرادی که نشان تاریکی رو روی ساعد دست هاشون دارن ، طرف هستیم. این اشخاص همون آدمای خونخوار و وحشتناک و بزدلی هستن که از همون اول فکر نابودی سلطنت و به پایین کشیدن نیروی روشنایی رو داشتن و هیچ وقت هم موفق نشدن. دسته ی سوم انسان های عادی هستن که ۸۰ تا ۸۵ درصد جامعه رو تشکیل میدن و عموم مردم شاملش میشن. خلاصه اینکه توی همچین دنیایی خاندان سلطنتی ادعا می کنه عدالت رو برقرار کرده درحالی که مردم از رفتار آزار دهنده و وحشیانه ی نوادگان تاریکی گله مند هستن. بنابراین یه قتل عام بزرگ رخ میده و تقریبا تمام افرادی که نیروی تاریکی رو به ارث بردن توسط خاندان سلطنتی از بین میرن. همه جز تعداد معدودی که قسر در میرن. ناویرا و نوشاد هم جزو همون معدود افرادی هستن که تونستن جون سالم به در ببرن. اما به چه قیمتی؟ هیچ کس نباید بفهمه اونا همچین نیرویی درونشون دارن. ژانرش: تاریخی ، فانتزی ، ماجراجویی ، هیجانی ، عاشقانه بیشتر از این بگم اسپویل نمیشه؟
فردا ولاگش رو می ذارم برای امشب فعلا شبتون بخیر!