#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۳۳
آسنا که بر روی شن های سرد چهارزانو نشسته بود با تکه چوبی که در دست داشت طرحی نامفهوم روی زمین می کشید.
دست آزادش را زیر چانه زده و به خاطر همین ، گونه اش برجسته تر نشان می داد.
« از بین ما تنها کسی که شانس باهاش یار بوده فقط خودتی کاوه!»
مرد نیشخندی زد و از روی کوله ای که بر رویش نشسته بود برخاست.
« خدا می دونست باید به کی نعمت بده و کی رو ازش محروم کنه. به خاطر کار های خوبیه که در طول عمرم انجام دادم!»
زن بدون اینکه سرش را بالا بیاورد زمزمه کرد:
« چرت نگو»
آژمان نفسی عمیق کشید و به طرحی که آسنا بر روی شن ها کشیده بود نگاه انداخت.
معنای خاصی نمی داد و فقط چند خط درهم برهم بود درست مثل پیچیدگی افکار درون سرش.
آتش تقریبا داشت خاموش می شد و برخلاف بقیه که در خواب ناز بودند آن سه نفر تصمیم گرفته بیدار بمانند و به بهانه ی نگهبانی دادن به گفت و گوی های خصوصی شان برسند.
مرد دستی به صورتش کشید و گفت:
«اون گفت اسمش آسیلوراست. به اسمش می خوره یه نجیب زاده باشه اما من فقط یه دختر روستایی رو با خودم آوردم. حالا می فهمم حتی اسمش هم شبیه اسمی که بهم داده شده بود نیست.»
صدای خنده ی کاوه بلند شد.
بدون توجه به افرادی که خوابیده بودند بلند می خندید.
« همه اش به این خاطره که زیادی همه چیز رو ساده می گیری! از کجا معلوم که گردنبند دزدی نباشه؟ این دختر روستایی می تونه گردنبند گوزن رو از صاحبش دزدیده باشه و دور گردن انداخته باشه. شایدم آسیلورایی که دنبالش می گردی گردنبندش رو فروخته. هزاران احتمال وجود داره نباید فقط یه یکی شون می چسبیدی! الان خر بیار و باقالی بار کن.»
بعد از سخنرانی مفیدش دوباره به خندیدن ادامه داد.
آسنا چوبی که در دست داشت را به طرفی پرت کرد و درحالی که با دستانش شقیقه هایش را می فشرد ، گفت:
« از اینکه می خوام بگم حق با کاوه است متنفرم اما حقیقته. منم هیچ انرژی خاصی ازش احساس نکردم. حتی نمی دونیم ممکنه واقعا نشان تاریکی رو روی دستش داشته باشه یا نه.»
صدای خنده ی کاوه حتی بالاتر رفت.
همه می دانستند فردی که نشان تاریکی نداشته باشد حق ورود به گروه را ندارد.
اگر آژمان یک انسان عادی و بدون هیچ نیروی ماورایی را با خود همراه کرده بود همان بهتر که در این بیابان رهایش می کردند تا آبروریزی بدتری پیش نیاید.
یک نفر از آن طرف غرولندی کرد و درجایش جا به جا شد.
آژمان ابرو در هم کشید و رو به کاوه که حالا صورتش از خنده ی زیاد سرخ شده بود گفت:
« داری همه رو بیدار می کنی! هیچ کس نباید از این موضوع مطلع بشه.»
پسر دستش را در هوا تکان داد و تمام تلاشش را کرد تا دیگر کوچک ترین صدایی از خودش در نیاورد.
« کی شرط می بنده سر اینکه دختره اصلا حتی نشان رو هم نداره. ها؟»
آسنا چشم غره ای رفت و دستانش را در هم فرو برد.
دوست داشت یک روز کاوه را با دستان خود خفه کند.
بدترین زمان ها را برای شوخی و خنده انتخاب می کرد و همیشه سرآخر به نتیجه ای افتضاح می رسید.
« تو نمی دونی قضیه چقدر جدیه؟ ممکنه آژمان به خاطر اون دختر اشتباهی ، بدجوری تنبیه بشه!»
مرد با غرور سرش را بالا گرفت و با لحنی حق به جانب گفت:
« مقصر خودشه! وقتی بدون اینکه منو خبردار کنه کاری رو انجام می ده همین میشه. چرا اصلا یه زن رو به من ترجیح دادی ها؟»
آنقدر به آژمان نزدیک شده بود که صدای آرام اش به فریاد می مانست. دستش را دور شانه ی دوستش حلقه کرد و با انگشت آسنا را نشان داد.
« به اون گفتی قصدت چیه ولی به من نه! این قلبم رو می شکونه. چقدر تو بی رحمی!»
آسنا ابرو در هم کشید و نفسش را آه مانند بیرون داد:
« از سایه سالار بعیده. چرا به همین نشانه های کم بسنده کرده؟ آخه یه اسم و یه گردبند گوزن فقط؟ باید حداقل نشانه های ظاهری اش رو هم می گفت.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۳۴
کاوه سرش را به طرف صاعقه چرخاند و نگاهی به اسب سیاه انداخت که مطیعانه در کنار دختر نشسته و انگار با آرامش استراحت می کرد. ناویرا نیز درحالی که به اسب تکیه داده بود پتوی ضخیمی را بر روی خود کشیده و با حالتی آسوده به خواب فرو رفته بود. از همان فاصله نیز می شد پلک های روی هم افتاده و دسته ای از مو های خرمایی رنگش که روی پیشانی و چشمانش افتاده بودند را دید.
مرد دستش را از روی شانه ی دوستش پایین آورد و گویا نکته ای جدید به ذهنش رسیده باشد ، پرسید:« از کی تاحالا اسب هامون اینقدر راحت با یه غریبه کنار میان؟ اولین باره که می بینم یکی از اسب ها اینقدر راحته. معمولا ایستاده نمی خوابن؟»
زن نگاهش را به طرف اسبش چرخاند و با دیدن حالتش لبخند زد. برای او که صاحبش بود و چندین سال بر رویش سوار می شد هم دیدن چنین منظره ای دور از انتظار بود.
« اتفاقا می خواستم همین رو به آژمان بگم. صاعقه زمانی که ناویرا سوارشه خیلی آروم تر و نرم تر حرکت می کنه. یه جورایی انگار به کل عوض شده. احتمالا اتفاقیه.»
بادی سرد دوباره در بیابان راه افتاد. آژمان به آرامی سر خود را بالا گرفت. دیدن آن نوار نقره ای آن هم زمانی که همه جا را ظلمت و تاریکی فرا گرفته یک دلخوشی به حساب می آمد. زمزمه کرد:« کهکشان راه شیری از همینجا مشخصه.»
کاوه و آسنا هر دو سر خود را بالا گرفتند. برقی که در چشمانشان افتاد خیلی زود راه خود را به سوی قلبشان باز کرد.
لبخند بر روی لب هایشان نشست. مرد دست مشت شده اش را بر روی بازوی آژمان کوبید.
« نگران نباش. خودمون سه تایی یه جوری مشکل اون دختر رو حل می کنیم.»
زن دستی درون مو هایش کشیده و آنها را از جلوی چشمانش کنار زد. برای تایید حرف کاوه و دلگرم شدن آژمان گفت:« همیشه پشت هم هستیم دیگه. اگه سایه سالار بخواد کسی رو تنبیه کنه سه نفری باید تنبیه بشیم.»
تنها نغمه ی باد و صدای آن سه نفر سکوت وهم انگیز بیابان را در هم می شکست. ستاره ها چنان در آسمان گسترده ی بیابان پخش شده بودند که گویی دست طبیعت با دقت و عشق آنها را بر روی بوم تاریک ، پراکنده کرده است.
ناویرا در جایش چرخید و صورت را برگرداند. ابرو هایش را در هم کشید. تمام آن چیزی را که می خواست بشنود ، شنیده بود. انگشتانش را بر روی شن های سرد می کشید و با خود زیر لب تکرار می کرد:
« سایه سالار آسیلورا رو می خواد. دختری که گردنبند گوزن رو داشته باشه باید آسیلورا باشه...»
با دست دیگرش جای خالی گردنبند را لمس کرد و با خود فکر کرد چه اسم عجیبی. از اینکه شخص اشتباهی بود خوشحال بود. شاید در آخر رهایش کنند و او می بایست هر طور که شده راه برگشت خانه را پیدا کند. اصلا از پسش بر می آمد؟
نگاهی به ساعد دستش انداخت. دیگر نمی توانست نشان تاریکی را بر رویش ببیند. گوشه ی لبانش بالا رفتند. استفاده کردن از خاک رس و شیره ی گیاه سدر که در بیابان یافت می شد باعث می شد بتواند همرنگ پوستش ماده ای بسازد و برای پنهان کردن نشان از آن بهره ببرد. قبلا نیز بار ها این کار را انجام داده بود.
تنها مشکلی که داشت این بود که این ماده به مرور خشک می شد و ترک می خورد. برای جلوگیری از این اتفاق می بایست دوباره آن را تهیه کند. آستین لباسش را پایین کشید و به نقطه ای از دوردست خیره ماند.
در دلش خدا را صدا می زد و عاجزانه می خواست در انجام نقشه هایش کمکش کند. اگر فقط ذره ای احتمال برای از بین بردن سرنوشت و تغییرش وجود داشت بدون شک به آن چنگ می زد. پلک هایش به آرامی روی هم افتادند.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
می خواستم بپرسم ببینم اگه دوره ی نویسندگی رو برگزار کنم همچنان هستن کسایی که بخوان شرکت کنن؟
یه چند نفری اومدن پیوی و پرسیدن که دوره مجددا هست و اینا ما می خوایم شرکت کنیم.
گفتم بهتره بپرسم ببینم بقیه هم می خوان یا جمعیتش به اون اندازه نمیشه که برگزار بشه...
اگه قصد شرکت دارید و اگه دوره ی رو برگزار کنم شرکت می کنید یه + برام بفرستید
@alone_writer