#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۳۶
دختر آب دهان خود را به سختی قورت داد و به سرعت از حرفی که زده بود پشیمان شد.
چرا کم کم داشت بیشتر با آنها احساس راحتی می کرد؟
فراموش کرده بود آژمان او را چگونه بی اختیار همراه خودشان آورده و اکنون یک زندانی بیشتر نیست؟
چرا هوس مرگ کرده بود؟
نگاهش را خیلی سریع به طرفی دیگر چرخاند و تلاش کرد خودش را مشغول نشان دهد.
به غرفه ی پارچه فروشی نگاه کرد و بعد هم به غرفه ی زیروآلات.
صدای بم و محکم آژمان لحظه ای او را از جا پراند:
« گردنبندت رو پس می گیری ، اگه واقعا صاحبش باشی.»
ناویرا بدون اینکه سر بچرخاند زیر لب گفت:
« دوباره می خوای بگی دزدیدمش؟»
در چند روز گذشته که هر ساعتش برای دختر مانند یک سال طول می کشید از بیابان داغ به سلامت عبور کرده و حالا به مکانی که زاگرس می نامیدنش نزدیک تر شده بودند.
در تک تک لحظات آسنا و آژمان او را به دزدی متهم می کردند و می خواستند تا حقیقت را به آنها بگوید.
هرچند ناویرا واقعا چیزی جز حقیقت برای گفتن نداشت.
با اینکه نشانش را پنهان کرده بود و درباره ی عادی بودنش دروغ می گفت اما درباره ی گردنبند کاملا جدی بود.
از زمانی که قدرت فکر کردن در او به وجود آمده بود می توانست گردنبند را از آن خودش بداند.
نوشاد می گفت تنها یادگیری مادرشان است که باید همواره دور گردنش بماند.
یعنی ممکن بود مادرش آن گوزن طلایی را از شخصی دزدیده باشد؟
« چیزی گفتی؟»
سرش را به طرفین تکان داد و آرام گفت:
«فقط گفتم من دروغگو نیستم.»
با هر قدمی که برمی داشتند ناویرا بیشتر به این شک می کرد که مرد تنها قصدش چرخاندن بیهوده ی او در بازار است تا زمانی که خرید هایشان تمام شده و همگی دوباره دور هم در خروجی شهر جمع شوند.
زمانی که برای بار سوم مغازه ی لباس فروشی را دید شک هایش به یقین بدل شد.
حالا دیگر همان مقدار ارزش اولیه را هم نداشت. قبلا که فکر می کردند آسیلورا نام دارد برایش ارزش بیشتری قائل نبودند؟
مگر این آسیلورا دقیقا چه شخصی می توانست باشد؟
ابرو هایش را در هم کشید و دستانش را مشت کرد.
از جلوی پیرمردی که بساط چاقو و خنجر خود را پهن کرده بود نیز گذشتند.
ناویرا می دانست که بعد از چند مغازه ی کوچک دیگر به میدان می رسند و بعد لابد دوباره آن را دور می زنند.
جرقه ای در ذهنش خورد و به این اندیشید که یکی از آن خنجر های نوک تیز را بقاپد و در پهلوی آژمان فرو کند.
بعد پا به فرار می گذاشت و به طرف اسب های سیاه می دوید.
می توانست سوار صاعقه شود و تمام مسیر را تا خانه برگردد.
زهی خیال باطل!
عمرا نمی توانست از پس آن بیابان وحشتناک بر بیاید.
صدایی آشنا او را از فکر کردن درباره ی غیرممکن ها بازداشت.
« ببین چی خریدم!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۳۷
اولین چیزی که دید تصویر کله ی یک شیر بود و یال های طلایی رنگش که زیر نور خورشید می درخشیدند.
با بهت پلک زد و خودش را ناخودآگاه به بازوی آژمان چسباند.
با اینکه می دانست این مرد همانی است که او را دزدیده و بی شک به خاطر گردنبند دزدی _که دختر به یاد نمی آورد آن را دزدیده باشد_ از او کینه به دل گرفته است اما ترجیح می داد هنگام درگیری خودش را تا حد ممکن به او نزدیک کند.
البته این تمام چیزی بود که آسنا قبل از آن به او توصیه کرده بود.
«وقتی اوضاع ترسناک شد یا کسی بهت حمله کرد فقط سعی کن پشت یکی از ما سه تا پناه بگیری»
آن زمان منظورش از سه نفر ، خودش ، آژمان و کاوه بودند.
بازوی آژمان را با دو دست خود فشرد و به مردی نگاه کرد که کله ی شیر داشت.
صدای خنده ی آشنایی بلند شد و بعد کاوه دستش را بلند کرد تا کله ی شیر را از روی صورتش کنار بزند.
از اینکه می دید توانسته با یک ماسک دست ساز ، دخترک را بترساند خرسند بود.
با خنده گفت:« چقدر صورتت زمانی که ترسیدی جذاب میشه بانو!»
بانو؟
ناویرا به آرامی چنگش را از بازوی آژمان باز کرد و با تعجب به سر شیری نگریست که کاملا واقعی به نظر می رسید.
« اما این ...»
دستش را نامطمئن جلو برد. دوست داشت آن را لمس کند و انگار کاوه نیز از این قضیه آگاه شده بود.
سر شیر را جلو برد و اجازه داد دختر با تعجب یال های درخشانش را بهم بریزد.
« نرمه!»
ناویرا بدون اینکه لبخند بزند یا احساسات را در چهره اش راه بدهد سرش را بالا گرفت و در صورت مرد زل زد.
« برای چی همچین چیزی ...»
آژمان در حرفش پرید و با جدیت پرسید:
« می خوام بدونم موقع خرید این آت و آشغالا اصلا به چیزی هم فکر می کنی یا نه؟»
مرد دوباره خندید.
ردیف دندان های براقش مشخص بودند.
شانه بالا انداخت و گفت:
« میشه توی مراسمات ازش استفاده کرد. توی جشن ها و از اینجور چیزا.»
پارچه ی مشکی را از درون صورت خود کنار زده بود و حالا علاوه بر دندان هایش ، آن دو زخم بزرگ نیز دیده می شدند.
آژمان ابرو هایش را از هم باز نمی کرد.
« صورتت رو بپوشون. بچه که نیستی!»
اما کاوه برخلاف او کاملا بیخیال و خونسرد به نظر می رسید.
« بچه نیستم اما شانس همراهمه. مثل تو که بدبخت نیستم!»
ناویرا قدمی به عقب برداشت تا خودش را از بین آن دو نفر بیرون بکشد.
قبل از اینکه بتواند قدمی دیگر بردارد ، بازویش فشرده شد و بعد دردی عجیب در تمام بدنش پیچید.
نگاهش به چشمان طوسی و خالی آژمان کشیده شد اما این بار قرار نبود دوباره مانند عروسک های خیمه شب بازی کنترل خود را از دست بدهد.
هنوز به طرز عجیبی اختیارش دست خودش بود.
« بهت گفتم اینقدر به قدرتت تکیه نکن. اگه با شخصی برخورد کنی که نتونی با قدرتت باهاش مقابله کنی اون وقت...»
« خودتم می دونی که همچین اتفاقی نمی افته!»
دختر چشمانش را بست و سعی کرد دردی که درون بازویش پیچیده بود را نادیده بگیرد.
احتمالا قصد مرد این بود که تو را نزدیک نگه دارد.
جملاتی که کاوه بر زبان می آورد بسیار فریبنده و محترمانه به نظر می رسیدند:
« دست اون بنده خدا رو کندی. عصبانیتت رو روی یکی پایین تر از خودت خالی می کنی؟»
زمانی که فشار دست آژمان برداشته شد ناویرا چند قدم عقب تر رفت.
متوجه رابطه ی آن دو نفر نمی شد.
اغلب مواقع با یکدیگر خوب بودند اما در این چند روز به وضوح دیده بود که کار های کاوه باعث عصبانیت و حرص خوردن آژمان می شود.
درست مانند دو برادر.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۳۸
« لازم نیست اینقدر جدی باشی. اینو خریدم چون آسنا ازم خواسته بود. می دونستی یال هاش برای یه شیر واقعیه؟ »
دختر با تعجب پلک زد.
آسنا از کاوه خواسته بود کله ی شیر بخرد؟ چقدر عجیب!
حتی فکر کردن به اینکه آن زن چنین حرفی بزند هم خنده دار به نظر می رسید.
آژمان نگاهی به خورشید انداخت که وسط آسمان برای خود جولان می داد.
« خودش کجاست؟ هنوز از مغازه ی اون مرد دیوونه بیرون نیومده؟»
کاوه هنوز فرصت نکرده بود پاسخ بدهد.
یک زن سیاه پوش از دور برایشان دست تکان می داد. مثل خودشان یک پارچه دور دهانش کشیده بود و کیف چرمی اش که قبلا خالی بود حالا پر به نظر می رسید.
زمانی که نزدیک شد به رویشان لبخند زد و مختصر گفت:
« تقریبا هر چی می خواستم بگیرم رو گرفتم.»
نگاهش بر روی آدم هایی که اطرافش بودند چرخید و بعد بر روی دختر ثابت شد.
« چیزی خریدی؟»
ناویرا سرش را به طرفین تکان داد و زیر لب گفت:
«نه.»
اصلا به چیزی هم نیاز داشت؟
اگر هم نیاز داشت ممکن بود آژمان به او اجازه ی خرید بدهد؟
انگار چنین مسئله ای حتی برای آسنا نیز مهم نبود زیرا خیلی سریع موضوع را عوض کرد.
« کاوه ، تونستی یال شیر گیر بیاری؟»
مرد با رضایت سر تکان داد و به نحوی با افتخار کله ی شیر را بالا آورد که انگار چند شمش طلا را در دست گرفته.
آن را درست در مقابل چشمان مبهوت آسنا گرفت و گفت:
« خیلی گشتم تا تونستم یه همچین چیزی پیدا کنم. فروشنده اش که گفت یال شیرش واقعیه اما هر چقدر اصرار کردم فقط یه تیکه از یالش رو بردارم گفت نمی شه. منم آش رو با جاش برداشتم آوردم.»
ناویرا و آژمان هر دو منتظر بودند تا واکنش آسنا را ببیند.
انتظارشان نیز نتیجه داد.
زن ابتدا چند بار به کاوه و چند بار به کله ی شیر نگریست و بعد انگار که صدایش از ته چاه در آمده باشد گفت:
« کاوه من گفتم یال شیر می خوام!»
مرد خیلی سریع کله ی شیر را چرخاند و مجددا نگاهش کرد.
« خب اینم یال داره!»
«یال شیر اسم یه نوع قارچه!»
آسنا آنقدر بلند جمله اش را ادا کرد که مردم رهگذر نیز متوجه اوضاع شدند.
آژمان لبخندی زد و دستش را پشت کمر ناویرا گذاشت تا او را به جلو هل بدهد.
«خودمون جلوتر می ریم.»
زمانی که دختر تلاش می کرد تا سرش را به عقب بچرخاند و شاهد خشم و حرص خوردن های آسنا باشد ، یک گروه از شوالیه های سفید پوش دقیقا پیش روی آنها ، نیزه های براق و بلندشان را به طرف آسمان گرفته و پای کوبان در مسیری مشخص حرکت می کردند.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
وقتی می پرسید چرا افسانه ی لوکا رو پارت گذاری نمی کنی ...
قدرت قلمم تو نوشتن افسانه ی لوکا:
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
من فقط ۱۳ سالم بوده که نوشتمش و اون موقع هیچ چیز از نوشتن بلد نبودم!