وقتی می پرسید چرا افسانه ی لوکا رو پارت گذاری نمی کنی ...
قدرت قلمم تو نوشتن افسانه ی لوکا:
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
من فقط ۱۳ سالم بوده که نوشتمش و اون موقع هیچ چیز از نوشتن بلد نبودم!
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۳۹
مثل همیشه لباس رزم سفید و براق شان را به تن داشتند. همان لباس هایی که دوردوزی شده های طلایی رنگش نشان دهنده ی جایگاه بزرگ و بلند مرتبه شان بود و رنگ سفید و بی لکه اش نشان دهنده ی بی گناهی و معصومیت شان.
رنگ طلایی و سفید را به گونه ای در هم آمیخته بودند که درست مانند لباس های درباریان و نجیب زادگان خاص و فوق العاده جلوه کند. شمشیر های برنده و دو لبه را در غلاف های طلایی رنگ پوشانده و به کمربند نقره ای رنگ متصل کرده بودند. زمانی که با وقار و آرامش تمام گام برمی داشتند ، شمشیر در جایش تکان می خورد ؛ درست مانند شنل های بلندی که به شانه های خود آویخته بودند.
ناویرا همواره از زمان بچگی تحسینشان می کرد با اینکه می دانست وجود آن نشان لعنتی بر روی ساعدش بهانه ای است برای شوالیه ها تا او را همیشه مورد بازجویی و یا سرزنش قرار دهند.
برایش مهم نبود چقدر او را به خاطر نشان اش توبیخ و یا تنبیه کنند ؛ تا زمانی که دور می ایستاد و آفتابی نمی شد خطری تهدیدش نمی کرد. هنوز هم زمانی که یکی از آن موجودات درخشان و الهی را می دید مبهوتش می شد و تا وقتی که از جلوی چشمانش محو می شد ، دست از تماشا کردن برنمی داشت.
هر چند این بار با ظاهری متفاوت جلوی چشمانشان سبز شده بود.
حالا که آن شنل مشکی را بر تن داشت دیگر او را همچون شهروندی عادی نمی دیدند. زادگان تاریکی دقیقا ضد شوالیه های عرش به حساب می آمد. گروهی متشکل از چند شورشی و راهزن بی سر و پا که در خیال خود قصد برقراری عدالت و ایجاد جامعه ای بدون ترس برای افرادی با نشان تاریکی را دارند. حال اینکه نمی دانند با این کار های بیهوده تنها فشار خنجر شوالیه ها را بر گردن مردم بی خطر بیشتر می کنند.
جایگاهش حالا با وجود چیزی که به اجبار پوشیده بود کاملا مشخص بود. دوست داشت درآن لحظه خودش را در آغوش همان هایی بیندازد که می پرستد اما اگر ذره ای با عقلش به موقعیت نگاه می کرد متوجه می شد که این کار تنها به زندانی شدن و یا حتی اعدامش ختم می شود.
اما اگر نمی خواست طرف آنها باشد باید طرف زادگان تاریکی را می گرفت؟ اصلا ممکن بود آژمان بتواند به تنهایی از پس آن شش نفر بر بیاید؟
اگر طرف زادگان تاریکی می ایستاد و بعد سرآخر تنها چیزی که نصیبش می شد مجددا اعدام بود ، آن وقت چه؟ در دوراهی وحشتناکی گیر کرده بود و احساس می کرد زمان برایش متوقف شده هر چند پاهایش بدون هیچ مشکلی به راه خود ادامه می دادند و قلبش مانند باقی روز ها خون را پمپاژ می کرد.
آنقدر به دوراهی پیش رویش نگاه کرد که سرآخر فرصتش تمام شد. چند قدم دیگر و بعد هر دویشان گیر می افتادند. با استرس دستش را بالا آورد و بازوی آژمان را چسبید. دوباره همان حرکت تکراری را انجام داده بود. خودش هم نمی دانست چرا بعد از اینکه به او پناه می برد ، آسوده خاطر می شد.
دوست داشت نگاهش را بالا بیاورد و به چهره ی مرد زل بزند. دوست داشت بداند او در چه وضعی است. چشمانش گشاد شده اند؟ رنگ از رخساره اش پریده و یا ابرو هایش بالا پریده اند؟
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۴۰
به محض دیدن صورتش ، تصوراتش بهم ریخت. تنها تفاوت آژمان کنونی با آژمان چندی پیش ، درخشش چشمان طوسی رنگش بود. حالتی بی تفاوت به خود گرفته و جوری با اطمینان راه می رفت که انگار می خواهد از کنار جمعیتی گوسفند بی خطر عبور کند.
در همین حین یکی از شوالیه ها با نیزه ی بلند و نوک تیزش راه را برایشان سد کرد. سر نیزه را به گردن مرد نشانه گرفته بود و از زیر کلاه خودِ سفید جملاتش را ادا می کرد:« توی این محل هیچ کس بدون نشون دادن قیافه اش حق تردد نداره. اگه می خوای اینو توی گلوت فرو نکنم اون پارچه رو بکش پایین.»
جملاتش را خطاب به آژمان گفته بود اما معلوم بود که منظورش هر دوی آنهاست. عالی شد! تنها روزنه ی امید در دل دختر کور شد. گیر افتاده بودند و قرار بود به زودی اعدام شوند.
از اول هم می دانست که باید طرف شوالیه ها را بگیرد. برای پشیمانی خیلی خیلی دیر بود. هنوز اولین قطرات اشک در چشمانش جمع نشده بودند که آژمان با خونسردی گفت:« من یه پیشنهاد بهتر برات دارم. چطوره امروز رو بیخیال تجسس بشید هوم؟ کل کاری که باید بکنید اینه که از جزئیات بی فایده چشم پوشی کنید و تمام افرادی که زیر اون شنل سیاه مخفی شدن رو به حال خودشون بذارید.»
اولین قطره ی اشک از گونه ی دختر سرازیر شد و هم زمان شوالیه ی خشنی که جلو آمده بود به آرامی نیزه ی خود را پایین آورد. چشمانش به جایی در چشمان وسیع و ترسناک مرد خیره شد و بعد انگار که نظرش عوض شده باشد نامطمئن گفت:« چرا دارم الکی به خودم زحمت می دم؟ به هر حال امکان نداره هیچ کدوم از اون عوضیا امروز اینجا پیداشون بشه. وظایف ما که فقط توی گیر انداختن اون شورشی های بی همه چیز خلاصه نشده.»
در یک لحظه چنان از این رو به آن رو شد که همراهانش تعجب کردند. یکی از آنها با بهت به او نگریست و پرسید:« اما قربان ، واقعا اشکالی نداره بذاریم برن؟ ممکنه اونا ...»
مرد سفید پوش در جایش چرخید و با عصبانیت غرید:« داری منو زیر سوال می بری؟»
« همچین جسارتی نمی کنم قربان!»
« خوبه! راه بیفتید.»
بعد از به زبان آوردن این جمله خیلی سریع دوباره در دو ردیف منظم راه خود را ادامه دادند. ناویرا تا زمانی که صدای چکمه های بلند و سنگین از گوش هایش بیرون نرفت ، تکان نخورد.
تعجب می کرد از اینکه می دید آژمان او را در این حالت میخکوب شدن روی زمین همراهی می کند و مجبورش نمی کند تا به اجبار حرکت کند.
یعنی تمام تفکرات و تصوراتش اشتباه از آب در آمده بود؟ این مرد ... همانی که او چند روز پیش سعی کرده بود با نام شوالیه های عرش تهدیدش کند حالا توانسته بود شوالیه ها را اینگونه پی نخود سیاه بفرستد؟ درواقع شوالیه ها باید از او می ترسیدند. با این وضعیت به طرز مضحکی دخترک تلاش کرده بود تا او را با عنوان شوالیه های عرش بترساند!
نمی دانست چه احساساتی درونش رشد می کنند. هم می ترسید و هم خجالت می کشید. دوست داشت زمین دهان باز کند و او را ببلعد اما نه زمین دهان باز کرد و نه قصد کرد او را درسته قورت بدهد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)