eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 مثل همیشه لباس رزم سفید و براق شان را به تن داشتند. همان لباس هایی که دوردوزی شده های طلایی رنگش نشان دهنده ی جایگاه بزرگ و بلند مرتبه شان بود و رنگ سفید و بی لکه اش نشان دهنده ی بی گناهی و معصومیت شان. رنگ طلایی و سفید را به گونه ای در هم آمیخته بودند که درست مانند لباس های درباریان و نجیب زادگان خاص و فوق العاده جلوه کند. شمشیر های برنده و دو لبه را در غلاف های طلایی رنگ پوشانده و به کمربند نقره ای رنگ متصل کرده بودند. زمانی که با وقار و آرامش تمام گام برمی داشتند ، شمشیر در جایش تکان می خورد ؛ درست مانند شنل های بلندی که به شانه های خود آویخته بودند. ناویرا همواره از زمان بچگی تحسینشان می کرد با اینکه می دانست وجود آن نشان لعنتی بر روی ساعدش بهانه ای است برای شوالیه ها تا او را همیشه مورد بازجویی و یا سرزنش قرار دهند. برایش مهم نبود چقدر او را به خاطر نشان اش توبیخ و یا تنبیه کنند ؛ تا زمانی که دور می ایستاد و آفتابی نمی شد خطری تهدیدش نمی کرد. هنوز هم زمانی که یکی از آن موجودات درخشان و الهی را می دید مبهوتش می شد و تا وقتی که از جلوی چشمانش محو می شد ، دست از تماشا کردن برنمی داشت. هر چند این بار با ظاهری متفاوت جلوی چشمانشان سبز شده بود. حالا که آن شنل مشکی را بر تن داشت دیگر او را همچون شهروندی عادی نمی دیدند. زادگان تاریکی دقیقا ضد شوالیه های عرش به حساب می آمد. گروهی متشکل از چند شورشی و راهزن بی سر و پا که در خیال خود قصد برقراری عدالت و ایجاد جامعه ای بدون ترس برای افرادی با نشان تاریکی را دارند. حال اینکه نمی دانند با این کار های بیهوده تنها فشار خنجر شوالیه ها را بر گردن مردم بی خطر بیشتر می کنند. جایگاهش حالا با وجود چیزی که به اجبار پوشیده بود کاملا مشخص بود. دوست داشت درآن لحظه خودش را در آغوش همان هایی بیندازد که می پرستد اما اگر ذره ای با عقلش به موقعیت نگاه می کرد متوجه می شد که این کار تنها به زندانی شدن و یا حتی اعدامش ختم می شود. اما اگر نمی خواست طرف آنها باشد باید طرف زادگان تاریکی را می گرفت؟ اصلا ممکن بود آژمان بتواند به تنهایی از پس آن شش نفر بر بیاید؟ اگر طرف زادگان تاریکی می ایستاد و بعد سرآخر تنها چیزی که نصیبش می شد مجددا اعدام بود ، آن وقت چه؟ در دوراهی وحشتناکی گیر کرده بود و احساس می کرد زمان برایش متوقف شده هر چند پاهایش بدون هیچ مشکلی به راه خود ادامه می دادند و قلبش مانند باقی روز ها خون را پمپاژ می کرد. آنقدر به دوراهی پیش رویش نگاه کرد که سرآخر فرصتش تمام شد. چند قدم دیگر و بعد هر دویشان گیر می افتادند. با استرس دستش را بالا آورد و بازوی آژمان را چسبید. دوباره همان حرکت تکراری را انجام داده بود. خودش هم نمی دانست چرا بعد از اینکه به او پناه می برد ، آسوده خاطر می شد. دوست داشت نگاهش را بالا بیاورد و به چهره ی مرد زل بزند. دوست داشت بداند او در چه وضعی است. چشمانش گشاد شده اند؟ رنگ از رخساره اش پریده و یا ابرو هایش بالا پریده اند؟ نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 به محض دیدن صورتش ، تصوراتش بهم ریخت. تنها تفاوت آژمان کنونی با آژمان چندی پیش ، درخشش چشمان طوسی رنگش بود. حالتی بی تفاوت به خود گرفته و جوری با اطمینان راه می رفت که انگار می خواهد از کنار جمعیتی گوسفند بی خطر عبور کند. در همین حین یکی از شوالیه ها با نیزه ی بلند و نوک تیزش راه را برایشان سد کرد. سر نیزه را به گردن مرد نشانه گرفته بود و از زیر کلاه خودِ سفید جملاتش را ادا می کرد:« توی این محل هیچ کس بدون نشون دادن قیافه اش حق تردد نداره. اگه می خوای اینو توی گلوت فرو نکنم اون پارچه رو بکش پایین.» جملاتش را خطاب به آژمان گفته بود اما معلوم بود که منظورش هر دوی آنهاست. عالی شد! تنها روزنه ی امید در دل دختر کور شد. گیر افتاده بودند و قرار بود به زودی اعدام شوند. از اول هم می دانست که باید طرف شوالیه ها را بگیرد. برای پشیمانی خیلی خیلی دیر بود. هنوز اولین قطرات اشک در چشمانش جمع نشده بودند که آژمان با خونسردی گفت:« من یه پیشنهاد بهتر برات دارم. چطوره امروز رو بیخیال تجسس بشید هوم؟ کل کاری که باید بکنید اینه که از جزئیات بی فایده چشم پوشی کنید و تمام افرادی که زیر اون شنل سیاه مخفی شدن رو به حال خودشون بذارید.» اولین قطره ی اشک از گونه ی دختر سرازیر شد و هم زمان شوالیه ی خشنی که جلو آمده بود به آرامی نیزه ی خود را پایین آورد. چشمانش به جایی در چشمان وسیع و ترسناک مرد خیره شد و بعد انگار که نظرش عوض شده باشد نامطمئن گفت:« چرا دارم الکی به خودم زحمت می دم؟ به هر حال امکان نداره هیچ کدوم از اون عوضیا امروز اینجا پیداشون بشه. وظایف ما که فقط توی گیر انداختن اون شورشی های بی همه چیز خلاصه نشده.» در یک لحظه چنان از این رو به آن رو شد که همراهانش تعجب کردند. یکی از آنها با بهت به او نگریست و پرسید:« اما قربان ، واقعا اشکالی نداره بذاریم برن؟ ممکنه اونا ...» مرد سفید پوش در جایش چرخید و با عصبانیت غرید:« داری منو زیر سوال می بری؟» « همچین جسارتی نمی کنم قربان!» « خوبه! راه بیفتید.» بعد از به زبان آوردن این جمله خیلی سریع دوباره در دو ردیف منظم راه خود را ادامه دادند. ناویرا تا زمانی که صدای چکمه های بلند و سنگین از گوش هایش بیرون نرفت ، تکان نخورد. تعجب می کرد از اینکه می دید آژمان او را در این حالت میخکوب شدن روی زمین همراهی می کند و مجبورش نمی کند تا به اجبار حرکت کند. یعنی تمام تفکرات و تصوراتش اشتباه از آب در آمده بود؟ این مرد ... همانی که او چند روز پیش سعی کرده بود با نام شوالیه های عرش تهدیدش کند حالا توانسته بود شوالیه ها را اینگونه پی نخود سیاه بفرستد؟ درواقع شوالیه ها باید از او می ترسیدند. با این وضعیت به طرز مضحکی دخترک تلاش کرده بود تا او را با عنوان شوالیه های عرش بترساند! نمی دانست چه احساساتی درونش رشد می کنند. هم می ترسید و هم خجالت می کشید. دوست داشت زمین دهان باز کند و او را ببلعد اما نه زمین دهان باز کرد و نه قصد کرد او را درسته قورت بدهد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 خوشبختانه قبل از اینکه گونه هایش از افکار درون سرش سرخ شوند ، آسنا و کاوه جلو آمدند. مرد نیشخند می زد و زن دست هایش را در هم فرو کرده بود. چهره هایشان سرشار از حس شوخ طبعی و تمسخر بود. کاوه درحالی که کله ی شیر را زیر بغل زده بود به آرامی خندید و گفت:« اون عروسکای تزئینی رو دیدی؟» نگاهش به چشمان براق و اشک زده ی ناویرا بود و قصد داشت او را از آن ترس ناگهانی و اضطراب شدید چند لحظه ی پیش دور کند. دختر خیلی سریع دستی بر روی چشمانش کشید و تلاش کرد تا از خودش ضعف نشان ندهد. « فقط ...فکر کردم کارمون تمومه. اون چطور می تونه همچین کاری کنه؟» احمق نبود که نتواند نیرویی که از مرد جوان ساطع می شود را درک نکند. هر چند نمی دانست دقیقا چطور کار می کند. کافی بود در چشمانش زل بزند و بعد از خود بی خود می شد. کار هایی را انجام می داد که کاملا بر رویشان اشراف داشت اما در عین حال نمی توانست بدنش را به تنهایی کنترل کند. سعی کرده بود دوباره در چشمان آژمان نگاه کند اما انگار تا زمانی که خود مرد نمی خواست دوباره این اتفاق نمی افتاد. دوست داشت خیلی چیز ها را از او بپرسد هرچند مطمئن نبود جوابی مودبانه می گیرد یا خیر. آسنا شانه ای بالا انداخت و با خونسردی گفت:« خب آژمان یه کنترل گره. سالهاست کارش همینه. فکرکردی چطوری اغلب مواقع از دست اون بی مصرف های درخشان فرار می کنیم؟» کاوه دستش را بالا برد و حائل چشمانش کرد. به اسب های سیاه خیره شد و گفت:« فکر کنم کل گروه جمع شدن و فقط ما موندیم. بهتر نیست موقع راه رفتن حرف بزنیم؟» دختر دوباره به خودش جرات داد تا در آن چشمان طوسی رنگ نگاه کند. تفاوتی احساس نمی کرد. چشم ها دیگر برق نمی زدند. مرد اخم ریزی کرد و بعد به آرامی بازوی خود را از چنگ ناویرا آزاد کرد. آهی کشید و درحالی که به سوی اسب ها و گروه شان گام برمی داشت گفت:« تمام افرادی که نشان دارن قدرت و موهبت الهی نصیبشون شده. چه نشان تاریکی باشه و چه نشان روشنایی ، قدرت قدرته! بعد از تمرین می تونی قدرتت رو کنترل کنی و دقیقا به همین خاطره که قدرت ما زمانی فعال می شه که خودمون بخوایم. به اراده و میزان کنترلی که روی موهبتت داری بستگی داره.» بعد از گفتن این حرف ها سرش را برگرداند اما پوزخندی که زده بود از چشمان دختر پنهان نماند. « با این حال تو که نشان نداری. نمی دونم چرا اینقدر کنجکاوی که بیشتر بدونی!» آسنا بازوی دختر را گرفت و او را وادار کرد تا بدن سست اش را به حرکت وادارد. کاوه نیز پشت سرشان حرکت می کرد و با بیخیالی بر روی یال های شیر دست می کشید. آرام طوری که فقط دختر ها بشنوند گفت:« بیخیال اون بشید. بلد نیست چطور باید با یه خانم محترم رفتار کرد. باید براش متاسف بود. ولی خودمونیم ها این خیلی طبیعی به نظر می رسه. باید توی مراسمات بپوشمش؟» چشمان ناویرا هنوز از پشت سر به بدن پوشیده شده ی آژمان خیره بود. قلبش با یادآوری حرف های او در هم مچاله شد.اگر اینطور باشد که او می گوید پس چرا دختر هرگز نتوانسته بود قدرتی را احساس کند؟ حتی نوشاد هم می توانست از توانایی نشان تاریکی بهره ببرد اما او نه. فرقش با انسان های معمولی دیگر تنها آن نماد چشم بسته و قطره ی اشک کنارش بود و بس. او نیز درست مانند آنها نمی توانست از موهبت و یا قدرت خاصی استفاده کند. دوست داشت همیشه از برادرش بپرسد استفاده از نیروی تاریکی چه حسی دارد اما هر بار که بحثش را پیش کشیده بود با مخالفت شدید و نصیحت های کسل کننده ی نوشاد مواجه شده بود. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
یاد رمان طرد شده بیفتید! لوکاس اولین پسری بود که وارد داستان شد اما دو روز بعد خبرش اومد که نامزد داره... 😂 آخر سر سنتیا رفت با سومین پسری که باهاش آشنا شده بود 😂
👁 🩸 بدون اینکه بفهمد میدان را دور زدند و به اسب های ترکمن رسیدند. از میان اسب ها ، صاعقه برای صاحبش شیهه کشید و خیلی سریع خودش را به جمع چهار نفره ی آنها رساند. آسنا با خرسندی بر روی گردن اسب دستی نوازش گونه کشید و با خنده گفت:« ببین! حتی حیوون ها هم می تونن حس کنن به خونه نزدیک شدیم.» خانه! چه کلمه ی عجیبی بود برای ناویرا. سرش را بالا گرفت و به رشته کوه مقابلش نگاه انداخت. تا دامنه ی کوه هنوز فاصله داشتند اما همین باعث می شد منظره ی فوق العاده زیبا و سرسبزی را به چشم ببیند. حالا می بایست برای رسیدن به کوه از میان جنگل اطرافش عبور کرده و جان سالم به در ببرند. از افکار خودش خنده اش می گرفت. زمانی که توانسته بودند از آن بیابان داغ و هولناک فرار کنند نمی توانستند از یک جنگل ساده و بی خطر بگذرند؟ آسنا قبل از اینکه از دختر بخواهد بر روی صاعقه سوار شود زمزمه وار گفت: « به زاگرس خوش اومدی!» « به قصر زرین خوش اومدی!» چند بار پلک زد تا تصاویر را بهتر ببیند. گوش هایش اشتباه شنیده بودند یا نکند آسنا معادل جدیدی برای آن رشته کوه پیدا کرده بود؟ قصر زرین؟! سرش را بالا گرفت و همه چیز را از نظر گذراند. احساس می کرد قبلا نیز اینجا بوده است. باد ملایمی مو هایش را نوازش می کرد. دسته ای از مو های سفید و درخشانش به لب هایش چسبید. مجبور بود دستش را بالا بیاورد تا آنها را کنار بزند. می دانست رنگ مو هایش سفید است ، همیشه بوده است اما در پس ذهنش می توانست رنگ تیره و خرمایی آنها را به یاد بیاورد. چه بلایی سرش آمده بود؟ « بانو سلسیانا ، تدارک دیدن مراسم مهمونی اون هم به تنهایی براتون سخت نیست؟» سرش را چرخاند و آن وقت بود که متوجه دخترک نحیف شد. لباس سفید برتن داشت و سرش را به نشانه ی احترام مقابل او خم کرده بود. « بانو سلسیانا؟» همه چیز را می دانست. اطلاعات ناگهان به ذهنش هجوم آورده بودند. می دانست که باید به عنوان شاهدخت سرزمین نورایال چند تن از درباریان و مقامات سیاسی بالارتبه را برای اولین بار به قصر خودش دعوت کند. قصری که آن را زرین می نامیدند. درجایش چرخید و همین باعث شد ردای لاجوردی رنگ در زیر نور خورشید بدرخشد. « آذر ، همیشه من رو دست کم می گیری اینطور نیست؟» این صدا دیگر چه نوعش بود؟ چنان زیبا و آرام بخش بود که می توانست از آن به عنوان لالایی یاد کند و در عین حال آنقدر جدی و محکم بیان شده بود که درخور یک شاهدخت باشد. دخترک بیشتر خم شد تا حدی که کم مانده بود سرش به زانو برخورد کند. « قصد جسارت نداشتم بانو. عفو کنید.» می خواست دستانش را به طرفش ببرد و کاری کند صاف بایستد اما بر خود غلبه کرد و آرام گفت:« تا کی می خوای به خم و راست شدن ادامه بدی. دفعه ی بعد حواست به حرف زدنت باشه. اینقدر عذرخواهی کردی که عادتت شده.» حرف هایی که می زد از قلبش سرچشمه نمی گرفتند. دوست نداشت اینگونه سخن بگوید اما از طرفی دیگر دوست داشت زنی باشد که خدمتکار ها و همچنین درباریان از او حساب ببرند. تا زمانی که نمی توانست در بین چند خدمتکار و نگهبان ساده احترام کسب کند چگونه می خواست نجیب زادگان را به سوی خودش بکشاند و کاری کند به او احترام بگذارند؟ قدرتی که در پس کلمات بود برایش مانند قند شیرین می مانست. « سلسیانا!» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 افکاری که در سر می پروراند نصفه نیمه ماند. خون خیلی سریع زیر پوستش دوید. احساس می کرد با شنیدن آن صدای بم و مردانه قلبش بی قراری می کند. سرش را چرخاند و با دیدن کاریان تلاش کرد تا بهترین و زیبا ترین لبخندش را بزند. « برادر!» از اینکه می دید ولیعهد و جانشین پادشاه برای تبریک آمده ، در پوست خود نمی گنجید. صورت برادرش را از نظر گذراند و متوجه دانه های ریز و درشت عرق شد. با توجه به لباس رزمی که بر تن داشت و آن شمشیر براقی که هنوز غلافش نکرده بود می توانست حدس بزند از سر میدان مبارزه به این سو آمده است. « چی شما رو به اینجا کشونده اعلیحضرت؟!» خدمتکار نحیف به سرعت خودش را عقب کشید تا در پشت شاهدختش قرار بگیرد و مانع سخن گفتن آن دو نشود. دستانش را در هم فرو برده و سرش را پایین انداخته بود. کاریان چند قدم باقی مانده را طی کرد و شمشیرش را در غلاف سلطنتی اش فرو کرد. همه چیز او پر زرق و برق بود ، از موهای سفید درخشانش گرفته تا کمربند طلایی و کفش های بلند مشکی اش. همه چیز می درخشید و همین باعث می شد چشم های زن از نگاه خیره ی طولانی مدت به او درد بگیرد. « چند بار گفتم بهت منو برادر صدا نزن؟ یاد نمی گیری؟» سلسیانا لبخندی دوست داشتنی تحویل اش داد و شانه بالا انداخت. « علیرغم میل باطنی ام عالیجناب ، نمی تونم مهر و محبت شما رو از دلم خارج کنم. هیچ واژه ای به اندازه ی واژه ی برادر این مهر و محبت رو درست نمی رسونه.» از خیلی وقت پیش یاد گرفته بود چگونه چاپلوسی کند. گاهی اوقات برای بقا و ثابت کردن قدم هایش در قصر مرکزی مجبور می شد چنین جملاتی بسراید هر چند کاریان را واقعا از بین باقی برادرانش بیشتر دوست داشت و این به ولیعهد بودنش مربوط نمی شد. کاریان مودبانه خندید. همین خنده هایش بود که او را در دل مردم محبوب تر می کرد. « تعریف کردن هات از من داره بیش از اندازه زیاد میشه. اومدم تا شخصا تولد هجده سالگی و ورودت به قصر خودت رو تبریک بگم.علاوه بر اون می خواستم گوشزد کنم مهمونی فردا چقدر حائز اهمیته. با اینکه می دونم تو هیچ چیز رو خراب نمی کنی. » سلسیانا سرش را خم کرد و زیر لب گفت:« از اینکه می بینم لطف اعلیحضرت شامل حالم شده خوشحالم. بهتون اطمینان می دم همه چیز طبق برنامه و مرتب پیش میره.» احساس غرور ناگهان سرتاسر وجودش را پر کرد. او همیشه و در همه جا حمایت کامل برادر بزرگترش را داشت. این حمایت کردن ها و وقت گذراندن ها در این اواخر آنقدر زیاد شده بود که همه می دانستند مخالفت با شاهدخت سلسیانا عملا مخالفت با ولیعهد این پادشاهی است. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)