#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۴۱
خوشبختانه قبل از اینکه گونه هایش از افکار درون سرش سرخ شوند ، آسنا و کاوه جلو آمدند. مرد نیشخند می زد و زن دست هایش را در هم فرو کرده بود.
چهره هایشان سرشار از حس شوخ طبعی و تمسخر بود.
کاوه درحالی که کله ی شیر را زیر بغل زده بود به آرامی خندید و گفت:« اون عروسکای تزئینی رو دیدی؟»
نگاهش به چشمان براق و اشک زده ی ناویرا بود و قصد داشت او را از آن ترس ناگهانی و اضطراب شدید چند لحظه ی پیش دور کند.
دختر خیلی سریع دستی بر روی چشمانش کشید و تلاش کرد تا از خودش ضعف نشان ندهد.
« فقط ...فکر کردم کارمون تمومه. اون چطور می تونه همچین کاری کنه؟»
احمق نبود که نتواند نیرویی که از مرد جوان ساطع می شود را درک نکند. هر چند نمی دانست دقیقا چطور کار می کند. کافی بود در چشمانش زل بزند و بعد از خود بی خود می شد. کار هایی را انجام می داد که کاملا بر رویشان اشراف داشت اما در عین حال نمی توانست بدنش را به تنهایی کنترل کند. سعی کرده بود دوباره در چشمان آژمان نگاه کند اما انگار تا زمانی که خود مرد نمی خواست دوباره این اتفاق نمی افتاد. دوست داشت خیلی چیز ها را از او بپرسد هرچند مطمئن نبود جوابی مودبانه می گیرد یا خیر.
آسنا شانه ای بالا انداخت و با خونسردی گفت:« خب آژمان یه کنترل گره. سالهاست کارش همینه. فکرکردی چطوری اغلب مواقع از دست اون بی مصرف های درخشان فرار می کنیم؟»
کاوه دستش را بالا برد و حائل چشمانش کرد. به اسب های سیاه خیره شد و گفت:« فکر کنم کل گروه جمع شدن و فقط ما موندیم. بهتر نیست موقع راه رفتن حرف بزنیم؟»
دختر دوباره به خودش جرات داد تا در آن چشمان طوسی رنگ نگاه کند. تفاوتی احساس نمی کرد. چشم ها دیگر برق نمی زدند. مرد اخم ریزی کرد و بعد به آرامی بازوی خود را از چنگ ناویرا آزاد کرد.
آهی کشید و درحالی که به سوی اسب ها و گروه شان گام برمی داشت گفت:« تمام افرادی که نشان دارن قدرت و موهبت الهی نصیبشون شده. چه نشان تاریکی باشه و چه نشان روشنایی ، قدرت قدرته! بعد از تمرین می تونی قدرتت رو کنترل کنی و دقیقا به همین خاطره که قدرت ما زمانی فعال می شه که خودمون بخوایم. به اراده و میزان کنترلی که روی موهبتت داری بستگی داره.»
بعد از گفتن این حرف ها سرش را برگرداند اما پوزخندی که زده بود از چشمان دختر پنهان نماند.
« با این حال تو که نشان نداری. نمی دونم چرا اینقدر کنجکاوی که بیشتر بدونی!»
آسنا بازوی دختر را گرفت و او را وادار کرد تا بدن سست اش را به حرکت وادارد. کاوه نیز پشت سرشان حرکت می کرد و با بیخیالی بر روی یال های شیر دست می کشید. آرام طوری که فقط دختر ها بشنوند گفت:« بیخیال اون بشید. بلد نیست چطور باید با یه خانم محترم رفتار کرد. باید براش متاسف بود. ولی خودمونیم ها این خیلی طبیعی به نظر می رسه. باید توی مراسمات بپوشمش؟»
چشمان ناویرا هنوز از پشت سر به بدن پوشیده شده ی آژمان خیره بود. قلبش با یادآوری حرف های او در هم مچاله شد.اگر اینطور باشد که او می گوید پس چرا دختر هرگز نتوانسته بود قدرتی را احساس کند؟ حتی نوشاد هم می توانست از توانایی نشان تاریکی بهره ببرد اما او نه. فرقش با انسان های معمولی دیگر تنها آن نماد چشم بسته و قطره ی اشک کنارش بود و بس. او نیز درست مانند آنها نمی توانست از موهبت و یا قدرت خاصی استفاده کند.
دوست داشت همیشه از برادرش بپرسد استفاده از نیروی تاریکی چه حسی دارد اما هر بار که بحثش را پیش کشیده بود با مخالفت شدید و نصیحت های کسل کننده ی نوشاد مواجه شده بود.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۴۲
بدون اینکه بفهمد میدان را دور زدند و به اسب های ترکمن رسیدند. از میان اسب ها ، صاعقه برای صاحبش شیهه کشید و خیلی سریع خودش را به جمع چهار نفره ی آنها رساند. آسنا با خرسندی بر روی گردن اسب دستی نوازش گونه کشید و با خنده گفت:« ببین! حتی حیوون ها هم می تونن حس کنن به خونه نزدیک شدیم.»
خانه! چه کلمه ی عجیبی بود برای ناویرا. سرش را بالا گرفت و به رشته کوه مقابلش نگاه انداخت. تا دامنه ی کوه هنوز فاصله داشتند اما همین باعث می شد منظره ی فوق العاده زیبا و سرسبزی را به چشم ببیند. حالا می بایست برای رسیدن به کوه از میان جنگل اطرافش عبور کرده و جان سالم به در ببرند.
از افکار خودش خنده اش می گرفت. زمانی که توانسته بودند از آن بیابان داغ و هولناک فرار کنند نمی توانستند از یک جنگل ساده و بی خطر بگذرند؟
آسنا قبل از اینکه از دختر بخواهد بر روی صاعقه سوار شود زمزمه وار گفت:
« به زاگرس خوش اومدی!»
« به قصر زرین خوش اومدی!»
چند بار پلک زد تا تصاویر را بهتر ببیند. گوش هایش اشتباه شنیده بودند یا نکند آسنا معادل جدیدی برای آن رشته کوه پیدا کرده بود؟ قصر زرین؟!
سرش را بالا گرفت و همه چیز را از نظر گذراند.
احساس می کرد قبلا نیز اینجا بوده است. باد ملایمی مو هایش را نوازش می کرد. دسته ای از مو های سفید و درخشانش به لب هایش چسبید. مجبور بود دستش را بالا بیاورد تا آنها را کنار بزند. می دانست رنگ مو هایش سفید است ، همیشه بوده است اما در پس ذهنش می توانست رنگ تیره و خرمایی آنها را به یاد بیاورد. چه بلایی سرش آمده بود؟
« بانو سلسیانا ، تدارک دیدن مراسم مهمونی اون هم به تنهایی براتون سخت نیست؟»
سرش را چرخاند و آن وقت بود که متوجه دخترک نحیف شد. لباس سفید برتن داشت و سرش را به نشانه ی احترام مقابل او خم کرده بود.
« بانو سلسیانا؟»
همه چیز را می دانست. اطلاعات ناگهان به ذهنش هجوم آورده بودند. می دانست که باید به عنوان شاهدخت سرزمین نورایال چند تن از درباریان و مقامات سیاسی بالارتبه را برای اولین بار به قصر خودش دعوت کند. قصری که آن را زرین می نامیدند.
درجایش چرخید و همین باعث شد ردای لاجوردی رنگ در زیر نور خورشید بدرخشد.
« آذر ، همیشه من رو دست کم می گیری اینطور نیست؟»
این صدا دیگر چه نوعش بود؟ چنان زیبا و آرام بخش بود که می توانست از آن به عنوان لالایی یاد کند و در عین حال آنقدر جدی و محکم بیان شده بود که درخور یک شاهدخت باشد.
دخترک بیشتر خم شد تا حدی که کم مانده بود سرش به زانو برخورد کند.
« قصد جسارت نداشتم بانو. عفو کنید.»
می خواست دستانش را به طرفش ببرد و کاری کند صاف بایستد اما بر خود غلبه کرد و آرام گفت:« تا کی می خوای به خم و راست شدن ادامه بدی. دفعه ی بعد حواست به حرف زدنت باشه. اینقدر عذرخواهی کردی که عادتت شده.»
حرف هایی که می زد از قلبش سرچشمه نمی گرفتند. دوست نداشت اینگونه سخن بگوید اما از طرفی دیگر دوست داشت زنی باشد که خدمتکار ها و همچنین درباریان از او حساب ببرند. تا زمانی که نمی توانست در بین چند خدمتکار و نگهبان ساده احترام کسب کند چگونه می خواست نجیب زادگان را به سوی خودش بکشاند و کاری کند به او احترام بگذارند؟ قدرتی که در پس کلمات بود برایش مانند قند شیرین می مانست.
« سلسیانا!»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۴۳
افکاری که در سر می پروراند نصفه نیمه ماند. خون خیلی سریع زیر پوستش دوید. احساس می کرد با شنیدن آن صدای بم و مردانه قلبش بی قراری می کند. سرش را چرخاند و با دیدن کاریان تلاش کرد تا بهترین و زیبا ترین لبخندش را بزند.
« برادر!»
از اینکه می دید ولیعهد و جانشین پادشاه برای تبریک آمده ، در پوست خود نمی گنجید. صورت برادرش را از نظر گذراند و متوجه دانه های ریز و درشت عرق شد. با توجه به لباس رزمی که بر تن داشت و آن شمشیر براقی که هنوز غلافش نکرده بود می توانست حدس بزند از سر میدان مبارزه به این سو آمده است.
« چی شما رو به اینجا کشونده اعلیحضرت؟!»
خدمتکار نحیف به سرعت خودش را عقب کشید تا در پشت شاهدختش قرار بگیرد و مانع سخن گفتن آن دو نشود. دستانش را در هم فرو برده و سرش را پایین انداخته بود.
کاریان چند قدم باقی مانده را طی کرد و شمشیرش را در غلاف سلطنتی اش فرو کرد. همه چیز او پر زرق و برق بود ، از موهای سفید درخشانش گرفته تا کمربند طلایی و کفش های بلند مشکی اش. همه چیز می درخشید و همین باعث می شد چشم های زن از نگاه خیره ی طولانی مدت به او درد بگیرد.
« چند بار گفتم بهت منو برادر صدا نزن؟ یاد نمی گیری؟»
سلسیانا لبخندی دوست داشتنی تحویل اش داد و شانه بالا انداخت.
« علیرغم میل باطنی ام عالیجناب ، نمی تونم مهر و محبت شما رو از دلم خارج کنم. هیچ واژه ای به اندازه ی واژه ی برادر این مهر و محبت رو درست نمی رسونه.»
از خیلی وقت پیش یاد گرفته بود چگونه چاپلوسی کند. گاهی اوقات برای بقا و ثابت کردن قدم هایش در قصر مرکزی مجبور می شد چنین جملاتی بسراید هر چند کاریان را واقعا از بین باقی برادرانش بیشتر دوست داشت و این به ولیعهد بودنش مربوط نمی شد.
کاریان مودبانه خندید. همین خنده هایش بود که او را در دل مردم محبوب تر می کرد.
« تعریف کردن هات از من داره بیش از اندازه زیاد میشه. اومدم تا شخصا تولد هجده سالگی و ورودت به قصر خودت رو تبریک بگم.علاوه بر اون می خواستم گوشزد کنم مهمونی فردا چقدر حائز اهمیته. با اینکه می دونم تو هیچ چیز رو خراب نمی کنی. »
سلسیانا سرش را خم کرد و زیر لب گفت:« از اینکه می بینم لطف اعلیحضرت شامل حالم شده خوشحالم. بهتون اطمینان می دم همه چیز طبق برنامه و مرتب پیش میره.»
احساس غرور ناگهان سرتاسر وجودش را پر کرد. او همیشه و در همه جا حمایت کامل برادر بزرگترش را داشت. این حمایت کردن ها و وقت گذراندن ها در این اواخر آنقدر زیاد شده بود که همه می دانستند مخالفت با شاهدخت سلسیانا عملا مخالفت با ولیعهد این پادشاهی است.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۴۴
از آنجایی که کاریان نیز برای پادشاه پسر ارشد و عزیزدردانه اش بود ، حرف هایش به راحتی بر کرسی نشانده می شدند. کافی بود سلسیانا لب تر کند و بعد همه چیز داشت. این همان قدرتی بود که همیشه به دنبالش می گشت. همان قدرتی که لایقش بود...
« ناویرا!»
سر چرخاند. کسی او را صدا زده بود؟ اصلا چرا داشت به چنین نامی واکنش نشان می داد؟ مگر او سلسیانا نبود؟ بدون اینکه کاری کرده باشد تصاویر پیش رویش محو شدند. تصویر لبخند کاریان و آن باغ گل که درونش قدم می زدند. تصویر کاخ بزرگ و مرمرینی که مال خود او بود. همه چیز درست مانند توهم می مانست. کمی بعد احساس کرد دیگر چیز خاصی به یاد نمی آورد.
« ناویرا!»
چشمانش را به تندی باز کرد و هوا را به داخل ریه هایش داد. دردی شدید در قفسه ی سینه اش احساس می کرد انگار که یک نفر قلبش را شکاف داده باشد. درد می کرد و می سوخت. بی اختیار دستش را بالا آورد و بر روی سینه اش فشرد.
« خداروشکر. به هوش اومد.»
در سرش صدا های مختلفی می شنید و تلاش می کرد تا آنها را از هم متمایز سازد ؛ هرچند تمام تلاش هایش بیهوده بودند. حالا که می توانست واضح ببیند ، به خوبی اطراف را از نظر گذراند. سقفی بالای سرش بود تا نگذارد نور خورشید مستقیما در صورتش بتابد و احساس می کرد توسط یک چادر بزرگ محصور شده. همینطور بود.
زنی که کنارش نشسته و تقریبا بر رویش چمپاته زده بود چهره ای آشنا داشت. با اینکه موهای مشکی بلندش نصف صورتش را پوشانده بود توانست او را بشناسد.
با صدای خش دارش گفت:« آسنا؟»
و در آن لحظه دید که گوشه های لب آسنا به سوی بالا کشیده شدند.
« خوبه می بینم که هوشیار هوشیاری! قدرت تکلم ات رو هم که از دست ندادی... جایی ات درد می کنه؟»
ناویرا سعی کرد دوباره دستش را بالا بیاورد اما این بار احساس می کرد کاملا فلج شده. البته اگر آن درد شدید و وحشناکی که هنوز بر روی سینه اش سنگینی می کند را نادیده می گرفت. درد تنها چیزی بود که در حال حاضر با تمام وجود احساسش می کرد.
لب هایش را به سختی تکان داد:« قلبم.»
زن متفکرانه سر تکان داد و این بار کاملا نشست. درحالی که ظروف کوچکی را کنار دست خود گذاشته بود گفت:« اثرات سمه. اون لحظه که مار نیشت زد کاملا خشک شده بودی و یه جورایی داشتی از دست می رفتی. همون لحظه از پادزهر استفاده کردم اما یکم طول می کشه تا جواب بده.»
مار؟ یادش نمی آمد کی یک مار او را نیش زده. اصلا کی به او نزدیک شده بود و او وجودش را احساس نکرده بود؟ کجایش نیش خورده بود؟ چقدر از زمانی که بیهوش شده می گذرد؟
سوالات در ذهنش جولان می دادند. ترجیح داد یا صدای درون سرش را خفه کند یا برای سوال ها به دنبال جواب باشد.
« مار؟»
آسنا یکی از کاسه ها را که حاوی مایعی سیاه و بدبو بود بالا گرفت و با دقت تماشایش کرد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۴۵
« آره مار. یادت نمیاد؟ البته بهت حق می دم. سیستم عصبی بدنت خیلی سریع بهش واکنش نشون داد. چون نزدیک کاوه ایستاده بودی گرفتت واگرنه با سر رفته بودی توی زمین.»
ظرف را تکان داد تا محتویات درونش دوباره مخلوط شوند.آمرانه گفت:« حالا که بیداری این داروی گیاهی رو بنوش. خودم برات آماده اش کردم.»
به گونه ای از دستاورد های خودش صحبت می کرد که انگار معجزه کرده است. دستش را جلو برد و سر ناویرا را بالا آورد. کاسه را به لب های خشکش چسباند و گفت:« یکم تلخه اما این یکی سریع اثر می کنه.»
کلمه ی تلخ فقط برای یک لحظه اش بود. مزه اش آنقدر برای دختر وحشتناک بود که اگر به آسنا اعتماد نداشت ممکن بود باور کند دارد به او سم می خوراند.
چند بار سرفه کرد و برای نفس کشیدن تقلا کرد اما سرآخر آرام گرفت. دوست داشت دهان باز کرده و ناسزا بگوید ، از وضع کنونی اش شکایت کند و بر سر زن داد بکشد. شاید هم بهتر بود فقط سوال می پرسید:
« اینجا کجاست؟»
هنوز جوابی نگرفته بود که یک نفر با دست پارچه ی ضخیم ورودی چادر را کنار زد و داخل شد. از آنجایی که سر ناویرا بر روی زمین قرار داشت چیزی جز سقف چادر نمی دید. شخصی که وارد شده بود نیز انگار قصد نداشت جلوتر بیاید.
« وضعیتش چطوره؟»
آسنا که مورد سوال قرار گرفته بود دستانش را در هم فرو برد و شاکیانه گفت:« پایداره! چرا سایه سالار داره ثانیه به ثانیه تورو می فرسته اینجا تا از این دختر خبر بگیره؟ به توانایی های من توی درمان شک داره؟ اگه بری و دوباره یکم بعد همینجا سر و کله ات پیدا بشه مجبورت می کنم این دارو ها رو سر بکشی.»
ناویرا با خود فکر کرد به راستی مجازات سختی است. هنوز می توانست تلخی دارو را بر روی دندان ها ، زبان و انتهای گلویش حس کند.
مردی که در آستانه ی چادر ایستاده بود با دیدن چشم های باز دخترک ، لبخندی زد و گفت:« به هوش اومده پس میرم به رئیس خبر بدم.»
زن ابرو در هم کشید و زیرلب غرید:« هر کار دوست داری بکن!»
بعد از اینکه نگهبان سیاه پوش چادر درمان را ترک کرد ، آسنا صورتش را به طرف ناویرا چرخاند. بدون اینکه لبخند بزند گفت:« خیلی مختصر بهت می گم. گروه ما درست مثل کوچ نشین ها زندگی می کنن. جایی که الان درونش هستیم جزو کوه پایه ی زاگرس به حساب میاد. اینجا خونه ی ماست و از این به بعد خونه ی توهم هست و از اونجایی که سایه سالار رئیس ماست رئیس تو هم به حساب میاد. مطمئنا خبر ها رو شنیده و دوست داره با تو ملاقاتی داشته باشه. وقتی رفتی اونجا بهش بگو که آسیلورا نیستی. بگو اونی نیستی که دنبالش می گردیم و برای اثبات بهش نشون بده که نمادی روی دستت نداری. بعدش رو دیگه هیچ کس نمی تونه حدس بزنه. ممکنه ولت کنه بری ، ممکنه بکشتت و ممکنه نگه ات داره. همه چیز به تصمیم اون بستگی داره.»
با اینکه اطلاعات مفیدی دریافت کرده بود اما فکر نمی کرد با شنیدن این حرف ها خوشحال شده باشد. چرا باید اینقدر ظالمانه با او رفتار می شد؟ مگر خودش خواستار این شده بود که به اینجا بیاید؟
نشان دادن آن نماد می توانست کمکی به بهتر شدن اوضاع بکند؟ او که به هر حال آسیلورا نبود.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
3.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
4.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا