eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
از قدیم گفتن سحرخیز باش تا کامروا شوی
بریم برای پارتای جدید؟ 😔
👁 🩸 آه کشید و نگاهش را به چشمان مشکی زن دوخت. حالا که سرنوشت او را به اینجا کشانده بود ترجیح می داد با جان و دل بپذیرتش. آنقدر شجاع نبود که تصمیم بگیرد در خلاف آن حرکت کند و تغییرش دهد. نشان! همین امروز قبل از اینکه وارد آن بازار شوند تلاش کرده بود تا آن را زیر ترکیب مخصوصش پنهان کند. یعنی هنوز خشک نشده بود؟ سرش را بالا آورد و به آستین لباسش نگاه کرد که دستانش را تا روی مچ می پوشاند. نمی توانست جلوی چشمان آسنا وجود داشتن یا نداشتن نشانش را بررسی کند بنابراین ساکت ماند و دوباره سرش را بر زمین گذاشت. زمانی که مجددا پرده ی ضخیم کنار رفت زن غرید: « مگه بهت نگفته بودم رفتی اینقدر زود برنگرد؟» صدای آژمان باعث شد هر دو شوکه شوند:« آسنا ، سایه سالار خواسته دختره رو ببرم پیشش. همین الان.» ناویرا به آرامی سر خود را کج کرد. حالا به خوبی چهره ی مرد را می دید. خوشحال بود از اینکه این بار سر و صورتش هیچ پوششی نداشتند. مو های تیره اش پخش و پلا بودند و چشمان طوسی اش مصمم به نظر می رسیدند. دوست داشت جلوی خودش را بگیرد و دیگر خیره نگاهش نکند اما ممکن بود این فرصت دیگر گیرش نیاید. با وجود ظاهر زیبا و صورت تمیزش شبیه هیچ مرد دیگری در این اطراف نبود. چرا باید اینقدر ظرافت داشته باشد؟ لباس های مشکی اش را با یک پیراهن نقره ای فام و یک جلیقه ی بلند مشکی عوض کرده بود. آسنا با بهت از جایش بلند شد و گفت:« درباره ی وضعیتش بهش گفتی؟ این حتی نمی تونه بلند بشه.» آژمان آهی کشید و با لحنی سرد گفت:« خودت می دونی وقتی چیزی می خواد ، هیچ کس نمی تونه جلوش رو بگیره. دختره رو بده تا ببرمش. بدون شک خیلی سریع تموم می شه.» زن نامطمئن برگشت تا به صورت رنگ پریده و لب های خشکیده ی ناویرا نگاه کند. با اینکه مدت زیادی از زمان آشنایی شان نمی گذشت و عملا شناختی از هم نداشتند ، دوست نداشت او را اینگونه راهی کند. دوست نداشت هیچ کدام از بیمار هایش را به این شیوه رها کند. « پس من باهاش حرف می زنم. یکم فرصت می خرم. حداقل تا زمانی که دارو ها کاملا اثر کنن. نیش مار کبرا بوده. حتی با این وجود که سم رو همون لحظه بیرون کشیدم و از پادزهر استفاده کردم ...» حرف در دهانش ماسید زمانی که دید دخترک دستانش را تکیه گاه خود کرده و در جایش نشسته است. « من مشکلی ندارم.» دروغ می گفت. هر چه بیشتر می گذشت درد بیشتری احساس می کرد. سرش گیج می رفت و دردی سرسام آور در جای جای آن می پیچید. قلبش تیر می کشید و تصاویر جلوی چشمانش تار و واضح می شدند. هیچ وقت قبلا نیش نخورده بود که بداند این درد ها طبیعی هستند یا نه اما می دانست که دیگر تحمل ندارد. باید تکلیفش هر چه زودتر مشخص می شد. اگر قرار بود او را زنده نگه دارند و یا بکشند ترجیح می داد خیلی زودتر از این ها انجامش دهند. آن موقع بود که می توانست تصمیم بگیرد باید فرار کند یا نه. آسنا بازویش را محکم گرفت و دست دیگرش را روی سینه اش گذاشت. « دراز بکش ببینم. زحمات من رو به باد می دی!» هنوز قسامتی از بدنش بودند که کامل نمی توانست بر رویشان کنترلی داشته باشد. پای چپش را اصلا نمی توانست تکان دهد. اما همین که توانسته بود از جایش بلند شود ، خبری خوب نبود؟ حتما می توانست دوباره سر پا شود. بی توجه به اصرار آسنا خودش را محکم نگه داشت و گفت:« من خوبم.» دستش را روی دست زن گذاشت و آن را فشرد. « می خوام ببینمش.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 اصلا دلش نمی خواست سایه سالار را ببیند. اتفاقا ترجیح می داد اکنون به محض خروجش از چادر یکی از اسب ها رو بدزدد و تا می تواند از این جهنم دره دور شود. آژمان سری از روی رضایت تکان داد و با همان لحن قبلی گفت:« دیگه بهونه ای نمی مونه. من می برمش.» آسنا به آرامی خودش را عقب کشید و با چشمانی که نگرانی و استیصال درونشان شعله می کشید ایستاد و بلند شدن بیمارش را به چشم دید. می دانست هیچ کس در این باره کاری از دستش بر نمی آید. مرد ، ناویرا را به خودش تکیه داد و شانه هایش را محکم گرفت. نگاهی از روی شانه به زن انداخت و زمزمه کرد:« ما رفتیم.» دختر سرش را به عقب چرخاند و به او نگریست. ممکن بود این بار آخری باشد که می بیندش. کلا دو راه برایش بیشتر وجود نداشت. مطمئن بود اگر فکر می کردند نشان ندارد و به این پی می بردند که او آسیلورا نیست ، دیگر برایشان ارزشی نخواد داشت و از آنجایی که بسیاری از مسائل خصوصی مربوط به گروه آنها را می دانست و چهره هایشان را دیده بود عمرا زنده اش می گذاشتند. در آن صورت یا باید فرار می کرد یا جانش را می داد. در هر صورت فکر نمی کرد دیگر بتواند آن زن بلند اندام با آن چشمان تیره و مو های زغالی رنگش را ملاقات کند. بدن سستش را به بدن محکم و سخت آژمان تکیه داد و با او همراه شد. لنگ می زد و شک نداشت خیلی آزاردهنده به نظر می رسد هر چند از درون چشمان مرد نمی شد چیزی را خواند. انگار اصلا برایش مهم نبود مجبور است او را به خودش بچسباند و وزنش را متحمل شود. با بیرون آمدن از چادر مشکی ، توانست آسمان بالای سرش را ببیند. خورشید در حال غروب را می دید که بین کوه های مرتفع پیش رویش در حال سقوط بود. سرش را پایین آورد. با اینکه جلوی دیدگانش تار بود و اصلا نمی توانست بر روی چهره های اطرافش دقیق شود ، قیافه ی کاوه را از بین جمعیت تشخیص داد. قرار نبود دیگر او را هم ببیند. هر چه که در این چند روز بین آنها گذشته بود حالا همینجا تمام می شد. سعی کرد لبخند بزند اما انگار ماهیچه های صورتش نیز همانند باقی ماهیچه های بدنش فلج شده بودند. در اردوگاه چادر های کوچک و بزرگ بسیاری برپا شده بودند. هر چند که تمامشان به رنگ مشکی بودند اما می شد از روی علامت هایی که بر روی پارچه ها دوخته شده بود فهمید هر چادر مخصوص به چه افرادی است. یا حداقل این چیزی بود که ناویرا حدس می زد. سیاه پوشان همه جا بودند. به هر طرف پرسه می زدند. می خندیدند ، بلند بلند حرف می زدند و یکدیگر را دست می انداختند. تمام این کار ها را جوری انجام می دادند که باقی انسان ها انجام می دهند. انگار نه انگار که همگی عضو یکی از بزرگترین گروه های شورشی و جزو راهزنان معروف هستند. دختر چیز زیادی نمی دانست تنها آن چیزی که از افراد مختلف و برادرش شنیده بود را در ذهن خود مرور می کرد. یک گروه شورشی خطرناک متشکل از افرادی که نیروی تاریکی را به ارث برده اند. خودشان را زادگان تاریکی می نامند و به آن افتخار می کنند. هدفشان هم می بایست از بین بردن پادشاه کنونی و حمله به سیاستمندان و نجیب زادگان باشد. تقریبا هر فرد مهمی که برای سلطنت مفید باشد. بوی هیزم سوخته شده ، بوی خاک و بوی غذا بینی اش را قلقلک می داد و حتی باعث می شد دلش بخواهد هر چه درون معده اش است را بالا بیاورد. آیا این هم از اثرات نیش آن مار مزخرف بود؟ نفهمید دقیقا چقدر گذشت و سرجمع چند قدم به کمک آژمان برداشت. با بالا آوردن سرش می توانست علامت روی بزرگترین چادر را ببیند. علامت یک چشم بسته و یک قطره اشک کنارش. بی شک نماد تاریکی بود. این چادر با تمام چادر هایی که در مسیر رسیدنشان تا اینجا طی کرده بودند ، فرق می کرد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 آب دهانش را قورت داد و خیلی زود متوجه شد که اشتباه کرده است. با این کار تلخی دارو دوباره در دهانش پیچید. این تلخی بیش از اندازه حالش را بهم می زد. چرا مزه اش از بین نمی رفت؟ دو نگهبانی که جلوی ورودی چادر صاف و استوار ایستاده بودند با دیدن آژمان و دختری که تقریبا در آغوشش افتاده بود پرده را کنار زدند. درون چادر به لطف دو آتشدان بزرگی که در طرفین آن قرار گرفته بودند ، روشن تر از بیرون آن بود. شعله های آتش خیلی آرام و معصوم به نظر می رسیدند یا حداقل این چیزی بود که ناویرا در نگاه اول متوجه شد. شاید داشت توهم می زد! هر چه سر می چرخاند و پلک می زد نمی توانست کسی را در چادر بیابد. بوی چرم ، هیزم سوخته و همچنین بوی گل و گیاه حالا شدید تر شده بود. همه ی این ها حالش را بهم می زدند. احساس می کرد قدرت بویایی اش چند برابر شده و بو ها برایش زجرآور شده اند. در این میان ناگهان باد ملایمی مو های بهم ریخته و کثیفش را تکان داد. درک نمی کرد چگونه در این چادر خالی باد می وزد! شعله های آتش را تار و ناواضح می دید که با وزیدن باد ، ناگهان زبانه کشیدند. این بار بویی متفاوت بینی اش را پر کرد و مجبورش کرد تا به دنبالش در چادر سربچرخاند. هنوز نتوانسته بود منبع آن بوی عطرآگین و آشنا را بیابد که ناگهان سرش با فشار به پایین خم شد. دست بزرگ و گرم مرد را بر روی سر خود احساس می کرد. او را وادار به تعظیم کرده بود اما تعظیم به چه کسی آن هم زمانی که چادر خالی بود؟ « پس آسیلورای معروف اینجاست؟» خون به سرعت در سرش پیچید و همین باعث شد پلک هایش را از شدت درد بر روی هم بفشارد. قبلا هرگز این صدا را نشنیده بود و در عین حال فکر می کرد این صدا بار ها به گوشش خورده است ؛ شاید در خاطراتش. به قطع صدای پیرمردی را می شنید که سنی از او گذشته باشد اما کوچک ترین لرزشی در آن احساس نمی کرد. کنجکاو شده بود اما دردی که هر لحظه به او یادآوری می کرد نیش خورده است نمی گذاشت به خوبی بر روی افکارش تمرکز کند. نمی توانست خوب فکر کند و حدس بزند. آژمان دستش را پایین آورد و کمر راست کرد. به تبعیت از او دختر نیز این کار را انجام داد و حالا می توانست آن جفت چشمان سفید را ببیند. پیرمرد کور بود! عصای بزرگ و قهوه ای رنگی به دست داشت که سرش از مار تشکیل شده بود. موها و ریش هایش به سفیدی برف بود و صورتش آنقدر پر از چین و چروک بود که نمی شد حتی آنها را شمرد ؛ با این حال کاملا محکم در جایش ایستاده و مطمئن صورتش را به طرف صورت او چرخانده بود. جز آن پیرمرد با لباس های بلند ، شخص دیگری نمی دید. همین؟ این فرد سایه سالار است؟ چینی به بینی اش انداخت و از اینکه نزد خود تصور کرده بود قرار است با مردی قدرتمند و چهارشانه ملاقات کند ، احساس حماقت کرد. برخلاف او که تصوراتش نابود شده بود اینطور به نظر می رسید که آژمان برای آن مرد احترامی بیش از اندازه قائل است. این در لحن صحبتش نیز پیدا بود. « سایه سالار ، باعث خرسندیه که این وظیفه رو به بنده محول کردید و جای تاسف داره که بگم نتونستم مثل همیشه سربلندتون کنم. من اشتباه وحشتناکی کردم و حاضرم به خاطرش هر تنبیهی رو بپذیرم.» سکوت برای لحظاتی بینشان را پر کرد و بعد پیرمرد به نرمی خندید. صدایش گرم و رسا بود و زمانی که می خندید عادت داشت دو دستش را بر روی سر ماری بگذارد که چون تاجی بر نوک عصایش نشسته بود. « چرا باید تنبیه بشی جوون؟ من می تونم حسش کنم. می تونم ببینمش. اون همینجاست. آسیلورایی که دنبالش می گشتیم الان جلوی من ایستاده.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 در این لحظه دختر نمی توانست پاسخی قانع کننده برای رفتار آن مرد ریشوی پیر بیابد. او یک پیرمرد کور بود پس قاعدتا نباید قادر باشد چیزی ببیند. چگونه اینطور اظهار نظر می کرد؟ آژمان در حرکتی سریع دست ناویرا را گرفت و آستین لباس را بالا کشید. قلب دختر چنان در سینه اش می تپید که انگار به جای خون روان دارد قیر سخت را پمپاژ می کند. اگر سریعتر از این انجامش می داد از کار می افتاد. نگاهش را با ترس به سوی ساعد دستش انداخت و در دل با خدای خود سخن گفت: اهورا مزدا! ازت خواهش می کنم. « این دختر اشتباهیه. هیچ نشانی نداره.اونی نیست که شما مد نظر داشتید.» هیچ خبری از نشان روی دست دختر نبود. خالی خالی! درست مانند باقی انسان های عادی که زندگی خود را بدون هیچ دردسری سپری می کنند. ناویرا از اینکه می دید نشان هنوز زیر آن ترکیب فریب دهنده پنهان است نفس آسوده ای کشید. قلبش ذره ای آرام گرفت اما فقط یک ذره. حالا همه چیز بستگی به پاسخ آن پیرمرد داشت. اگر سایه سالار جانش را به او می بخشید احتمالا می گذاشت تا به خانه برگردد اما احتمال کمی برای چنین چیزی وجود داشت. صدای خنده ی بلند پیرمرد هر دو را از جا پراند. می خندید و چشم های بدون مردمک اش را به دختر دوخته بود. « پس اوضاع از این قراره ؟ آسیلورایی که نشان تاریکی رو روی دستش نداره؟ باورنکردنیه!» آژمان با بهت زمزمه کرد:« اما ... سایه سالار ، چنین چیزی ممکن نیست. این نمی تونه آسیلورای گم شده باشه. همه داستان دختر شاهدخت سلسیانا رو شنیدیم. اون قطعا روی دستش نشان رو داره. به همین خاطر بود که مادرش تلاش کرد تا ...» خنده ی پیرمرد حالا قطع شده بود وصدایش قاطعیتی برنده داشت. « کافیه پسرم. تو کارت رو درست انجام دادی. همونطور که ازت خواسته بودم صاحب گردنبند گوزن رو پیدا کردی و تا اینجا آوردی. این عالیه.» لبخند می زد اما در صدایش دیگر خبری از مهربانی و یا رحم و مروت نبود. چند قدم نزدیک تر آمد و در فاصله ی اندکی از ناویرا ایستاد. خم شد تا با دختر هم قد شود. زمانی که دخترک با ترس به چشمان خالی او خیره شده بود و به لباس آژمان چنگ می انداخت ، او در کمال آرامش بررسی اش می کرد. « خیلی از آرمان های ما فاصله داری دخترم. ضعیف و نحیفی و حتی نمی دونی چطور باید از موهبتی که بهت بخشیده شده استفاده کنی.» بوی خوبی می داد! ناویرا نمی توانست این را انکار کند. با اینکه نمی دانست این رایحه ی دوست داشتنی دقیقا عصاره ی کدام گل است ، مطمئن بود برایش آشناست. دوست داشت بر روی عطر تمرکز کند تا به حرف های سایه سالار. انگار او را زیر ذره بین گذاشته باشند ،می ترسید از اینکه راز هایش به راحتی و در همان لحظه فاش شوند. « برای بودن در این جایگاه به دنیا اومدی با این حال خودت باید برای خودت تصمیم بگیری. خودت تصمیم می گیری از چه زمانی تو رو آسیلورا صدا بزنیم. تا اون روز تو رو به دست یکی از مطمئن ترین و قدرتمند ترین جنگجو های ارتشم می سپارم.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
این دقیقا همون وایبیه که بنده از شخصیت آژمان می گیرم.
👁 🩸 دنیا دور سرش می چرخید. با خود فکر می کرد منظور او چه می تواند باشد؟ می خواستند او را بکشند؟ یعنی چه که او را به یکی از جنگجو ها می سپرد؟ پیرمرد سرش را به سوی آژمان چرخاند و بدن خمیده اش را راست کرد. دست چپش را روی شانه ی او گذاشت و لبخند زد. « پسرم تو یکی از بهترین شاگرد هایی بودی که داشتم. می دونم که خوب تربیتت کردم و می دونم که الان خودت هم می تونی تعلیم و تربیت یه نفر دیگه رو به عهده بگیری.» چشمان پسر گشاد شد. ابرو هایش آنقدر بالا پریدند که در تار های مشکی و درهم برهم موهایش گم شدند. انتهای حرف های سایه سالار را می دانست. این بدترین تنبیهی بود که یک استاد می توانست برای شاگردش برگزیند. « می دونم که از پس انجام این یکی هم بر میای. آسیلورا رو آموزش بده و تا زمانی که نتونسته روی پای خودش بایسته ، مراقبش باش. هیچ وقت فراموش نکن جایگاهت در مقابل شاهدخت چیه. » خنده ی بلندی کرد و دوباره بر روی عصایش خم شد. به طرف یکی از آتشدان ها رفت و کنارش ایستاد به گونه ای که نور شعله ها بر روی اجزای صورتش برقصند. دختر بیشتر از این نمی توانست سر پا بماند. دنیا دور سرش می چرخید و صدا ها در گوشش طنین انداخته بودند. با اینکه هنوز چنگالش را از دور بازوی مرد باز نکرده بود ، احساس می کرد از او بسیار دور ایستاده است. سعی داشت به سایه سالار نگاه کند. اینگونه می خواست فرار کند؟ با این بدن و با این وضعیت جسمانی؟ نمی توانست. چشمان سفید پیرمرد به او خیره بودند. « بانو آسیلورا ، فراموش نکنید که من همیشه همه چیز رو می بینم.» صدای معترضانه ی آژمان بلند شد:« استاد! صبر کنید. چرا باید یه همچین آدمی رو به من بسپرید ... من ...» فایده نداشت چقدر داد بزند. حرف هایش دیگر هرگز به گوش آن پیرمرد نمی رسید. حالا دوباره خودش و ناویرا در آن چادر بزرگ ، تنها شده بودند. صدای ترق تروق سوختن هیزم ها گوشش را پر کرد و بعد صدای نازکی که از جانب ناویرا بلند شده بود: « نمی تونم سر پا...بمونم...» قبل از اینکه پخش زمین شود با یک دست پهلویش را گرفت و او را در جایش ثابت نگه داشت هر چند سری که خم شده بود را نمی توانست راست کند. ناویرا دوباره از حال رفته بود و این بار داغ تر از همیشه بود. قطرات عرق از روی صورت رنگ پریده اش پایین می چکیدند. آژمان با تمام این علائم آشنا بود. در بچگی آنقدر از مار نیش خورده بود که اگر روزی می گذشت و نیشش نمی زدند تعجب می کرد. درحالی که سعی می کرد او را بالا بکشد و وزنش را بر روی دو دستش بیندازد ، زیر لب غر زد: « انتظار داره کار محال رو ممکن کنم. کی می تونه کاری کنه درخت کاج ، میوه ی سیب بده؟ این بچه حتی نشان هم نداره آخه!» حالا که دختر را بر روی دو دستش نگه داشته بود ، بیشتر احساس کلافگی می کرد. کم بدبختی نداشت که حالا مسئولیتی جدید بر گردنش انداخته بودند. صدای خنده ی پیرمرد را می شنید. احساس می کرد او را مسخره کرده و قصد داشته اعصاب ضعیفش را بسنجد. زیر لب گفت: « خودم رو درگیر موضوع بدی کردم.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)