زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
این دقیقا همون وایبیه که بنده از شخصیت آژمان می گیرم.
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۵۰
دنیا دور سرش می چرخید. با خود فکر می کرد منظور او چه می تواند باشد؟ می خواستند او را بکشند؟ یعنی چه که او را به یکی از جنگجو ها می سپرد؟
پیرمرد سرش را به سوی آژمان چرخاند و بدن خمیده اش را راست کرد. دست چپش را روی شانه ی او گذاشت و لبخند زد.
« پسرم تو یکی از بهترین شاگرد هایی بودی که داشتم. می دونم که خوب تربیتت کردم و می دونم که الان خودت هم می تونی تعلیم و تربیت یه نفر دیگه رو به عهده بگیری.»
چشمان پسر گشاد شد. ابرو هایش آنقدر بالا پریدند که در تار های مشکی و درهم برهم موهایش گم شدند. انتهای حرف های سایه سالار را می دانست. این بدترین تنبیهی بود که یک استاد می توانست برای شاگردش برگزیند.
« می دونم که از پس انجام این یکی هم بر میای. آسیلورا رو آموزش بده و تا زمانی که نتونسته روی پای خودش بایسته ، مراقبش باش. هیچ وقت فراموش نکن جایگاهت در مقابل شاهدخت چیه. »
خنده ی بلندی کرد و دوباره بر روی عصایش خم شد. به طرف یکی از آتشدان ها رفت و کنارش ایستاد به گونه ای که نور شعله ها بر روی اجزای صورتش برقصند.
دختر بیشتر از این نمی توانست سر پا بماند. دنیا دور سرش می چرخید و صدا ها در گوشش طنین انداخته بودند. با اینکه هنوز چنگالش را از دور بازوی مرد باز نکرده بود ، احساس می کرد از او بسیار دور ایستاده است. سعی داشت به سایه سالار نگاه کند. اینگونه می خواست فرار کند؟ با این بدن و با این وضعیت جسمانی؟ نمی توانست.
چشمان سفید پیرمرد به او خیره بودند.
« بانو آسیلورا ، فراموش نکنید که من همیشه همه چیز رو می بینم.»
صدای معترضانه ی آژمان بلند شد:« استاد! صبر کنید. چرا باید یه همچین آدمی رو به من بسپرید ... من ...»
فایده نداشت چقدر داد بزند. حرف هایش دیگر هرگز به گوش آن پیرمرد نمی رسید. حالا دوباره خودش و ناویرا در آن چادر بزرگ ، تنها شده بودند. صدای ترق تروق سوختن هیزم ها گوشش را پر کرد و بعد صدای نازکی که از جانب ناویرا بلند شده بود:
« نمی تونم سر پا...بمونم...»
قبل از اینکه پخش زمین شود با یک دست پهلویش را گرفت و او را در جایش ثابت نگه داشت هر چند سری که خم شده بود را نمی توانست راست کند.
ناویرا دوباره از حال رفته بود و این بار داغ تر از همیشه بود. قطرات عرق از روی صورت رنگ پریده اش پایین می چکیدند.
آژمان با تمام این علائم آشنا بود. در بچگی آنقدر از مار نیش خورده بود که اگر روزی می گذشت و نیشش نمی زدند تعجب می کرد.
درحالی که سعی می کرد او را بالا بکشد و وزنش را بر روی دو دستش بیندازد ، زیر لب غر زد:
« انتظار داره کار محال رو ممکن کنم. کی می تونه کاری کنه درخت کاج ، میوه ی سیب بده؟ این بچه حتی نشان هم نداره آخه!»
حالا که دختر را بر روی دو دستش نگه داشته بود ، بیشتر احساس کلافگی می کرد. کم بدبختی نداشت که حالا مسئولیتی جدید بر گردنش انداخته بودند. صدای خنده ی پیرمرد را می شنید. احساس می کرد او را مسخره کرده و قصد داشته اعصاب ضعیفش را بسنجد.
زیر لب گفت:
« خودم رو درگیر موضوع بدی کردم.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
مگه چقدر سخته یه جمله سر هم کنی ...
همون لحظه من:😭😔