هیچ وقت فکر نمی کردم برای نوشتن رمانم ممکنه به کوچکترین منابع از جمله کتاب داستان های برادرم رو بیارم 😂
وای بچه هااااا خاک تو سرم! 😔
یه چند نفر ازم خواسته بودن متن براشون نقد کنم و یکی هم گفته بود می خواد از روی داستان کوتاهی که نوشتم مانگا بکشه اما من یادم رفت براش بفرستم!
توروخدا دلخور نشید! پیوی هاتون رو گم کردم خودتون دوباره پیام بدید تا پیداتون کنم و مشکل حل بشه.
معذرت می خواهم دوباره...
لطفا دائم یادآوری کنید!😔
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۵۱
***
سکوت شب برایش ترسناک بود اما ترسناک تر از آن این بود که نمی دانست چه زمانی از هوش رفته و چقدر گذشته تا دوباره حالا وسط نیمه شب به هوش بیاید. پتویی که رویش کشیده شده بود را کنار زد و درجایش نشست. پارچه ای سفید از روی پیشانی اش به پایین افتاد. سر خم کرد و آن تکه پارچه ی نم دار را میان انگشتانش نگه داشت.
شخصی دقیقا کنار او به خواب فرو رفته بود. پتو رویش نبود و در یکی از دستانش پارچه ای دیگر دیده می شد. سطلی از آب سرد کمی آن طرف تر و بالای سرش قرار داشت. هنوز در سرش احساس سنگینی می کرد اما بدتر از آن دردی بود که در شکمش می پیچید. از آخرین باری که لب به غذا زده است مدت زمان زیادی می گذشت.
صدای قار و قور شکمش که بلند شد ، آسنا که کنارش چرت می زد ناگهان از خواب پرید و زیر لب گفت:
« بیدارم ... کاملا بیدارم ...»
نگاهش را بالا آورد و در آن تاریکی به چشمان دختر زل زد. بی اختیار لبخند زد و بعد خیلی زود خمیازه ای طولانی کشید. مو های درهم برهم اش را با دست پشت گوش انداخت و با صدای آرامی پرسید:
« بیدار شدی! بذار ببینم هنوز تب داری یا نه.»
زمانی که دستان سرد زن بر روی گونه و سپس بر روی پیشانی اش نشستند ، ذره ای خودش را عقب کشید و با تعجب به او نگاه کرد. هرچند که چیز زیادی نمی دید اما نور آتشی که بیرون از چادر برپا کرده بودند ، راه خودش را از لا به لای پارچه های ضخیم به داخل پیدا می کرد.
بنابراین باریکه هایی از نور کم جان آتش بر روی صورتش افتاده بودند و برای ناویرا دیدن همان دو چشم خمار گواهی این بود که این زن آسناست.
« خیلی بهتر شده. خداروشکر. فکر کنم الان دیگه خبری از اثرات سم نباشه.»
سپس دستش را عقب کشید و دوباره بر روی زمین پهن شد. دستانش را پشت سرش گذاشت و درحالی که خمیازه می کشید جملاتش را ادا کرد:
« فکر کنم حالا دیگه می تونم با خیال راحت بخوابم.»
دختر دستش را روی شکمش فشرد و سعی کرد از جا بلند شود. خیلی راحت تر از قبل می توانست انجامش دهد و دیگر خبری از آن بی حسی آزاردهنده درون پاهایش نبود. آنها را به خوبی حس می کرد.
زمانی که کاملا سرپا ایستاد ، آسنا با صدایی خوابآلود گفت:« اگه می خوای بری دستشویی بعد از اینکه از چادر بیرون رفتی ، برو سمت چپ. دقیقا سمت اسطبل اسب ها. همونجاست.»
« من...»
صدای بلند خروس جمله اش را قطع کرد. این صدا می بایست نشان دهنده ی صبح زود و طلوع زیبای خورشید باشد. چیز دیگری نگفت و با چهره ای مصمم جلو رفت. با یک دست پرده را کنار زد. هنوز خورشید طلوع نکرده و تاریکی همچنان همه جا را بعلیده بود. نگاهش را از آتش کوچکی که رو به خاموشی می رفت گرفت و هوای خوشایند صبحگاهی را به داخل ریه هایش فرو داد. این بو همیشه او را سرمست می کرد. وادارش می کرد در هر حالی که باشد چشمانش را ببندد و برای لحظاتی به هیچ چیز فکر نکند.
بعد از باز کردن چشمانش متوجه دو جفت کفش شد که بیرون از چادر افتاده بودند. یکی از آنها مال خودش بود و دیگری قطعا به آسنا تعلق داشت. بدون اینکه خم شود کفش های حصیری اش را پوشید و بعد نامطمئن به دور و بر خود نگاه انداخت.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۵۲
چیز زیادی نمی دید اما می دانست که آن سایه های متحرک کنار درختان حتما نگهبانانی هستند که در طول شب بیدار مانده و اطراف را زیر نظر داشته اند.
امیدی نداشت به اینکه در این میان شخصی آشنا ببیند بنابراین از رفتن به سوی آنها امتناع کرد.
هیچ کدامشان نمی توانستند کاوه یا آژمان باشند.
علاوه بر این ، اگر همان دو نفر می بودند چه؟
حرفی برای گفتن داشت؟
می خواست از آنها خواهش کند رهایش کنند و اسب سواری هم به او یاد بدهند تا مسیر خانه را بیابد و فرار کند؟
مضحک بود!
شاید هم باید درخواست یک ملاقات دیگر با سایه سالار را می داد.
آن پیرمرد خرفت دائما یک حرف بیهوده را تکرار می کرد.
آسیلورا... آسیلورا... آسیلورا...
کم کم داشت از این نام متنفر می شد.
امیدوار بود صاحب اصلی اش هرچه سریعتر پیدایش شود بلکه او را به حال خودش رها کرده و درک کنند چه اشتباه بزرگی رخ داده است.
با یادآوری قیافه ی مبهوت آژمان در آن لحظه اندکی دلگرم شد.
حداقل آن مرد می دانست اشتباه کرده و این را قبول داشت.
شاید اگر بار دیگر این فرصت گیرش بیاید که با او تعاملی داشته باشد ، بهتر است از خودش بخواهد آزادی را به او ببخشد.
آهی کشید و درحالی که هنوز از جایش تکان نخورده بود زمزمه کرد:
« شک دارم حتی اگه باور کنن آدم اشتباهی هستم ، ولم کنن برم پی زندگی ام.»
صدای بال زدن چند کبوتر از درون درخت های دور تر ، توجه اش را جلب کرد.
چیزی آن پرنده ها را ترسانده بود که آنقدر ناگهانی و وحشت زده شروع به پرواز کرده بودند.
صدای یکی از نگهبان ها بلند شد:
« تو نمی خوای از این کارا دست برداری؟ اول صبحه! کی این موقع شکار می کنه آخه؟»
و بعد آن صدای آشنا باعث شد ناویرا دلش بخواهد دوباره به درون چادر برگردد.
« خودت بلد نیستی شکار کنی می خوای نذاری بقیه هم انجامش بدن؟»
صدای کاوه بود.
نمی دانست این از خوش شانسی اوست یا آنقدر بدشانس است که این مرد دارد هم اکنون به همین سو می آید.
کاوه را درست نشناخته بود. درواقع هیچ کدام از آدم های اطرافش را به خوبی نمی شناخت اما شناخت کاوه برایش سخت تر بود.
می دانست آسنا برخلاف چهره ی جدی و چشمان خمارش ، دلی مهربان دارد ، آژمان با وجود سرد بودش هنوز با او بدرفتاری و یا دست درازی نکرده است اما کاوه را نمی شد شناخت.
یک لحظه تبدیل می شد به مردی هوس ران که انگار تا کنون در عمرش زنی را به چشم ندیده و بعد ناگهان چنان مودبانه و محترمانه رفتار می کرد که ناویرا به ندرت در آدم های اطرافش دیده بود.
زمانی به خودش آمد که مرد او را خطاب قرار داد:
« اوه ببین کی بالاخره از خواب زمستونی بیدار شده! چطوری خانم کوچولو؟»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)