eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
یکی رو هم نداریم اینطوری با حسرت بهمون نگاه کنه😂
👁 🩸 شعله های آتش بر روی صورتش افتاده بودند و دو زخم متقاطع روی صورتش را به رخ می کشیدند. مثل همیشه ردای مشکی اش را بر روی شانه هایش انداخته و لباس هایش را زیر همان ردا پنهان می کرد. تیرکمان بزرگ و ضخیمی را در دست راست و یک پرنده ی بخت برگشته را در دست چپش نگه داشته بود. مشخص بود شخصی که شکار کرده خودش است. خمیازه ای کشید و خم شد تا پرنده را روی زمین و کنار آتش کم جان بگذارد. « تازه بیدار شدی آره؟ باید حسابی گشنه باشی. چیزی برای خوردن پیدا کردی؟» ناویرا دهان باز کرد تا " نه " بگوید اما لب هایش بی صدا به حرکت درآمدند و بعد دوباره جوری بهم چسبیدند که انگار آنها را از اول به یکدیگر دوخته اند. دوست نداشت حرف بزند حداقل نه زمانی که نزد این مرد عجیب و غریب است. از کاوه خوشش نمی آمد. « پاک کردن این دنگ و فنگ داره. احتمالا یکم دیگه زن ها نون پختن رو شروع کنن. تا اون موقع صبر کن.» مرد کنار آتش بر روی زمین نشست و اهمیتی به خاکی شدن لباسش نداد. هیچ کدامشان به این مسائل اهمیت نمی دادند. کمتر کسی به فکر کثیف شدن لباسش بود. دستش را به طرف تیردان برد و آن را از روی دوشش به پایین کشید. تیر ها را دانه دانه شمرد. اگر به موردی برمی خورد که نوکش شکسته یا پر انتهایش بر اثر رطوبت از ریخت افتاده بود ، آن را کنار می گذاشت. حتی برای دختر هم دیدن در آن تاریکی با وجود آتش پیش رویشان ، سخت بود. او چگونه می توانست اینقدر راحت همه چیز را تشخیص دهد؟ قدمی به جلو برداشت تا همه چیز را از نزدیک ببیند. قبل از هرچیزی چشم هایش تیرکمان بلند و خوش تراش را گرفت. قبلا این جنس چوب را دیده بود اما هنوز هم نمی توانست مطمئن درباره اش تصمیم بگیرد. به احتمال زیاد از چوب درخت گردو بود. درختی که سالها در این جنگل ها رشد کرده و بعد تبدیل به سلاحی مرگبار برای موجودات زنده ی همین بوم و بر شده بود. آنقدر بزرگ بود که اگر دختر می خواست ایستاده آن را به دست بگیرد انتهایش به زمین می خورد. تازه متوجه رگه های نقره ای میان چوب کمان شده بود. آن رگه های درخشان او را به تفکر وا داشت. چند قدم جلوتر رفت و بدون اینکه متوجه باشد چقدر به کاوه نزدیک شده ، روی زمین نشست. مرد همچنان داشت تیر ها را بررسی می کرد. دستی بر روی پیکان های تیزشان می کشید یا چوب باریک شان را از نظر می گذراند. دختر انگشتانش را دور بدنه ی کمان حلقه کرد و زورش را زد تا آن را بلند کند. سنگین تر از آن چیزی بود که تصور می کرد. ابرو در هم کشید و بیشتر زور زد اما سرآخر فقط موفق شد آن را بر روی زمین بکشد. تنها چیزی که بلند شده بود ، گرد و خاک بود. « اون یکمی سنگینه. چون حوصله ام سر رفته بود درستش کردم. مناسب زمانیه که می خوای توی جنگل شکار کنی. موقع اسب سواری نمی شه ازش استفاده کرد. بزرگه و دست و پا گیر. ازش خوشت اومده؟ » بیخیال برداشتن کمان شد و سرش را بالا آورد تا در صورت کاوه نگاه کند. چشمان قهوه ای او را نادیده گرفت و دوباره ناخواسته به آن دو زخم بزرگ خیره شد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
_وایب آژمان رو میده باز ...
👁 🩸 « نه.» علیرغم میل باطنی اش حرف زده بود. دوست داشت به همین خاطر از خودش ویشگون بگیرد. برایش مهم بود در حضور این دزدان بی رحم سکوت پیشه کند. یک کلمه هم یک کلمه بود. بادی که وزید باعث شد همان چند شعله ی بی جان آتش هم خاموش شوند و همه چیز دوباره در خاموش غوطه ور شود. ناویرا از جایش بلند شد. مجبور بود حرف بزند: « شما می دونید مطبخ کجاست؟» مرد که حالا داشت تیر ها را به داخل تیردان برمی گرداند لبخندی زد و سر تکان داد: « انتهای چادر های سمت چپ.‌ تقریبا تمام چادر هایی که سمت چپ این منطقه برپا شدن مخصوص خانم ها هستن. تا جایی که می تونی و تاریکی بهت اجازه میده جلو برو بعد بذار بو های خوشمزه ای که از اونجا بلند میشه ، راهنمایی ات کنه.» دختر نگاهی کوتاه به آسمان انداخت و با خود فکر کرد چیزی به طلوع خورشید نمانده. می توانست به راحتی چند لقمه نان تازه بخورد؟ بعد از آن سفر خسته کننده و گاز زدن تمام آن نان های خشک ، دوست داشت چیزی نرم و خوش مزه را زیر دندان هایش حس کند. حتی باورش هم نمی شد یک روز دلش برای نان های تازه ای که آرشیدا می پخت ، تنگ شود. با اندیشیدن به غذا دهانش آب افتاد و شکمش دوباره قار و قور کرد. « وای این صدا ها آدم رو می ترسونه. فکر کنم الان حتی می تونی این پرنده رو بدون پوست کندن ، بخوری!» با پا ضربه ای به پرنده زد تا به او گوشزد کند منظورش دقیقا چه چیزی است. این اولین بار بود که ناویرا جلوی یک مرد جوان همچون کاوه خجالت زده می شد. شکمش گویا به او خیانت می کرد. تنها نکته ی مثبت این بود که تاریکی اجازه نمی داد مرد سرخی روی گونه هایش را به خجالتش تعبیر کند. « مگه دست خودمه؟!» سرش را چرخاند تا دوباره مسیر مطبخ را در ذهنش مجسم کند. بهترین چاره این بود که هرچه سریعتر از جلوی چشمانش محو شده و فقط راهش را در پیش بگیرد. هنوز چند قدم برنداشته بود که کاوه آهی کشید و گفت: « رفتی اونجا زیاد باهاشون دهن به دهن نشو. زنای اینجا یه جورایی خیلی علیه هم دیگه جبهه می گیرن. کابوس هر تازه واردی اینه که گیر اونا بیفته.» سپس دستش را زیر چانه زد و از اینکه اینقدر نگران آن دختر نازک نارنجی شده بود ، تعجب کرد. ابرویی برای خود بالا انداخت و خودش را متقاعد کرد. همیشه دوست دارم به تازه وارد ها کمک کنم.فقط به خاطر اون دختره نیست. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی بچه های دوره ی قبلی همیشه پایه ان😔🤌
👁 🩸 دوباره به کار خودش مشغول شد و تصمیم گرفت قبل از طلوع خورشید مجددا آتش را روشن کند. ناویرا مسیری که کاوه از پیش برایش تعیین کرده بود را طی می کرد. از بین چادر های مشکی می گذشت و زمانی که پایش به یکی از میخ ها گیر می کرد ، تلو تلو می خورد. زمین ناهموار بود و به اندازه ای از سنگ و علف های هرز پر بود که نمی شد بدون گیر کردن و سکندری خوردن از رویشان عبور کرد. با وجود آن تاریکی همه گیر دیگر نمی توانست علامت دوخته شده بر روی تک تک چادر ها را ببیند. سکوت گوشش را اذیت می کرد و باعث می شد به یاد همان شبی بیفتد که آژمان او را وادار کرده بود همراهشان به کوه زاگرس بیاید. چند روز از آن فاجعه می گذشت؟ یک هفته شده بود؟ پایش به یک کلوخ گیر کرد و مجبور شد برای محکم ایستادن به طنابی که بر بدنه ی یکی از چادر ها متصل بود ، چنگ بزند. زمانی که سر پا ایستاد و لباسش را تکاند بوی نان تازه بینی اش را پر کرد. کمی بعد هم صدای خرد شدن هیزم ها درون آتش و صدا های ریزی که نشاندهنده ی کار کردن چند زن و چانه گرفتن شان بود. می توانست در آن سکوت وحشتناک ، صدای گرد کردن و برخورد دست های به یکدیگر را به خوبی بشنود. گام های بلند تری برداشت درحالی که به سختی جلوی پایش را می دید و می دانست ممکن است تا چند لحظه ی بعد با صورت به زمین بخورد. هر قدم که نزدیک تر می شد می توانست نور بیشتری ببیند. نوری که منشاء آن ، آتش درون تنور های گود بود. ناخودآگاه لبخند زد و به یاد خانه افتاد. جایی که آرشیدا هر روز صبح زود از خواب برمی خاست تا خمیر های نازک شده را درون تنور بکوبد. بعد از آن چند روز احساس ترس و اضطراب بالاخره داشت با یادآوری خانه ، آرامش می گرفت. با خیالی راحت به جلو حرکت کرد و نزدیک به یکی از تنور ها ایستاد. مشخص بود تازه روشن شده چون چوب ها هنوز به خوبی آتش نگرفته بودند. سرش را جلوی حرارتی که بالا می زد گرفت و خوب به شعله ها نگاه کرد. از بچگی به او آموخته بودند آتش چیز مقدسی است به همین دلیل هر زمان که نگاهش به شعله های گرم و پر شور آن می افتاد با خدای خود سخن می گفت. خیلی حرف ها داشت که بگوید اما صدای نازک زنی او را به خودش آورد: « یکم دیگه خم بشی راحت افتادی داخل تنور!» با همان لبخند بزرگ روی لب هایش برگشت تا به صاحب صدا نگاه کند. چهره ی زن تا حدودی برایش قابل مشاهده بود. حداقل می توانست ابرو های کمانی و چشم های درشت قهوه ای رنگش را تشخیص دهد. لب هایش فرم به خصوصی داشتند و درست مانند غنچه جمع شده بودند. بر روی بینی اش چین افتاده بود و جوری نگاهش می کرد که انگار یک وزغ حال بهم زن دیده است. « قیافه ی خنده دارت رو به یاد نمیارم. کی هستی؟» ناویرا کمر راست کرد و سرش را چرخاند تا با دختری که جلویش ایستاده رو به رو شود. تفاوت زیادی در قد شان دیده نمی شد ، شاید آن زن ناشناس و از خود راضی اندکی از او بلند تر باشد اما نه خیلی زیاد که بتوان مقدارش را حدس زد. تقریبا هم سن هم بودند. البته این چیزی بود که دختر در آن لحظه به آن فکر می کرد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
آژمان آژمان می کردید پس چی شد؟ حالا کاوه جاشو گرفت؟😔