4.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وقتی بچه های دوره ی قبلی همیشه پایه ان😔🤌
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۵۵
دوباره به کار خودش مشغول شد و تصمیم گرفت قبل از طلوع خورشید مجددا آتش را روشن کند.
ناویرا مسیری که کاوه از پیش برایش تعیین کرده بود را طی می کرد.
از بین چادر های مشکی می گذشت و زمانی که پایش به یکی از میخ ها گیر می کرد ، تلو تلو می خورد.
زمین ناهموار بود و به اندازه ای از سنگ و علف های هرز پر بود که نمی شد بدون گیر کردن و سکندری خوردن از رویشان عبور کرد.
با وجود آن تاریکی همه گیر دیگر نمی توانست علامت دوخته شده بر روی تک تک چادر ها را ببیند.
سکوت گوشش را اذیت می کرد و باعث می شد به یاد همان شبی بیفتد که آژمان او را وادار کرده بود همراهشان به کوه زاگرس بیاید.
چند روز از آن فاجعه می گذشت؟
یک هفته شده بود؟
پایش به یک کلوخ گیر کرد و مجبور شد برای محکم ایستادن به طنابی که بر بدنه ی یکی از چادر ها متصل بود ، چنگ بزند.
زمانی که سر پا ایستاد و لباسش را تکاند بوی نان تازه بینی اش را پر کرد.
کمی بعد هم صدای خرد شدن هیزم ها درون آتش و صدا های ریزی که نشاندهنده ی کار کردن چند زن و چانه گرفتن شان بود.
می توانست در آن سکوت وحشتناک ، صدای گرد کردن و برخورد دست های به یکدیگر را به خوبی بشنود.
گام های بلند تری برداشت درحالی که به سختی جلوی پایش را می دید و می دانست ممکن است تا چند لحظه ی بعد با صورت به زمین بخورد.
هر قدم که نزدیک تر می شد می توانست نور بیشتری ببیند.
نوری که منشاء آن ، آتش درون تنور های گود بود. ناخودآگاه لبخند زد و به یاد خانه افتاد.
جایی که آرشیدا هر روز صبح زود از خواب برمی خاست تا خمیر های نازک شده را درون تنور بکوبد.
بعد از آن چند روز احساس ترس و اضطراب بالاخره داشت با یادآوری خانه ، آرامش می گرفت.
با خیالی راحت به جلو حرکت کرد و نزدیک به یکی از تنور ها ایستاد. مشخص بود تازه روشن شده چون چوب ها هنوز به خوبی آتش نگرفته بودند.
سرش را جلوی حرارتی که بالا می زد گرفت و خوب به شعله ها نگاه کرد. از بچگی به او آموخته بودند آتش چیز مقدسی است به همین دلیل هر زمان که نگاهش به شعله های گرم و پر شور آن می افتاد با خدای خود سخن می گفت.
خیلی حرف ها داشت که بگوید اما صدای نازک زنی او را به خودش آورد:
« یکم دیگه خم بشی راحت افتادی داخل تنور!»
با همان لبخند بزرگ روی لب هایش برگشت تا به صاحب صدا نگاه کند. چهره ی زن تا حدودی برایش قابل مشاهده بود.
حداقل می توانست ابرو های کمانی و چشم های درشت قهوه ای رنگش را تشخیص دهد.
لب هایش فرم به خصوصی داشتند و درست مانند غنچه جمع شده بودند.
بر روی بینی اش چین افتاده بود و جوری نگاهش می کرد که انگار یک وزغ حال بهم زن دیده است.
« قیافه ی خنده دارت رو به یاد نمیارم. کی هستی؟»
ناویرا کمر راست کرد و سرش را چرخاند تا با دختری که جلویش ایستاده رو به رو شود.
تفاوت زیادی در قد شان دیده نمی شد ، شاید آن زن ناشناس و از خود راضی اندکی از او بلند تر باشد اما نه خیلی زیاد که بتوان مقدارش را حدس زد.
تقریبا هم سن هم بودند.
البته این چیزی بود که دختر در آن لحظه به آن فکر می کرد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۵۶
« چیه؟ نکنه لالی؟»
« لال نیستم.»
لبخندش محو شده و بدون اینکه متوجه باشد ابرو هایش را در هم فرو کرده بود. دوست داشت موقعیتی که درونش گیر کرده را فراموش کند و هرطور که میلش می کشد رفتار کند. جواب توهین را با توهین بدهد و زمانی که شخصی او را کوچک و حقیر شمرد ، خودش را دست بالا بگیرد اما نمی توانست. به هر حال چه دوست داشت و چه نه ، در گروهی از شورشی ها گیر افتاده بود. شورشی هایی که می توانستند به راحتی کارش را یکسره کنند.
« همونطور که حدس می زدم قیافه ی نحست آشنا نیست اما انگار اهل جواب دادنی مگه نه؟ زبونت برخلاف تصورم زیادی بلنده.»
درک نمی کرد چرا یک نفر باید اینگونه او را تحقیر می کرد؟ فقط به این خاطر که زیادی به تنور نزدیک شده بود؟ دختر عجیبی که رو به روی خودش می دید ، دلسوزش بود یا صرفا دنبال شخصی می گشت تا برایش قلدری کند؟
اخطار کاوه در گوشش زنگ می زد.
" رفتی اونجا زیاد باهاشون دهن به دهن نشو. زنای اینجا یه جورایی خیلی علیه هم دیگه جبهه می گیرن. کابوس هر تازه واردی اینه که گیر اونا بیفته."
پس باتوجه به گفته های آن مرد ، می بایست اکنون سکوت کند؟ جواب توهین هایش را با سکوت می داد؟ در ذهنش به خودش دهن کجی کرد. هنوز در شرایطی نبود که بخواهد خودسرانه جواب همه ی ناملایمتی ها را با بدخلقی بدهد. مجبور بود تحمل کند حداقل تا زمانی که نام آسیلورا واقعا از او کنده می شد.
« اون چشما دیگه چی میگن؟ چرا اینطوری بهم نگاه می کنی؟»
ناویرا به سرعت نگاهش را به طرف دیگری چرخاند. حتی اگر دهانش را بسته نگه می داشت سرآخر طرز نگاه کردنش بقیه را شاکی می کرد.
خوشبختانه یک نفر به دادش رسید.
« چه خبرتونه اول صبحی؟ آرتیمه صدات رو بیار پایین همه رو بیدار کردی. چقدر بی چشم و رویی تو دختر! اگه اینقدر وقت داری که حرف بزنی بیا چند تا نون اضافی تر به تنور بزن. یالا بجنب! الان افتاب طلوع می کنه.»
دختر اخم غلیظی کرد و بار دیگر به ناویرا نگاه انداخت. زیر لب گفت:« بار دیگه چشمات رو در میارم.»
بعد دستی درون مو های مشکی اش کشید و دست هایش را به عقب برگرداند تا با روبان موهای پریشان و بلندش را ببندد.
« مامان! می دونی که خوشم نمیاد یه آدم علاف ببینم. فقط از روی عادت بهشون گیر می دم. یکم طرف دخترت رو بگیر.»
بادی که وزید لباس مشکی و بلندش را تکان داد. هنوز هم دوست داشت ذره ای نان گرم گیر بیاورد اما انگار همین هم نصیبش نمی شد. یک بار دیگر به زن هایی که در کوشش بودند تا نان ها را به دیواره ی تنور بچسبانند و خمیر را نازک را صاف کنند نگاه انداخت. فوق العاده بود که آنقدر فرز بودند و در عین حال کوچکترین صدایی هم ایجاد نمی کردند. یک قدم به عقب برداشت و بعد در جایش چرخید. گرسنه بودنش حالا دیگر چندان مهم نبود فقط نمی خواست بار دیگر آن زن از خود راضی چیزی به او بپراند.
به ردیف چادر ها نگاه انداخت و بعد سعی کرد حدس بزند چادری که از آن بیرون آمده بود دقیقا کدام یک است. ممکن نبود. باید دوباره به جای اول برمی گشت و بعد درست نگاه می کرد.
آهی کشید و صدای قار و قور شکمش را نادیده گرفت. مسیری که به سختی آمده بود را دوباره طی کرد.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۵۷
باورش نمی شد وقت و انرژی اش را اینگونه هدر داده است.
ای کاش اهمیتی به شکمش نمی داد در این صورت اکنون کنار آسنا در میان لحاف و پتوی گرم و نرمش در حال خر و پف کردن بود.
سرش را که بالا آورد متوجه افرادی شد که دور آتش جمع شده بودند.
کاوه را در این میان نمی دید اما تا چشم کار می کرد غریبه هایی سیاهپوش دور هیزم ها را احاطه کرده و بدون اینکه حرف بزنند به کاری مشغول شده بودند.
نور خورشید تصمیم گرفته بود زندگی را خوشایند تر کند.
هوای صبح زود ، خورشیدی که از پشت کوه ها بیرون می آمد و صدای گنجشکانی که برای خود آواز سر می دادند برایش یادآور خانه بود.
چرا هر کار که می کرد نمی توانست افکار بیهوده را از ذهنش فراری دهد؟
کنجکاوی بیشتری نکرد و وارد همان چادری شد که علامت درمان با نخ سفید بر رویش دوخته شده بود.
هنوز پرده ی ورودی را کنار نزده بود که صدای آسنا پرده ی گوشش را لرزاند:
« من چه می دونم هدف سایه سالار از این تصمیم چی بوده. بار قبل هم بهت گفتم اون دختر نیرویی نداره. خودت هم که دستش رو دیدی! علامتی روش هست؟»
لحن صدایش ترکیبی از دلخوری و ناراحتی بود.
« شاید فقط خواسته یه درس عبرتی بهت بده. نمی دونم... اصلا ممکن نیست آسیلورا قدرتی نداشته باشه.»
ناویرا صدای آژمان را تشخیص داد
« مطمئن نیستم آسنا. سایه سالار هیچ وقت از این روش تنبیه استفاده نمی کنه. تا به حال حرف بی معنی یا عمل ناشایستی ازش دیدیم؟ همه ی کار هاش حساب شده است. قضیه ی این دختره هم باید همینطور باشه.»
کفش هایش را بی درنگ در آورد و وارد چادر شد.
دو جفت چشم به طرفش چرخیدند. دو جفت چشمی که یکی از آنها هم رنگ چشمان خودش بود.
« من...»
«از کی اونجایی؟»
چشمان مرد دوباره داشتند برق می زدند.
بی اختیار لب هایش از هم باز شد و کلمات بیرون ریختند.
« خیلی وقت نیست.»
آسنا که چهارزانو مقابل آژمان نشسته بود لبخندی زد و دست مرد را فشرد.
« تا زمانی که خوب نشده از تکنیک هات روش اجرا نکن. روند سلامتی اش رو کند می کنه و حتی ممکنه تاثیر معکوس بذاره.»
دستش را دراز کرد و به سوی دختر گرفت.
« بیا اینجا بشین. کاوه گفت گرسنه ای و رفتی مطبخ تا غذا پیدا کنی.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۵۸
آژمان سرش را به تندی برگرداند. برق درون چشمانش حالا دیگر به کل محو شده بود. دختر قدمی به جلو گذاشت و بعد جای خودش را کنار آسنا باز کرد. دوست نداشت بار دیگر آن احساس به او دست دهد اما این را آژمان تعیین می کرد نه او. از اینکه جلوی چشمان یک کنترل گر نشسته است ، نمی توانست خوشحال باشد.
در طول عمرش مگر چند بار با افرادی که نشان تاریکی دارند نشست و برخاست کرده بود؟ برادرش چنین اجازه ای به او نمی داد و اگر می دانست این اتفاق ناگوار رخ داده تا مرز جنون می رفت و برمی گشت.
آسنا لبخندی گرم و دوست داشتنی بر لب داشت.
« زیاد به اون اهمیت نده. یکم عصبیه. همیشه همینطوریه. بداخلاق هم هست اما در کل دل صاف و ساده ای داره. یکم بدبین شده. راجع به غذا هم نگران نباش. از اونجایی که ما سرباز های افتخاری سایه هستیم لازم نیست بریم تا مطبخ و غذا پیدا کنیم. خودشون برامون میارن.»
سرباز های افتخاری سایه؟ برای اولین بار همچین اسمی به گوشش می خورد. یعنی در تمام مدت نزد کسانی بود که مقام بالایی در این گروه داشتند؟
« سرباز های سایه؟»
زن سر تکان داد و درحالی که داشت هم زمان ملحفه های جلوی پایش را تا می زد و مرتب می کرد گفت:« سرباز های افتخاری سایه. ما داوطلب شدیم تا فرمان های سایه سالار رو انجام بدیم. از بچگی به صورت خاصی آموزش دیدیم تا زمانی که به این سن رسیدیم ، به رزم آور های برگزیده ی گروه تبدیل بشیم. درسته زندگی ما یه جورایی به مو بنده و همیشه بعد از انجام تمام کار هایی که بهمون سپرده شده ، سالم برنمی گردیم اما حداقل یه کوچولو احترام و شرافت به دست میاریم.»
ملحفه ها را بر روی هم گذاشت و چند متکای استوانه ای ماننده را کنارشان چید.
ذهن ناویرا حالا پر از سوالات جدید شده بود که دوست داشت تک تک شان را از زن مهربانی همچون آسنا بپرسد. این را می دانست که ناامیدش نمی کند.
« پس سرباز های افتخاری جایگاه بالایی دارن؟ بقیه چی؟ بقیه ی افرادی که اینجا هستن چطور؟ اونایی که تو مطبخ هستن یا ...»
حرفش را ادامه نداد. با یادآوری رفتاری که آرتیمه با او داشت اخم کرد.
آسنا سرش را چرخاند و به ابرو های درهم دختر نگاه انداخت. لبخندی زد و شانه بالا انداخت.
« در کل اعضای فرقه ی زادگان تاریکی به سه دسته تقسیم میشن. گروه اول افراد نشان دار معمولی هستن که زنان و مردانی رو شامل میشه با قدرت بدنی یا قدرت معنوی پایین. این افراد همون کار های معمولی ای رو می کنن که هر آدم دیگه ای می کنه.»
دختر در جایش جا به جا شد تا اِشراف بیشتری به صورت آسنا داشته باشد. در این صورت آرتیمه هم لابد یک نشان دار معمولی دیگر بود.
« گروه سربازان افتخاری سایه رو ما تشکیل می دیم. از بچگی برای همین آموزش دیدیم و گروه بعدی شفادهندگان هستن. البته تعدادشون خیلی کمتر از اون دو تا گروه دیگه است و یه جورایی خاص به نظر می رسن.»
آژمان غرید:
« جلوی کسی مثل اون ، اطلاعات مهم رو فاش نکن.»
نگاه ناویرا چرخید تا به صورت او برسد. مرد اخم کرده بود و نگاهش خصمانه به نظر می آمد. آسنا دستش را جلوی دهانش گذاشت و نیشخند زد.
« اطلاعاتی که دارم بهش می دم هیچ جایی برای سوءاستفاده نداره. تو فقط عصبانی هستی چون دیگه نمی تونی همراه ما برای انجام فرمان های سایه سالار ، از زاگرس خارج بشی.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
تازه که بحثش شد یه #معرفی_کتاب داشته باشیم 🐥
🖇نام: مشعل سنگین
🖇نویسنده: شیلا مک کی راسل
🖇ژانر: اجتماعی ، تاریخی
🖇تعداد صفحه: 297
🖇رده ی سنی: بزرگسال ( بالای ۱۸ سال)
📚خلاصه ی کتاب:
داستان دختری به نام سوزان بیتز را روایت میکند که در رویاهای خود، پرستاری فداکار است و بیماران را از مرگ نجات میدهد. بعد از ورود به آموزشگاه پرستاری و گذراندن دوره کارآموزی در بیمارستان، او با واقعیتهای تلخ و دشواریهای کار پرستاری مواجه میشود و باید با این واقعیتها کنار بیاید. در خلاصه، داستان حول محور آرزوهای سوزان برای پرستار شدن و رویارویی او با واقعیتهای تلخ این حرفه میچرخد. او در ابتدا با دیدن فیلمها، تصوری رویایی از پرستاری در ذهنش دارد، اما در دنیای واقعی با سختیها و چالشهای بسیاری روبرو میشود.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
بله ✔️
در سال 1956، پت جکسون داستان مشعل سنگین را به فیلمی بلند با نام The Feminine Touch تبدیل کرد.
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#معرفی_کتاب✨
🖇نام: مجموعه کتاب دارن شان
🖇نویسنده: دارن شان
🖇ژانر: فانتزی ، ترسناک ، ماجراجویی (خونآشام)
🖇تعداد جلد: ۱۲
🖇رده ی سنی: کودک و نوجوان
📚توضیحات کتاب:
مجموعه کتابهای دارن شان (که با نامهای دیگری مانند "قصه های سرزمین اشباح" یا "دوران خونآشامی" نیز شناخته میشود) دربارهی پسری به نام دارن شان است که به طور اتفاقی وارد دنیای خونآشامها میشود و زندگیاش برای همیشه تغییر میکند. او باید با قوانین این دنیای جدید سازگار شود، با چالشهای فراوانی روبرو شود و در عین حال با انسانیت خود مبارزه کند.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
بله ✔️
فیلم دستیار خونآشام. فیلمی است که در ژانر فانتزی و اکشن قرار می گیرد و اقتباسی است از کتاب سیرک عجایب مجموعه ی دارن شان.
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#معرفی_کتاب✨
🖇نام: سه گانه ی سنگ های قیمتی
🖇نویسنده: کرستن گیر
🖇ژانر: فانتزی ، ماجراجویی (سفر در زمان) ، عاشقانه
🖇تعداد جلد: ۳
🖇رده ی سنی: بزرگسال (بالای ۱۸ سال)
📚توضیحات کتاب:
گوئندولین در یک خانواده پررمز و راز متولد شده که دارای ژن سفر در زمان هستند.
او در ابتدا تصور میکرد که دخترخاله او، شارلوت، وارث این ژن است و برای این کار آموزش دیده است.
اما به طور غیرمنتظرهای، گوئندولین ژن را به ارث میبرد و باید با گیدئون دو ویلر، که او هم یک مسافر زمان است، همراه شود. آنها با هم باید راز حلقه مرموز مسافران زمان را کشف کنند و با مشکلات و خطراتی که در این راه با آن روبرو میشوند، دست و پنجه نرم کنند.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
بله ✔️
فیلم یاقوتی (Rubinrot) یک فیلم آلمانی محصول سال ۲۰۱۳ است که بر اساس رمان یاقوت (Rubinrot) از کرستی گی یر ساخته شده است. این فیلم در ژانر فانتزی و ماجراجویی قرار دارد و داستان گوئندولین شپرد، نوجوانی را روایت میکند که متوجه میشود وارث ژن سفر در زمان است.
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏