eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
خواستید از رمانی پارت بدم که توی ۱۳ سالگی نوشتمش. بریم برای پارت گذاری آیا؟
🪐✨ پاهایم دیگر جانی نداشتند.تاریک بود و من چیزی جز سایه های نامفهوم نمی دیدم. با این حال می دویدم پاهایم هر لحظه سست تر از قبل می شدند. دیگر توان دویدن نداشتم.شاخه ها ، حسابی صورتم را زخمی و خش دار کرده بودند. بالاخره زانو هایم خم شدند و من روی زمین سرد و کثیف افتادم. نفس نفس میزدم. قلبم کم آوده بود. برای لحظه ای سکوت وحشتناکی بر جنگل حکمفرما شد. تا قبل از آن صدای پای شخصی دیگر شنیده می شد.یعنی گمم کرده است؟ صدای باد لابه لای درختان پیچید. صدای رعد و برق رعشه بر بدن من و جنگل انداخت. پس از هشدار رعد ، طولی نکشید که باران گرفت چشمه های خشک شده چشمانم دوباره تر شدند. از سرما به خودم پیچیدم .کار من امشب ، اینجا تمام است. فردایی در کار نیست . لااقل نه برای من توانستم خودم را از دست آن مرد بد ذات و بی رحم نجات دهم اما زیاد هم برایم فرقی نکرد. به هر حال من فردا می میرم چه اگر او با خنجرش تکه تکه ام کند ، چه از سرما خونم منجمد شود. فقط شاید اولی کمی دردناک تر باشد.مرگ آنقدر ها هم که می گویند ترسناک نیست . برای من مرگ یعنی به خواب فرو رفتن در این جنگل بی سرو ته. یا منجمد می شوم یا غذای گرسنگان جنگل. من که نتوانستم دل کسی را در این دنیا شاد کنم شاید بتوانم شکم حیوانی را برای یک شب سیر کنم. چه غم انگیز تمام می شود قصه ی زندگی من. امیدوارم کسی دلش نخواهد صفحاتش را ورق بزند. می بینی انسان ها تا چه حد متفاوت اند؟ تولد و مرگشان هم فرق دارد. همانطور که از بدنیا آمدنم کسی شاد نشد با مردنم هم کسی غمگین نمی شود. انسان ها همان هایی بودند که ادعای دوست داشتنم را می کردند اما اکنون که به آنها نیاز دارم در هیچ کجا نمی توانم پیداشان کنم. رعد و برق با طعنه ای که زد خفه ام کرد. باید هر چه زودتر خفه می شدم و سرنوشتم را هر آنگونه که بود ، می پذیرفتم. حمله چیزی یخی را به درون پوست و استخوانم حس کردم. بازو ام داغ شد و آن گرما تا روی انگشتانم جاری شد.به محض چرخاندن سرم توانستم فلز براقی را که درون گوشتم فرو رفته بود تشخیص دهم. رنگ بر رخسارم نماند. بالاخره پیدایم کرده بود. به چاقو و سپس به خونی که از میان انگشتانم جاری بود خیره شدم . سرما ی فلز و گرمای خون ، تضاد عجیبی را به وجود آورده بودند. طولی نکشید که صفحه ای سیاه جلوی چشمانم را پوشاند. یعنی این واقعا پایان من بود؟ یعنی من به دنیا آمده بودم تا بدون انجام هیچ کار ارزشمندی بمیرم؟! این پایان را به هیچ عنوان دوست نداشتم. *** انگار شخصی بالای سرم ایستاده و با چکشی بزرگ بر سرم می کوبد. تحمل هیچ صدایی را نداشتم و اکنون صدا ها گوشم را خراش می دادند. چشمانم را یکباره گشودم ولی باز هم هیچ چیز نمی دیدم. صدا ها هنوز هم ادامه دارند. دوست داشتم به محض بلند شدن ، تمام آنها را قطع کنم. اما تنها کاری که فعلا می توانستم انجام دهم ، بدون اعتراض گوش دادن است. ـ بالاخره با این بچه ی آدم چکار می کنیم؟ ـ چرا از من می پرسی؟ تو پیداش کردی ـ اما تو آوردیش اینجا ـ من فقط دلم براش سوخت ـ به هر حال ... کمی مکث کرد و بعد ادامه داد ـ ولش کن , هنوز بیدار نشده؟ اندکی سکوت باعث شد بتوانم فکر کنم... من کجا هستم؟ نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
🪐✨ بازو ام می سوخت و پوست صورتم درد میکرد. چه اتفاقی افتاده بود؟ دست لرزانم را آرام بالا آوردم و چشمانم را لمس کردم. زبر بود. پارچه ای روی چشمانم بسته شده بود پس به همین دلیل با چشمان باز چیزی نمی دیدم. ـ ها! بیدار شد سر جایم خشک شدم و تکان نخوردم. دستی گرم صورتم را نوازش کرد ـ حالت خوبه؟ با صدایی لرزان گفتم ـ شما ها کی هستین؟ چی از جونم می خواین؟ صدای خنده شان بلند شد. ـ چقدر ترسیدی ... نترس!ما کاریت نداریم. ـ خب حق داره چشماشو وا کن. پارچه را از روی صورتم کنار زد. هجوم نور به درون چشمانم باعث شد برای لحظه ای آنها را ببندم. چشمانم را که باز کردم با دو شخص روبه رو شدم یک زن و یک مرد. این در صدایشان هم مشخص بود. اتاقی ساده که از پنجره اش درختی هویدا بود. من روی تخت دراز کش بودم. زنی با مو های سبز و مردی با مو های خاکستری بالای سرم ایستاده بودند. ـ من کجام؟ بیمارستان؟ شما ها کی هستین؟ دکتر یا پرستار؟ هیچ کدام واکنشی نشان ندادند. شک داشتم اصلا به حرفم توجهی کرده باشند. زن ـ نگاه چشماش کن. چه رنگیه؟ ـ چی؟چشام؟ زن ـ رنگش واقعا کمیابه.عجیبه این دختر چشای این رنگی داشته باشه! ـ کمیاب؟ چی میگی؟ چشای من قهوه ایه بیشتر آدمای جهان چشاشون این رنگیه. برای یک لحظه ساکت شدم و به رنگ چشمانشان دقت کردم صورتی و بنفش! مگر این رنگی هم داشتیم؟ ـ ببخشید شما ها لنز گذاشتین؟ زن ـ چی؟ لنز؟ هردو یک نگاه سردرگم به هم انداختند و بعد آرام خندیدند. مرد به سمت تختم آمد و کنار زن ایستاد. مرد ـ این رنگ،لنز نیست واقعیه. داشتند مرا مسخره میکردند . چیز دیگری راجب به رنگ چشم نپرسیدم . زن ـ جاییت درد نمی کنه؟ ـ چرا بازوم خیلی میسوزه و صورتم هم سوزش داره. نمیدونم چرا اما پا هامو نمیتونم حس کنم. مرد ـ نمی خواد نگران باشی سوزش طبیعیه و خودش برطرف میشه و پاهاتم ... بهتره نگران اونم نباشی. از اول هم نگران نشده بودم .شخصی که مردن یا زنده ماندن برایش اهمیت نداشته باشد به سالم بودن فکر می کند؟ هر دو به کار های خودشان سرگرم شدند. ـ میشه حداقل بهم بگین کجام؟! برگ درختان انگار در باد می رقصیدند. نگاهم به سمت پنجره چرخید چه باد گرم و دلپذیری! ـ الان تابستونه؟ این باد از کجا میاد؟ زن لبخند زد و گفت : « چقدر سوال می پرسی دختر جون !آره ما تو اوایل تابستون به سر میبریم. اگه گرمته کولرو برات روشن کنم.» چرا مرا دست می اندازند؟ اکنون که اواخر پاییز است نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
🪐✨ ـ نه لازم نیست. من بیمارستانم؟ زن : خب نه دقیقا ما یه جورایی گیاه شناسیم و اینجا خونه ی ماست. سردرگم نگاهش کردم که ادامه داد ـ من کیکا هستم و این آقا شوهرمه ، دیو .دیو تورو دیشب وقتی که یکی میخواست با چاقو بهت آسیب بزنه ، نجات داد.اوه پسر تو واقعا تو اون جنگل بودی! باورم نمیشه هیچ کدوم از ما ها جرات نمیکنیم وارد اون جنگل بشیم دیگه چه برسه به تو که یه انسانی. منم می دیدمت ولی نجات دادنت کار من نبود. دیو استاد این کاراست. دیو آوردت اینجا و منم تا حدودی درمانت کردم. نگاهم را از کیکا گرفتم و به پرده ی شناور در هوا دوختم. در همان حین گفتم ـ چیز زیادی از اون شب یادم نمیاد. فقط می دونم کیلومتر ها از خونه فاصله گرفتم. میشه بگین الان دقیقا تو کدوم کشور و کدوم شهر هستیم؟ کیکا ساکت ماند اما دیو به حرف آمد دیو : قبلش باید ازت سوال بپرسیم. ـ چه سوالی؟ کیکا : من خودم ازش میپرسم دیو میشه تو بری بیرون لطفا؟ دیو بدون مخالفت بیرون رفت و من و کیکا تنها ماندیم. کیکا : خب ، از کجا شروع کنم؟ ببین تو یه انسانی ... با گیجی لبخند زدم ـ معلومه که یه انسانم. نکنه منو حیوانی چیزی فرض کردی؟ کیکا خندید و گفت: - نه. ببین خیلی از شما ها نمی دونین اما انسان ها و موجودات جادویی هر دو وجود دارند. ـ موجودات جادویی؟ کیکا : آره دقیقا موجودات جادویی. تمام حرف هایش خرافات بودند. می دانستم دارد در روز روشن دروغ می گوید کیکا وقتی سکوتم را دید ادامه داد کیکا :باورش برا انسان ها سخته اما ما ها انسان نیستیم ـ شماها؟ کیکا : آره دیگه مثلا خود من انسان نیستم. ـ چی داری میگی؟ کیکا : دنیای انسان ها و ما ها از هم جداست و خیلی کم پیش میاد که یه انسان یا یه موجود جادویی به دنیای دیگه فرستاده بشه کاملاگیج شده بودم. ـ فرض کنیم که موجودات جادویی وجود داشته باشن.تو داری میگی که موجودات خارق العاده و انسان ها در دو دنیای متفاوت زندگی میکنن ؟ کیکا ـ دقیقا ـ اگه حرفای تو درست باشه پس چرا من الان اینجام؟ من که یه انسانم و به قول تو اینجا دنیای جادوییه!هر چند چیزیش به دنیای جادویی نمی خوره! خیلی هم عادیه تو هم عادی هستی. کیکا ـ من گفتم خیلی کم پیش میاد نگفتم که امکان نداره. بزار درست توضیح بدم. یه مرز وجود داره که اگه اون مرز رو بشکنی وارد دنیای دیگه میشی. مرز این دوتا جهان دقیقا وسط جنگل مرکزیه. مرکزی اسمشه. مکث کوتاهی کرد و دوباره پرسید: « ببینم موقع اومدن احساس نکردی یه چیزایی تغییر کرده؟یا اصلا به این فکر نکردی جنگل عوض شده»؟ حرف های کیکا کم کم مرا می ترساند! اما باز هم نمی توانستم چنین چیزی را باور کنم. اگر این یک شوخی است باید زودتر تمام شود. ـ از کجا بدونم راست می گی؟ کیکا ـ ببینم پاتو حس میکنی؟ ـ نه هنوز نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
پاسخ پیام های ناشناس اینجاست https://eitaa.com/joinchat/4143580077C95f1fa8ae3
چرا جذبش نمی شم؟ 🤦‍♀
👁 🩸 ناویرا ذره ای خودش را عقب کشید. حتی اگر چشمه ها نیز از هم جدا بودند و آب ، گرم گرم بود ، ترجیح می داد خودش به تنهایی این کار را انجام دهد. مخصوصا زمانی که نشانش را از بقیه پنهان کرده بود. اگر آن ترکیب با آب از بین می رفت ، دستش برای همه رو می شد و از آنجایی که قدرت تاریکی اش همیشه سرکوب شده و تا به حال از آن استفاده نکرده بود قطعا جزو همان نشان داران معمولی می شد. مجبورش می کردند صبح تا شب ظروف سفالی را بشورد و جلوی دیگ ها بایستد و غذا را هم بزند. حتی تصورش هم ترسناک بود. سر تکان داد و بلند گفت:« من خیلی معذبم ... اصلا نمیشه.‌تا حالا با شخص دیگه ای حموم نرفتم.» باید این وضعیت را حفظ می کرد. می خواست همان شخصی باشد که نشانی ندارد. اگر زیاد به طول می انجامید سرآخر رهایش می کردند. آسنا دست آزادش را روی شانه ی دختر گذاشت و با لحنی دوستانه گفت: « بیخیال! بالاخره باید به این وضعیت عادت کنی. می خوای بگی دوست داری به یه آدم کثیف و حال بهم زن تبدیل بشی؟ قدرت یه زن همیشه در زیبایی و پاکیزگیه. زود باش دیگه معطل نکن.» فشار دستش ذره ای بیشتر شد و همین باعث شد ناویرا به راه بیفتد. بهانه ی دیگری نداشت که بخواهد مطرحش کند. آسنا انگار از قبل برای تمام بهانه هایی که تراشیده بود ، پاسخی دندان شکن و قانع کننده داشت. در عین حال که قاطع حرف می زد ، مهربان بود اما حتی شخص خونسردی مثل آسنا هم ممکن بود با فهمیدن این قضیه که دختر نشان دارد ، واکنشی شدید از خود بروز دهد. کفش ها را به پا کرد ‌و چند قدم جلو رفت. زن پشت سر او از چادر خارج شد و بعد کفش هایش را پوشید. کفش از جنس چرم بود و بند های محکمش دور مچ پا بسته می شدند ، درست مانند کفش هایی که ناویرا اکنون به پا داشت. درواقع زمانی که در بیابان به سر می بردند برای اینکه از سوختن پای دختر جلوگیری شود ، آسنا یک جفت اضافه از کفش هایش را به او بخشیده بود. بعد از بستن بند ها سرش را بالا گرفت و سبد را در دست دیگرش نگه داشت. « چشمه یکم از اینجا فاصله داره پس لطفاً بند کفش هات رو ببند. قراره یکم پیاده روی کنیم.» ناویرا با ناامیدی سر چرخاند و محوطه را از نظر گذراند. حالا که نور خورشید بر زمین می تابید همه چیز راحت تر به چشم می آمد. چادر هایی که در دو ردیف از یک سو تا سویی دیگر چیده شده بودند ، در اندازه هایی متفاوت و اشکال خاصی که بر روی پارچه ی ضخیم هر کدام دوخته شده بود ، واقعا چشمگیر بودند. چادر درمان خالی تر از باقی چادر ها به نظر می رسید. با طلوع خورشید انگار جنب و جوش افراد حاضر در قرارگاه ، بیشتر هم شده بود. زن ها سینی به دست صبحانه را حمل می کردند و از این چادر به آن چادر سرک می کشیدند تا مطمئن شوند کسی نمانده باشد که صبحانه را دریافت نکرده باشد. آسنا از که متوجه شد دختر با کنجکاوی نگاهش را می چرخاند تک خنده ای کرد و گفت: « بهت که گفتم اینجا کاملا روند عادی خودش رو داره.» دستش را به طرف کوه کشید و به گله ای از گوسفندان اشاره کرد: « اونا رو می بینی؟ قبل از اینکه بیدار بشیم چوپان ها گله رو می برن سمت کوه و تا عصر برنمی گردن.» دستش را پایین کشید و بازوی ناویرا را گرفت تا او را به سوی درختان سر به فلک کشیده راهنمایی کند. درحالی که دختر پایش را روی زمین می کشید و صدای خش خش ایجاد می کرد ، آسنا حرف هایش را ادامه داد: « زن ها شست و شو و پخت و پز رو انجام میدن. بچه هاشون رو بزرگ می کنن و مرد ها رو پشتیبانی می کنن. خود مرد های قرارگاه هم یه عده شون وظیفه ی چوپانی رو به عهده می گیرن ، یه عده کشاورزی و بقیه توی بازار نزدیک ترین شهر به اینجا ، چند تا غرفه رو می گردونن. با این شیوه شکم خودمون رو سیر می کنیم!» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 ناویرا به عقب سر چرخاند تا دوباره فضای قرارگاه را بسنجد. از دور عادی به نظر می آمد. مردان و زنان سیاه پوش درست مانند کوچ نشینانی بودند که در فصل های مختلف بار و بندیل جمع کرده و راهی منطقه ای دیگر می شدند. آیا تمام این ها پوششی بود برای اینکه مردم شک نکنند آنها واقعا یک گروه شورشی هستند؟ یک تکه سنگ زیر پایش افتاد و افکارش را بهم ریخت. چند بار تلو تلو خورد و اگر دستان محافظ آسنا او را عقب نمی کشیدند ، قطعا با صورت در درخت پیش رویش می کوبید. چند بار پلک زد و بعد از درخت قطور فاصله گرفت. نفسش را آرام بیرون داد و زیر لب گفت:« وای ...» قلبش محکم در سینه می کوبید. زن با تعجب او را به طرفی دیگر هدایت کرد و سرزنش گونه گفت: « موقع راه رفتن توی این انبوه درخت و گیاه و سنگ باید حواس جمع باشی!» دستش را محکم گرفت و او را به طرف پایین راهنمایی کرد. دختر بدون اینکه چیزی بگوید سرش را پایین انداخت تا دقت بیشتری بر روی سنگ ها و بلوط های سقوط کرده روی زمین ، داشته باشد. مسیری که از بین درختان بلند بلوط طی می کردند سراشیبی بود و انتهایش قطعا به همان چشمه ی آب گرمی می رسید که زن درباره اش چیز های فوق العاده ای گفته بود. هر قدم که به آن چشمه نزدیک تر می شدند ، بوی نم و رطوبت بیشتری را می شد احساس کرد. سرانجام بعد از مدتی راه رفتن طاقت فرسا دختر می توانست دیواره های چوبی نصب شده توسط دست انسان را ببیند. بخار از بینشان بیرون می زد و بوی خاک و چوب خیس و نم خورده بینی اش را قلقلک می داد. هرچقدر هم که قرار بود تجربه ای فوق العاده باشد به خاطر آن نشان مزخرف روی ساعدش ، همه چیز خراب می شد. شاید می توانست با ذره ای تلاش آن را از آسنا پنهان کند. اما فقط خوش بین بود و بس. انتظارات زیادی از خودش داشت که نمی توانست طبق معمول همه شان را برآورده کند. برای لحظاتی جلوی چوب ها ایستادند. با وجود آنها نمی توانستند خود چشمه و آبی که از آن بیرون می زد را ببینند. آسنا ناگهان بلند گفت: « نه امکان نداره!» همین جمله ی کوتاه آنقدر بد بیان شده بود که ناویرا با وحشت برگشت و به چشمان خمار زن خیره ماند. « چی شده؟» « یادم رفت با خودم کنف بیارم. حالا چطوری باید از آرد نخودچی استفاده کنم؟» با ناراحتی سبد را در دستش تکان داد و زمزمه کرد: « حسم بهم می گفت دارم یه چیزی رو فراموش می کنم.» مکث کوتاهی کرد و ناگهان گفت: «ناویرا!» کمتر پیش می آمد دختر را با نام خودش -ناویرا- صدا بزنند. سراپا گوش شد. « بله؟» زن سبد را جلویش گرفت و تند گفت:« تو برو توی آب و یکم استراحت کن تا ماهیچه های بدنت از سفتی و فشار بیرون بیان. من با عجله میرم و برمی گردم. باید کنف رو پیدا کنم.» تجزیه و تحلیل در ذهن دختر آغاز شد. می توانست بدون آسنا و در سریع ترین زمان ممکن حمام کند. زمانی که زن برمی گشت او می توانست پارچه ی نمدی را دور خودش پیچیده و از چشمه بیرون آمده باشد. آرام گفت:« خیلی خب.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
👁 🩸 چهره ی زن نرم شد و لبخند زد. « باشه پس همینجا بمون. من برمی گردم.» سبد را به دست ناویرا سپرد و خودش مسیر آمده را در پیش گرفت تا برگردد. دختر ناگهان به یاد آورد که نمی داند کدام چشمه مخصوص به خانم هاست. « آااا... میگم من باید برم تو کدوم یکی؟» چوب ها در یک جا از هم جدا می شدند و چشمه ها را نیز جدا می کردند. یا باید راست را انتخاب می کرد یا چپ. زن بدون اینکه سر برگرداند ، دستش را در هوا تکان داد. « هر کدوم که خالی باشه.» بعد در بین درختان ناپدید شد هر چند صدای پایش هنوز به گوش می رسید. دختر دسته ی سبد را به محکمی فشرد و با خود فکر کرد بهتر است از همین الان شست و شوی بدنش را شروع کند. باید چوب ها را دور می زد تا به مکانی می رسید که چوبی اطرافش نبود. احتمالا می بایست از همانجا وارد شود. سرش را ذره ای خم کرد و بعد تصمیم گرفت به سوی چپ برود. هیچ صدایی از درون چشمه ها بلند نمی شد که بخواهد بر اساس آن متوجه شود کدام یک خالی است. فقط صدای شر شر آبی بود که از حوضچه ی بزرگش به پایین می ریخت. آسنا گفته بود این زمان چشمه خلوت تر است. این را گفته بود یا نه؟ شاید هیچ کس هنوز تصمیم نگرفته بود به چشمه بیاید. شانه بالا انداخت و چوب ها را دور زد. حدسش درست بود. بعد از دور زدن چوب ها ورودی چشمه را می دید. دور تا دورش پر سنگریزه بود و حوضچه ای که سراسر توسط بخار پوشانده شده بود آنقدر بزرگ بود که می توانست بیست نفر را یک جا درون خودش جا دهد. ناویرا با بهت زمزمه کرد: « از بیرون اینقدر بزرگ به نظر نمی رسید.» سبد را روی زمین گذاشت و کفش هایش را در آورد. خوشحال بود از اینکه می دید شخص دیگری این اطراف پرسه نمی زند. دستی درون مو های خرمایی چربش کشید و گره هایش را با دو انگشت باز کرد. به خودش جرات داد تا آستین پیراهن مشکی اش را کنار بزند و به جای نشان زل بزند. ماده ی کرمی رنگ حالا چروکیده و به درد نخور شده بود. با ناخن هایش آن را خاراند و پوشش مصنوعی را ذره ذره از بین برد. حالا دوباره می توانست آن نشان نحس را ببیند. ابرویی در هم کشید پلک هایش را روی هم فشرد. برای این کار ها وقت نداشت چون هر لحظه ممکن بود آسنا سر برسد. جلوتر رفت و کنار حوضچه نشست. دستش را درون آب گرم فرو برد و لبخند زد. رنگ آب چیزی شبیه به فیروزه ای یا آبی مایل به سبز بود. برای اولین بار قرار بود در چشمه ی آب گرم حمام کند. هرگز فکر نمی کرد چنین فرصتی گیرش بیاید. زندگی اش هر چقدر هم که عجیب و غریب بود می توانست از بین اتفاقات وحشتناک اخیر چند نکته ی مثبت هم بیابد. دستش را به طرف بند یقه ی پیراهنش برد و آن را با یک حرکت باز کرد. دو دستش را پایین پیراهن گرفت و خواست لباس را از تن در بیاورد که ناگهان صدایی بلند شد. دستانش خشک شدند و به آرامی کنار بدنش افتادند. آب به آرامی شکانده شد و حباب ها به اطراف فرار کردند. یک نفر در چشمه بود. دیگر نه بوی گوگرد و نه صدای ترکیدن حباب ها نمی توانست برای ناویرا جذاب باشد. خیلی سریع از جایش بلند شد و چند قدم به عقب برداشت. موهای قهوه ای کاوه به پیشانی اش چسبیده و حباب ها ، اطرافش را گرفته بودند. از آنجایی که قد بلند بود ، زمانی که بر روی دو پا می ایستاد ، آب تا روی شانه هایش می رسید. کمی طول کشید تا بر روی چشمانش دست بکشد و پلک هایش را از هم جدا کند اما به محض اینکه چشمانش باز شد چهره ی دختر را تشخیص داد. « توهم اینجایی؟ زیر آب که بودم صدای اومدنت رو نشنیدم.» صورتش از گرمای آب سرخ شده بود و چشمانش نیز قرمز تر به نظر می رسیدند. ناویرا سعی کرد دست و پایش را گم نکند. تنها کاری که باید انجام می داد معذرت خواهی و ترک این مکان بود اما نمی دانست چرا نمی تواند پاهایش را درست تکان بدهد. نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)