#زادگان_تاریکی
#پارت_۷۲
ندیمه در مقابل چشمان پر از اشک میرلا به طرف شاهدختش رفت و به سرعت لباس ها را از دستش گرفت.
با دقت شروع کرد به باز کردن بند های پیراهن آبی. پیراهنی که سلسیانا اغلب مواقع در زمان استراحتش می پوشید.
شاهدخت بدون اینکه به خواهر ناتنی اش نگاه بیندازد گفت:« مادرت اشتباه می کنه. سرک کشیدن تو کار های من و زیر نظر داشتنم عملا جرم به حساب میاد و مجازات داره. باید مستقیما از طریق نامه ی رسمی باهام صحبت می کردید و درخواست می دادید تا بهت آموزش بدم.»
لباسش را در آورد. پوست سفیدش مثل همیشه محسور کننده بود و انحنایی که بالای ترقوه اش خودنمایی می کرد دل خیلی ها را می ربود. با کمک ندیمه پیراهن سرهمی سفید را به تن کرد.
« از اونجایی که خیلی بخشنده ام نادیده می گیرم. می تونی این رو کادوی تولد هفده سالگی ات در نظر بگیر خواهر. اگه می خوای توی دربار زبانزد باشی و ازت حرف شنوی داشته باشن کمتر سرت رو پایین بگیر.»
لحنش کاملا جدی و غیر دوستانه بود ، آنقدر زیاد که می شد سرمای آن را در سرتاسر اتاق احساس کرد.
میرلا دستی زیر چشمانش کشید تا اشکش را پس بزند.
ذره ای خم شد. از اینکه مجبور بود این کار را انجام دهد شرمش می آمد اما پادشاه چنین چیزی را می خواست و او نمی توانست از دستورات پدرش سرپیچی کند.
« ممنونم از لطف بی کران شما. زندگیتون غرق در آرامش و امنیت باشه شاهدخت.»
سرش را بالا آورد و بعد رو به ندیمه اش گفت:
« بیا بریم مینا.»
به اندازه ی کافی امروز از حد و مرز هایش عبور کرده بود و حالا می بایست برای غصه خوردن یه قصر خودش برگردد.
زمانی که در بزرگ به رویشان بسته شد ، آذر دهان باز کرد:
« یکم تند باهاشون برخورد کردید بانو.»
در همین حین داشت سعی می کرد بند کفش سفید را دور ساق پای سلسیانا بپیچاند. یکی از زیبا ترین کفش های زن همین بود. کفش سفیدی که انگشت های پایش را در معرض دید قرار می داد.
بند های بلندش تا نزدیک به زانو ، دور ساقش پیچ و تاب می خوردند و سرآخر بسته می شدند.
ندیمه آنها را گره زد و منتظر به چشمان بلوری شاهدخت خیره ماند.
سلسیانا آهی کشید و از پنجره ی بلند به باغ نگاه کرد. می توانست میرلا را ببیند که گریان در بین بوته ها می دود و درحالی که ندیمه اش سعی می کند او را آرام کند ، نادیده اش می گیرد.
« به شنیدنش نیاز داشت. خیلی احساساتیه و باید بنیه اش رو محکم تر کنه.»
کمربند طلایی را دور کمرش بست و شمشیر بلندش را که در غلاف طلایی خود خوابیده بود ، به آن وصل کرد.
آذر بر روی پنجه ی پا بلند شد و شنل را روی شانه های ظریف او انداخت.
شنل توری ارتفاعی به اندازه ی پیراهن داشت و تا روی قوزک پایش می آمد.
طوری بر روی لباس نشسته بود که انگار لایه ی بالایی لباس است.
ندیمه لبخندی از سر رضایت زد و بعد از درون صندوق یک تکه پارچه ی آبی را انتخاب کرد.
فقط کافی بود این شال را بر روی موهای براق شاهدخت بگذارد و بعد نیم تاج طلایی را روی آن سوار کند.
پارچه همرنگ چشمان خاص سلسیانا بود و تا حدودی مو ها ، گردن و برهنگی یقه اش را می پوشاند.
بعد از انجام کار ها ذره ای عقب رفت و بعد او را تحسین کرد:
« مثل خورشید درخشان شدید بانوی من.»
سلسیانا لبخندی به روی ندیمه اش زد و آستین های لباس را ذره ای بالاتر کشید تا نماد طلایی رنگ ساعدش را در معرض دید بگذارد.
بر این عقیده بود که رنگ طلایی اش به کمربند و غلاف شمشیرش می آید.
آذر خواست به سوی جواهرات دست دراز کند که زن سریع گفت:« لازم نیست. می خوام برم به دیدن برادرم. کاریان همیشه حریف می طلبه. با وجود جواهراتم نمی شه باهاش مبارزه کرد.»
زن با آرامش سر تکان داد و بعد از سر راه کنار رفت تا شاهدخت از اتاق بزرگ و دلنشینش خارج شود.
خواست پشت سرش راه بیفتد که سلسیانا محکم گفت:« تنها میرم آذر.»
و سپس بدون اینکه به او اهمیتی بدهد راه خودش را در پیش گرفت. صدای قدم هایش در راهروی مرمرین قصر میپیچید.
خدمتکار ها با دیدنش سر خم می کردند و از سر راه کنار می رفتند.
بدون اینکه به آنها نگاه بیندازد با سری که بالا گرفته بود از میانشان عبور می کرد.
یک نفر از دور فریاد زد:
« نفس بکش!»
سرش را تند چرخاند اما هیچ کس را نمی دید. حداقل نه کسی را که اینگونه فریاد زده باشد.
خواست به راهش ادامه دهد که ناگهان فشار شدیدی را بر روی قفسه ی سینه اش احساس کرد.
چشمانش را بر روی هم فشرد و بعد دوباره باز کرد. همه چیز را تار می دید و نفسش به سختی بالا می آمد. داشت به نحوی برای نفس کشیدن تقلا می کرد.
صداها واضح تر شده بودند
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
📌سه تا ابزار هوش مصنوعی که نویسنده ها باید باهاش آشنایی داشته باشن! 🤌
#نویسندگی #آموزشی
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏