#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۷۷
اخم کرده و انگشتانش را زیر آب در هم فرو برده بود.
« اون سنگ چیه؟»
شخص خاصی را مخاطب قرار نداده بود. اصلا برایش مهم نبود چه کسی پاسخش را می دهد فقط می خواست از اتفاقاتی که جلوی چشمانش رخ می دادند به خوبی خبردار شود.
کاوه سنگ کوچک نسبتا شفاف را در دستش چرخاند و پاسخ داد:
« بهش می گیم نیاورت. درواقع یه تیکه ی کوچیک تر از یه سنگ غولپیکره. کاربردش اینه که توی دست آدما با توجه به نیروی نهفته ی درونشون واکنش نشون بده.»
لبخندی زد و با لحنی دوستانه گفت:
« معمولا ازش استفاده نمی کنیم مگه اینکه طرف یا خیلی شاهکار باشه یا خیلی سمج. مثل خودت.»
آسنا درحالی که با شانه مو های دختر را محکم به عقب می کشید ، گفت:
« وقتی توی دستت بگیری اش واکنش نشون میده و با توجه به سطح قدرتت...»
مکثی کرد و با دقت یکی دیگر از هزاران گره درون موهای ناویرا را با انگشت گشود.
« رنگ به خودش می گیره. اگه خالی از نیرو باشه ، سفیده. اگه نشان دار معمولی باشی خاکستری میشه. افرادی مثل ما که استعداد بیشتری دارن ، رنگ سیاه نصیبشون میشه و افرادی که خیلی فوق العاده باشن...»
دوباره به یک گره دیگر برخورده بود. زیر لب ناسزایی گفت و غرید:
« آخرین باری که مو هات رو شونه زدی کی بوده؟ »
دختر تمام تلاشش را می کرد تا در مقابل درد ناشی از کشیدگی ریشه ی مو هایش جیغ نزند و درعوض حرف های آسنا را به خاطر بسپارد.
تلاشی که شاید به ثمر نمی رسید. نالید:
« آروم تر!»
اما آسنا قصد نداشت فشار دستش را کمتر کند. درحالی که همچنان با سرعتی مشخص شانه می زد جمله ی ناقصش را ادامه داد:
« رنگ سنگ برای اون آدمای فوق العاده و خاص مشکی میشه و بعد رگه های سرخ داخلش به وجود میاد.»
ناویرا لبش را گزید.
ابرو هایش هنوز از درد شدید سرش ، در هم بودند.
« آدمای خاص؟»
کاوه که داشت درون سبد وسایل آسنا را کنکاش می کرد پاسخ داد:
« یکی مثل سایه سالار یا اعضای خاندان سلطنتی. البته که سنگ غولپیکر اصلی پیش خود اوناست. اینی که الان دست ماست رو هم سایه سالار با خودش از قصر آورده.»
بخار از سطح آب چشمه بلند می شد و نفس کشیدن را مانند زهرمار تلخ می کرد.
آسنا بعد از شانه زدن مو های دختر سرش را به طرف کاوه چرخاند و تقریبا فریاد زد:
« کم فضولی کن! سرت تو کار خودت باشه. شاید من یه چیز خصوصی اون تو داشته باشم.»
مرد ظرف شیشه ای حاوی عطر را بیرون کشید و آن را کنار سنگ ریزه ها گذاشت. داشت پوزخند می زد یا دخترک اشتباه دیده بود؟ در بین بخار و حباب ها واقعا دیدش هر از گاهی تار می شد.
« عزیزم ، هیچ چیز خصوصی ای بین من و تو وجود نداره.»
سپس با کنجکاوی پرسید:
« پودر گیاه سدر؟ درست گفتم؟ این برای چیه؟»
برای لحظاتی کوتاه آسنا دست از سر مو های چرب و کثیف ناویرا برداشت و با گام هایی مطمئن خودش را به لبه ی چشمه رساند ، جایی که مرد داشت وسایل درون سبد را زیر و رو می کرد.
دستش را بلند کرد و کوزه ی کوچکی که حاوی پودر گیاه سدر بود را از چنگال او در آورد.
دختر با تعجب به آن دو می نگریست که انگار هیچگونه خجالتی از یکدیگر نمی کشیدند.
یک نفر نیمه عریان و دیگری درحالی که عملا هیچ بر تن نداشت در آب چشمه فرو رفته بود.
چگونه می توانستند در این وضعیت نابسامان راحت صحبت کنند؟ این برایشان عادی بود؟ یعنی او نیز باید به این چیز ها عادت می کرد؟
سرش را به طرفین تکان داد و زیر لب گفت:
« من از اینجا می رم. لازم نیست به چیزی عادت کنم. »
درحالی که زن داشت برای کاوه خط و نشان می کشید ناویرا تصمیم گرفت سوال دیگری بپرسد.
« چرا من رو از دست آژمان قایم کردید؟»
آسنا نفسی عمیق کشید و در جایش چرخید ، ذره ای از پودر را کف دستش نگه داشته و حواسش را جمع کرده بود تا با آب ترکیب نشود.
« اون هنوز خبر نداره تو نشان داری. شاید بهتر باشه در آینده هم خبردار نشه.»
کاوه از جایش برخاست و به عنوان جمله ی آخر ، گفت:
« دیگه باید برم. می دونم دلتون برام تنگ میشه اما زیاد طول نمی کشه. دوباره همدیگه رو می بینیم. من سنگ رو برمی گردونم.»
لب های ناویرا بدون اینکه چیزی از بینشان بیرون بیاید ، باز و بسته شد.
چشمش هنوز به دنبال آن سنگ بود و دوست داشت از روی کنجکاوی لمسش کند.
انگار او هم به دنبال جایگاه خودش در این جهان بی سر و ته می گشت. دوست داشت بداند در کدام دسته از افراد نشان دار قرار می گیرد. شاید او هم یک نشان دار معمولی بود.
تمام هیجان و کنجکاوی اش را پس زد و حواسش را به زن داد که حالا خیلی نزدیک شده بود.
بوی تیز گیاه در بینی اش پیچید و باعث شد ناخودآگاه بر روی بینی اش چین بیفتد.
خواست اعتراض کند که دست آسنا بر روی سرش نشست و پودر را روی موهایش ریخت.
لبخندی محو بر لب داشت و با رضایت انگشتانش را لا به لای موهای او می کشید.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
_محض اطلاعاتون آسنا توی آب غلیظ و پررنگ چشمه بوده. فقط بازو هاش و گردنش مشخصه... ☺️✨
3.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
نشر افق با مجموعه های فوق العاده اش هیچ وقت ناامیدم نمی کنه ☺️🤝
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
فردا درباره ی پلات هول حرف بزنیم؟ راضی هستید؟
اصلا علاقه نشون نمی دید نویسندگان گرامی ...
راجع به پلات هول حرف بزنیم یا موضوع دیگه ای تو سرتونه که دوست دارید راجع بهش بدونید؟
https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312