#معرفی_کتاب✨
🖇نام: مجموعه کتاب آبنبات
🖇نویسنده: مهرداد صدقی
🖇ژانر: طنز ، نوستالژی
🖇تعداد جلد: ۵
🖇رده ی سنی: نامشخص ( تقریبا بالای ۱۰ سال)
📚توضیحات کتاب:
این مجموعه شامل کتابهایی مانند «آبنبات هلدار»، «آبنبات پستهای»، «آبنبات دارچینی» ، «آبنبات نارگیلی» و «آبنبات لیمویی» است که به ترتیب به ماجراهای زندگی یک پسر نوجوان به نام محسن در دهههای ۶۰ و ۷۰ شمسی میپردازند.
به طور خلاصه، ژانر این مجموعه داستانهای طنز و کمدی با درونمایهای نوستالژیک است که فضای زندگی ایرانی در دهههای مختلف را به تصویر میکشد.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
خیر
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#معرفی_کتاب✨
🖇نام: دادا
🖇نویسنده: علی کلوندی
🖇ژانر: دفاع مقدس
🖇تعداد صفحه: ۴۱۵
🖇رده ی سنی: بزرگسال ( من تو ۱۳ سالگی خوندمش)
📚توضیحات کتاب:
کتاب «دادا» شامل مجموعه داستانهای کوتاهی از دوران جنگ است که با زبانی ساده و روان نگاشته شدهاند. این داستانها بر اساس خاطرات خانم عزت قیصری، از رزمندگان دوران دفاع مقدس، گردآوری شدهاند. از جمله داستانهای این کتاب میتوان به «رگ های آویزان»، «چادر» و «جنگجو» اشاره کرد.
🔍اقتباس سینمایی وجود دارد؟
خیر
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۸۰
***
دختر با دهانی باز جلوی آتشکده ایستاد. اولین چیزی که او را مبهوت و مجذوب می کرد آتشدان بزرگ و طلایی رنگی بود که در وسط چهار ستون اصلی آتشکده خودنمایی می کرد.
چوب های سرخ را می دید که با رایحه ی ملایمی در هوا می سوختند. می توانست حدس بزند چوب انار است.
دستش را بلند کرد تا دست آسنا را بگیرد. با ذوق و شوق جمله اش را بر زبان آورد:
« باورم نمیشه. این یه مراسم واقعیه!»
از آن جهت چنین چیزی می گفت که در طول هجده سال زندگی اش ، پایش را از روستای کوچک و سنتی شان یک بار هم بیرون نگذاشته بود.
لباس سرخ ناویرا بر تنش چنان زیبا می نمود که انگار در جایگاه یک زن از طبقه ی اشراف در این مراسم حاضر شده هر چند که سر و وضع آسنا به هر حال از او نیز مجلل تر و مناسب تر بود.
زن با آن قد بلند و رعنایش ، یک پیراهن سرهمی لاجوردی رنگ پوشیده و مو های مشکی براقش را که تا روی شانه اش می رسیدند با گل های بابونه تزئین کرده بود.
صدای سوختن چوب ها دوباره توجه او را به طرف آتشدان معطوف کرد.
چند قدم به طرف جلو برداشت و سرش را بالا گرفت.
آنقدر بالا که بتواند چهار طاق قوسی شکلی را که سرآخر به گنبد نیم کروی می رسیدند ، دنبال کند.
چرخی به دور خودش زد و بی توجه به مردم و موبدان سفید پوشی که اطراف آتشدان جمع شده و دست به دعا برداشته بودند ، ریز خندید.
امیدوار بود یک روز مراسم تیرگان را با نوشاد در یک آتشکده ی واقعی بگذارند اما حالا اینجا ایستاده و همراه چند نفر از اعضای گروه زادگان تاریکی پا به این مراسم باشکوه گذاشته بود.
باورش نمی شد بدون اینکه خودش اصرار کند ، آسنا پیش قدم شده و به آتشکده دعوتش کند.
حالا که فرصتی گیرش آمده بود می خواست به نحو احسن از آن استفاده کند.
صدای موبدان در سقف گنبدی شکل می پیچید و فضای معنوی را حتی شاهکار تر از قبل می کرد.
«ستایش باد تیشترِ سپیدفام، آنکه چون اسبِ سپید، به سوی دریا میتازد،
آبها را بر زمین روان میسازد، دشتها را سرسبز میکند و جانوران را زنده نگاه میدارد.
ای اهورامزدا، او را نیرو ده تا اهریمن و دیوان خشکسالی را شکست دهد.»
آسنا بازویش را گرفت و او را از جلوی موبدان عقب کشید. درحالی که سعی می کرد لبخند بزند آمرانه گفت:
« مثل بقیه ی مردم یه گوشه محکم وایستا و جلب توجه نکن.»
دختر بدون مخالفت کمر راست کرد و درست کنار زن ایستاد.
همگی با هم یک جمله را تکرار می کردند.
«ای اهورامزدا، ایزدبانو آناهیتا را نیرو ده تا اهریمن و دیوان خشکسالی را شکست دهد.»
زن و مرد ، پیر و جوان همگی دستان خود را بالا نگه داشته و دور تا دور آتشی که همچنان در آتشدان می سوخت و شعله هایش رنگی اش را به آسمان می فرستاد ، دعا می خواندند.
ناگهان سکوت همه جا را فرا گرفت و یکی از موبدان که با بقیه ی اطرافیانش فرق داشت قدمی به سوی آتشدان برداشت.
دستانش را بالا گرفت و نفسی عمیق کشید.
همه منتظر به لب هایش خیره بودند.
زمانی که صدایش در فضا پیچید ، ناویرا احساس غرور عجیبی داشت.
«آتَرَه وَهیشتَم یَزَمَن...هائوما، بَرِزَنتَم یَزَمَن اَشا وَهیشتَه، وَهیشتَم اَشاتیشتر سپیدفام، باران آور و دیوخشکزن، تو را میستاییم! اهورامزدا، جهان را از پلیدی و دروغ رهایی بخش.»
ابتدا باقی موبدان با او تکرار می کردند و بعد مردم با آنها هم صدا می شدند.
«اهورامزدا، جهان را از پلیدی و دروغ رهایی بخش.»
بادی که وزید شعله ها را تکان داد و یک بار دیگر بوی خوش چوب انار را در فضا پخش کرد.
روسری ای که دختر بر روی مو های خرمایی رنگ بافته شده اش انداخته بود ، با هر وزش باد جا به جا می شد و جوری در هوا تکان می خورد که انگار خود ایزد بانو تصمیم گرفته بر زیبایی فضا اضافه کند.
ناویرا نیز مانند بقیه انگشتانش را در هم قفل کرد و زیر لب زمزمه وار گفت:
« اهورامزدا، جهان را از پلیدی و دروغ رهایی بخش.»
نمی دانست چرا لبخند می زند و یا چرا اینقدر ناگهانی دلش قرص شده. شاید همه ی این ها به این خاطر است که به اهورامزدا اعتقاد دارد.
سرش را بالا آورد. حالا که عموم مردم داشتند از ایزدبانو آناهیتا درخواست آب و تابستان بدون خشکسالی می کردند ، بهتر نبود او به ادامه ی دعاهایش برای آزادی از دست آن بد ذات های شرور بپردازد؟
سرش را که بالا آورد رو به روی خودش کاوه و آژمان را دید. هر دو بدون آن ردا های سیاه و ترسناک ، کاملا عادی و انسان گونه به نظر می رسیدند.
به جای آن جلیقه های مشکی رنگ و ردا های شنل مانندی که معمولا می پوشیدند ، پیراهنی ساده و خاکستری به تن کرده بودند.
شلوار هایشان درست مثل باقی مردم معمولی بود. دقیقا همان لحظه که لب های آژمان از حرکت ایستادند و نگاهش از روی موبدی که در مرکز ایستاده بود ، گرفته شد ناویرا فهمید مدت زمانی طولانی به آنها خیره شده.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
#زادگان_تاریکی👁 🩸 #پارت_۸۰ *** دختر با دهانی باز جلوی آتشکده ایستاد. اولین چ
وایب این یکی پارت ... ✨🥀
15M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا