2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۸۱
می خواست قبل از اینکه مرد نگاهش را به طرف او بچرخاند ، جایی گم و گور شده یا حتی فقط نگاهش را برگرداند.
برخلاف چیزی که در ذهن داشت ، میخ ایستاد و به چشمان طوسی اش خیره شد. کاری از دستش بر نمیآمد و خودش هم به خوبی این قضیه را میدانست. کم کم چیز هایی را درک می کرد و از جمله این مسائل میتوانست به قدرت آژمان اشاره کند. قبلا آسنا گفته بود او یک کنترلگر است. فقط کافی است تا آن چشمان طوسی رنگش برق بزنند و در آن لحظه دیگر هیچ اختیاری از خودش نخواهد داشت. با جراتی که جمع کرده بود سرش را بالا نگه داشت و تا جایی که می توانست پلک نزد.
گوشه ی لبان مرد ذره ای به بالا کشیده شد و چیزی در گوشه ی سینه ی ناویرا داغ شد. داشت لبخند میزد؟
هنوز داشت احساس عجیبی که در سینه اش به وجود آمده بود را کنکاش می کرد که متوجه شد ابرو های آژمان به پایین متمایل شده اند. پوزخند بود!
در یک لحظه همه ی آن احساس خوبی که از فکر لبخند زدن او گرفته بود ، پودر شد و همراه با شعله های تپنده ی درون آتشدان ، به هوا رفت.
سرش را بدون درنگ برگرداند و به موبد سفید پوش خیره شد. از درون ، گونه اش را گزید و با حرص نفسش را بیرون داد.
آن مردک چگونه به خودش اجازه می داد در یک روز مقدس اینگونه بی ادبانه برخورد کند؟
آسنا دستانش را به روی هم زد و یک بار دیگر زمزمه کرد:
« ایزدبانو آناهیتا ...»
همگی نام او را زیر لب زمزمه می کردند. از بانو آناهیتا ، ایزدبانوی آب ، طلب یک تابستان پر رونق و به دور از خشکسالی می کردند.
این یک مراسم تیرگان واقعی بود. از همان مراسم های باشکوهی که در اغلب شهر های سرزمین نورایال برگزار می شد.
ناویرا تلاش کرد تا فکر آژمان و رفتار های غیر قابل تحمل او را از ذهنش بیرون کند. باید مانند بقیه از ته دل دعا می کرد چون دلش نمیخواست زمین کشاورزی برادرش بدون آب بماند. آن زمین و گله ی گوسفندان تنها دارایی نوشاد و خانواده اش بود.
آستین های بلند و قرمز لباس با بالا آمدن دستانش بر روی بازو به پایین سر خوردند. حالا تا قسمت آرنج ، دستش برهنه مانده بود.
در دلش دعا های بسیاری برای گفتن داشت هرچند که فقط میتوانست چندتا از آنها را بر زبان بیاورد.
« اهورامزدای بزرگ ، مسیر زندگی ام رو دست کن. دیگه نمیتونم این سختی ها رو تحمل کنم.»
دلش برای خانه و آن لبخند های صمیمانه ی نوشاد تنگ شده بود. برای غر زدن های آرشیدا و حتی برای جیغ هایی که روشین می کشید. نمی دانست اکنون آنها دلتنگش شده اند یا نه. اصلا به او فکر می کنند؟ به اینکه کجاست و یا چرا غیبش زده است؟ شاید فکر می کنند مثل باقی دختر های سرکش ده ، با یک پسر فرار کرده...
با یادآوری شیرین و مسخره بازی هایشان در کنار رودخانه ، فشار سنگینی بر روی قلبش احساس کرد. اصلا هنوز دختر را به یاد داشتند؟
نکند در گورستان ذهن هایشان دفنش کرده بودند؟
بدون اینکه بفهمد قطره ای اشک از روی گونه اش به پایین سر خورد و با لرزش چانه اش ، سقوط کرد.
« می خوام برگردم خونه!»
کلماتی که بیان کرده بود در بین سخنان معنوی موبدان و مردم محو شد.
هیچ کس جز خودش نشنیده بود. یکی از انگشتانش را زیر چشمش کشید تا رد اشک را پاک کند.
مراسم داشت به پایان خودش می رسید اما مثل همیشه شعله ها بدون ذره ای کم و کاستی در هم می پیچیدند.
موبدی جوان جلو آمد و با صدای رسایی گفت:« امید است تا در اهورامزدا شنوای آرزو ها و خواسته های شما باشد.»
دو دستش را به طرف خروجی آتشکده گرفت و با سر به بقیه فهماند که باید از آنجا خارج شوند.
آسنا چنگی به دامن بلند لاجوردی رنگش زد و آن را از جلوی پاهایش کنار کشید.
در همین حین یکی از بازوانش را در بازوی ناویرا قفل کرد و او را به همراه خودش از آتشکده بیرون کشید.
پارچه های خنکی که بر روی موهایشان انداخته بودند در هوا تکان می خورد.
بچه ها از کنارشان با ذوق و شوق می دویدند چون می دانستند دقیقا چه چیزی در انتظارشان است.
دختر در حالی که چسبیده به آسنا حرکت می کرد سرش را در امتداد شانه اش چرخاند و به عقب نگاه انداخت.
بقیه نیز داشتند دنبال آنها می آمدند. جمعیتی از رعیت ها داشتند به یک مکان مشخص تغییر مکان می دادند.
« داریم کجا می ریم؟»
تلاشش را کرد تا بغض چند لحظه ی پیش در صدایش مشهود نباشد.
زن لبخندی زد و دستش را محکم تر فشرد.
« به نزدیک ترین رودخونه. خیلی دور نیست. یکم دیگه می رسیم.»
چرا داشتند به طرف رودخانه حرکت می کردند؟
« مراسم تموم شده؟ پس چرا ...»
آسنا سقلمه به او زد و درحالی که می خندید گفت:« نگو نمی دونی که باور نمی کنم! انتهای مراسم تیرگان همیشه روی همدیگه آب می پاشیم. از پشت کوه اومدی مگه؟»
با برخورد کف کفش هایشان بر روی زمین ، خاک به هوا برمی خاست. بچه ها هنوز با بی توجهی بین بقیه می دویدند و پاهای دیگران را لگد مال می کردند.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۸۲
ناویرا دردی را بر روی انگشتان پایش احساس کرد. چشمانش را بست و جیغش را در گلو خفه کرد.
جلوی خودش را برای پس گردنی زدن به بچه ی بی تربیتی که این کار را کرده بود ، گرفت.
دستی که در بازوی آسنا بود را بیرون کشید و درحالی که در مسیر مشخص گام بر میداشت ، گفت:
« اگه بخوایم درست نگاه کنیم من واقعا از پشت کوه اومدم. تا حالا پام رو از روستای خودمون بیرون نذاشتم. اطلاعاتم هم اونقدری زیاد نیست. میدونی؟ مردم ده ما زیاد درگیر افزایش دانش درباره ی هیچ چیز نیستن. فقط کاره که اهمیت داره.»
داشت روز هایی را به یاد می آورد که زیر گرمای وحشتناک خورشید با شیرین به لباس های کثیف چنگ می زد.
اصلا تا به حال دلش نخواسته بود سواد داشته باشد یا به مکتب خانه برود.
هیچ کس را نمی شناخت که در روستایشان سواد داشته باشد.
تنها یک طبیب ماهر که قبلا در دربار سلطنتی مشغول به کار بود ، درباره ی گیاهان دارویی اطلاعات بسیار داشت و می توانست بر روی پوست حیوانات خطوط نامفهومی بنویسد.
فقط خودش از کار هایش سردر می آورد.
آسنا هنوز به چهره ی متفکر ناویرا خیره مانده بود. سرش را چرخاند و متوجه شد کاوه و آژمان زودتر از چیزی که تصور می کرد به آنها رسیده اند.
بدون اینکه به این موضوع اهمیتی بدهد خطاب به دختر گفت:
« خب میدونم که سواد خوندن و نوشتن توی خیلی جاها رایج نیست و مخصوص درباریان و اعضای خاندان سلطنتیه اما ...»
تن صدایش را پایین تر آورد و در گوش دختر زمزمه کرد:
« تمام اعضای زادگان تاریکی از پیر گرفته تا جوون باید سواد داشته باشن.»
صورتش را عقب کشید و همانطور که به رودخانه ی پیش رویش اشاره می کرد گفت:
« تو هم دیر یا زود همه چیز رو یاد میگیری.»
دختر فرصت نکرد پاسخ بدهد. یک نفر از پشت سر و صدا به راه انداخته بود.
با تشخیص صدای بلند آرتیمه در جای خود لرزید. چرا باید اینجا حضور داشته باشد؟
« پس اینجایی آژمان. توی جمعیت کلی دنبالت گشتم!»
سرش را آنقدر سریع به عقب چرخاند که ماهیچه ی گردنش گرفت.
انتظار نداشت جز آن سه نفر شخص دیگری از گروه اینجا حضور داشته باشند. البته انتظار که داشت اما انتظار آرتیمه را نداشت.
چند بار با تعجب پلک زد. دختر لباسی تقریبا همرنگ با لباس او پوشیده بود.
سرخی اش فقط ذره ای تیره تر بود. لبخندی به پهنای صورتش داشت و نگاهش سرشار از ذوق و شوق بود.
کاوه قبل از اینکه دوستش بخواهد جواب بدهد گفت:
« ما هم تورو ندیدیم. اسمت چی بود؟ فکر کنم آرتینا بودی! »
دختر دستی زیر گردنش کشید تا موهای مشکی براقش را به نمایش بگذارد. با لحنی صمیمانه گفت:
« آرتیمه!»
آسنا بر سرعت قدم هایش افزود و ناویرا را نیز همراه با خودش کشید.
« رفتیم کنار رودخونه از هیچ تلاشی دریغ نمیکنیا! هدف اینه که تا میتونی بقیه رو خیس بکنی. دستات رو کنار هم نگه دار تا آب بیشتری ذخیره کنی.»
دختر سرش را با اکراه چرخاند و با اینکه هنوز صدای گفت و گوی آن دختر از خود راضی را با آژمان و کاوه می شنید ، همان چیزی که در سر داشت را بر زبان آورد:
« چند نفر از گروه اینجا هستن؟»
« تقریبا همه شون»
از پاسخ صریح زن تعجب کرد و ابرو بالا انداخت.
آسنا در جایش ایستاد. به اندازه ی کافی به رودخانه نزدیک شده بودند. کم عمق بود و به خاطر گرما ، مقدار بسیار کمی از آن تا پایین شهر می رسید.
مردم هم اکنون هم شروع به پاشیدن آب کرده بودند.
« درباره ی ما چه فکری می کنی ناویرا؟ ما هم مثل بقیه ی مردم اعتقاداتی داریم که بهش احترام می ذاریم.»
دختر خواست نزدیک تر شود که سرمای آب همچون یک سیلی محکم به صورتش خورد.
نفسی گرفت و با بهت چشمانش را باز کرد. یک دختربچه ی شیطان صفت پیش روی صورت خیس از آب او قهقهه زد و بعد برای اینکه گیر نیفتد ، دوید.
صدای خنده ی آرتیمه گوشش را خراش داد:
« چقدر زود خیس شدی تازه وارد! حداقل باید یکم دووم...»
مشتی آب در دهانش فرو رفت و صدای خنده اش را خفه کرد.
درحالی که سرفه می کرد دستش را جلوی گلویش گذاشت و بریده بریده گفت:« کی اینکارو کرد؟»
نفسش هنوز بالا نیامده بود که آسنا دستان خیسش را در هوا تکان داد.
« می خواستم پرت کنم تو صورت کاوه.اشتباه شد.»
ناویرا با ناباوری به چهره ی جدی زن زل زد. لحنش اصلا شوخی نداشت و حالت ایستادنش هم درست مانند زمانی بود که در بیابان آماده باش می ایستاد.
شاید برای دختر درک چنین چیزی سخت باشد اما کم کم با دیدن حالت چهره ی مردم متوجه می شد آب پاشیدن فقط یک بازی بچه گانه و شاد نیست. نحوه ی ایستادن ، ابرو های درهم و چشمانی که برای تیز دیدن ، باریک شده بود اصلا نشانه ای از شوخی را در خود جای نداده بودند.
این نیز جزئی از مراسم تیرگان بود؟
قبل از اینکه به سوال جواب هایش برسد یک مرد جوان از طرفی دیگر فریاد زد:« از سر راه برو کنار.»
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)