یه فکت دارک:
هر وقت تو مسافرت فست فود خوردی ، به احتمال ۹۰٪ بعدش مسموم شدی.
کلا سر جمع ۳ قاچ پیتزا خوردم و بعد عین ... از کرده ی خود پشیمان گشتم.
#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۸۴
به راستی قرار بود این کار را انجام دهد؟ نگاهی به دست ظریفش انداخت که حالا توسط دست بزرگ و خشن کاوه محاصره شده بود و بعد آب دهانش را با صدا قورت داد.
« مطمئنی این کار خوشحالش میکنه؟»
مرد درحالی که هنوز دست دختر را در محکم نگه داشته بود ، خم شد.
دست آزادش را گود کرد و زیر آب سرد رودخانه فرو برد.
چنان سریع آن را بالا آورد و محتویاتش را در صورت متمرکز و متفکر آژمان کوبید که حتی ناویرا نیز متوجه حرکتش نشد.
صدای آه آرتیمه برخاست و همین باعث شد چشمان ناویرا به سرعت به سویش کشیده شوند.
ناخودآگاه به هر گونه رفتار و گفتار آن دختر متکبر واکنش نشان میداد.
حتی در آن لحظه ی مهم با وجود صدای قهقهه ی کاوه ، تصویر صورت خیس و ابرو های در هم فرو رفته ی آژمان ، یک گوشه ایستاده و با خونسردی به آرتیمه زل زده بود که داشت با حالتی بین نگرانی و اضطراب به صورت خیس مرد نگاه می کرد.
« ای وای ندیدمت داداش! حسابی معذرت میخوام.»
مرد با آرامش دستی به صورت خود کشید و نفسش را تند بیرون داد. تنها در همین لحظه بود که دخترک سرچرخاند و تصمیم گرفت به جای نگاه کردن به حالات مصنوعی آرتیمه ، به آژمان زل بزند. کنجکاو بود بداند در آخر چه میشود.
مرد دستش را از جلوی صورت کنار برد و نگاه تند و تیزش را به طرف کاوه سوق داد.
« اشکالی نداره.»
صدایش کاملا بر خلاف چهره ی خشمگینی بود که داشت. شاید هم این فقط یک توهم باشد.
توهم زده باشند که آژمان به جای جمله ی
« دودمانت را به باد میدهم»
گفته باشد
« ایرادی ندارد.»
آنقدر ترسناک به نظر میرسید که هر دویشان آرزو می کردند که ای کاش مرد همان جمله ی اول را گفته بود.
ناویرا ناخودآگاه یک قدم عقب رفت و پشت کاوه قرار گرفت.
یادش می آمد قبلا زمانی که آژمان هنوز آن روی بدجنسش را نشان نداده بود ، پشت او پنهان میشد و بازویش را میگرفت.
قبل تر هم همیشه در مواقع ترسناک و خطرناک پشت برادرش نوشاد قایم میشد.
انگار که از همان بچگی آموخته بود برای زنده ماندن و یا در امان ماندن از خطرات باید به یک نفر تکیه کند.
شاید هم نوشاد او را زیادی لوس بار آورده بود. به هر چیزی که میخواست مربوط شود حالا آنقدر اهمیت نداشت.
« چرا با اون چشما بهم نگاه میکنید؟ برید دیگه. گفتم که اشکالی نداره.»
آرتیمه به سویش چرخید. دامن سرخ رنگ با تکان خوردن او ، چین های متعددش را به نمایش می گذاشت و به زیبایی اش می افزود.
موهای مشکی بلندش را بدون تزئین خاصی رها کرده و حالا که تا پایین کمرش می رسیدند ، حتی قشنگ تر از بار اول که با ناویرا ملاقات داشت به نظر میآمدند.
ناویرا خیلی دیر متوجه دستمال سفید پارچه ای شد که در دستان او جا خوش کرده و داشت به طرف صورت آژمان میرفت.
دختر با خونسردی دستمال را بر روی صورت خیس از آب او کشید و در همان حین که لبخندش کش میآمد گفت:
« آب مایه ی پاکی و طراوته. به خاطر همچین چیزی که آدم بهم نمیریزه.»
تک تک کلماتی که بر زبان میآورد برای نامیرا عین چاپلوسی بود. حالش از دیدن چنین چیزی بهم می خورد.
خواست دست از نگاه کردن به این نمایش عاشقانه ی کسل کننده بردارد و به طرف آسنا برود که ناگهان صدای جیغ یکی از بچه ها بلند شد.
عادی بود اگر بچه ها به خاطر آب بازی جیغ بکشند و فریاد بزنند اما مشخص بود این جیغ هم بلند تر است و هم از روی درد.
همه میتوانستند درد درون صدایش را درک کنند.
سر ها به طرف صدا کشیده شد و بعد کم کم تمام سر و صدا ها به طرز خوفناکی خوابید.
دیگر هیچ کس نمیخندید ، آب نمیپاشید و یا حتی از جایش تکان نمیخورد.
کاوه و آژمان هر دو حالا با چهره ای کاملا متفاوت از آنچه که چند ثانیه ی پیش نشان میدادند به منبع صدا خیره شدند.
ابرو هایشان در هم گره خورده و دست هایشان گویا مشت شده بود.
دختر به آرامی از جمع شان فاصله گرفت و گردنش را چرخاند تا مانند بقیه از اتفاق هولناکی که افتاده خبردار شود.
قطرات آبی که روی زره های نقره ای رنگ پاشیده شده بود ، زیر نور خورشید میدرخشید.
باد گرمی که از طرف شهر وزید آنقدر سرد بود که تا اعماق وجود دختر فرو رفت. آن چیزی که میدید حقیقت داشت. شانس دیدن چنین صحنه ای چند بار به او داده میشد؟
چطور امکان داشت چنین خوش بختی بزرگی ناگهان در خانه اش را بزند؟
شوالیه های عرش درحالی که کنار رودخانه ایستاده بودند با ابهتی وصف ناپذیر مردم را می نگریستند. مردمی که در جایشان خشک و شاید حتی توان تکلم را نیز از دست داده بودند.
زیر لب با ذوقی که از او بعید بود زمزمه کرد:« خودشونن!»
درواقع او شوالیه های عرش را با آن کلاهخود های فوق العاده و نیزه های بلند و کمربند طلایی شکل نمیدید.
او داشت راه بازگشت به خانه را تماشا میکرد.
داشت صورت شیرین را میدید که مشتاقانه پیش رویش نشسته و منتظر بود تا تمام اتفاقات را از زبانش بشنود.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)