#زادگان_تاریکی👁 🩸
#پارت_۸۸
آب دهانش را آنقدر سخت قورت داد که انگار دارد سنگ پایین میفرستد.
باید لرزش صدایش را پنهان میکرد و فقط همان چیزی را میگفت که در سرش میگذشت.
« من میدونم کجا پنهون شدن. بهتون میگم اما قبلش باید اون بچه رو ول کنی.»
نگاهش به طرف مادری کشیده شد که دست از تقلا برداشته و داشت با چشمانی خیس و ناباور تماشایش میکرد.
گویا بالاخره آن یک نفر از طرف اهورامزدا پایین فرستاده شده تا او و فرزندش را نجات دهد.
دختر لبانش را با زبان تر کرد و اضافه کرد:« هر دوشون رو! هم مادره و هم بچه اش. فقط در این صورت میگم.»
مرد دست شکسته ی کودک را رها کرد و پسربچه بی حال بر روی دسته ای از سنگ و گیاهان کنار رودخانه افتاد.
درست در همین زمان بود که ناویرا احساس کرد شاید زیادی قهرمان بازی در آورده. حتی در آن لحظه که شوالیه به طرفش قدم برداشت ، داشت بی اختیار به عقب بر میگشت.
نفسی عمیق کشید.
بوی جلبک و آب رودخانه به همراه خاکی که خیس شده بود ریه اش را پر کرد. چند بار به تندی پلک زد و یکی از دستانش را جلو گرفت.
« گفتم که بهت میگم کجاست ...»
زمانی که شوالیه گام بر میداشت صدای زره سنگینش بلند میشد و نیزه اش که با حالتی تهدید آمیز بر کف زمین می کوبید برگرفته از خشم پنهان زیر آن آهن آلات نقره ای بود.
« من ازت نخواستم بگی اون موش های کثیف کجا زندگی میکنن. خواسته بودم؟»
دختر قدمی دیگر به عقب برداشت. قلبش آنقدر تند می کوبید که انگار دقیقا درون دهانش است و دانه های درشت عرق از پشت کمرش لیز میخوردند.
« خب ...»
او یک پیشنهاد وسوسه انگیز به آنها داده بود پس چرا داشتند ردش میکردند؟
« اون ها منو چند روز پیش دزدیدن. تمام مدت داشتم سعی میکردم به شما برسم تا ...»
چشمان سبز پشت آن کلاه خود وحشتناک به نظر می رسید. در حرفش پرید:
« فکر کردی با کی طرفی؟ دروغ ها گنده ات رو کسی جز خودت باور نمیکنه.»
چرا باور نمیکردند؟ مگر چه چیز اشتباهی بر زبان آورده بود؟ غیر از این است که او را واقعا اسیر کرده اند؟
چشمانش از ترس یک جا بند نمیشدند. صدای نوشاد در گوشش همچون زنگ خطر بود. صدایی که میگفت با دیدن یک شوالیه ی عرش تا میتوانی دور شو.
آنها اهمیتی به عضو بودن یا نبودن در گروه زادگان تاریکی نمیدادند.
اگر میفهمیدند شخصی نشان تاریکی را بر دست دارد بدون شک ، کت بسته نزد شاه میبردند تا ترفیع بگیرند.
« دارم راستش رو میگم!»
باید زورش را میزد. حالا برای عقب نشینی بسیار دیر شده بود. یا آن دو نفر را خلاص میکرد یا خودش نیز بدجوری گیر میافتاد.
صدای خشمگین مرد تقریبا دو رگه شده بود:
« یا اونقدر احمقی که نمیدونی اون شورشی ها هیچ وقت کسی رو نمیدزدن یا اونقدر شجاع که جلوی من توی چشمام زل می زنی و خزئبلات تحویلم میدی!»
دستش را به تندی از شنل سفید رنگ عبور داد و خنجر کوچکی را از درون غلافش بیرون کشید.
ناویرا نمیتوانست درک کند چگونه در عرض یک ثانیه تیغه ی تیز خنجر بر روی پوست گلویش خش انداخته و یا چطور قطرات خون فرصت پیدا کرده بودند از روی گودی گردنش به پایین سر بخورند.
گرمش بود ... شاید هم داشت در آتش ترس و سردرگمی اش میسوخت.
فکر کرد میتواند یک کار درست در زندگی اش انجام دهد و شاید یک روز قهرمان شود درحالی که حالا خودش به یک ناجی دیگر نیاز داشت.
البته اگر کسی پیدا شود تا بخواهد مثل او چنین حماقتی کند.
در جایش خشک شده بود و اعضای بدنش دیگر ذره ای به نوای عقلش گوش نمیدادند.
شوالیه دست دیگرش را جلو آورد و از مچ او گرفت. آستین بلند و گشاد لباس با بالا رفتن ساعدش ، سر خورد و نشان چشم بسته را به نمایش گذاشت.
چشمان نیمه بازش را به نشان دوخت و بعد بر خودش لعنت فرستاد که چرا فراموش کرده آن را با همان ترکیب خاص بپوشاند.
لب از هم باز کرد تا همچون زن خواهش و تمنا کند که مرد دوباره صدایش را بالا برد:
« مردم میبینید؟ گول این عوضی ها رو خوردید که امروز وضعتون همینه. اگه بخواید به لجاجتتون با حکومت پادشاهی ادامه بدید شرایط حتی بدتر هم میشه.»
حالا مردم از کنار رودخانه در گوش هم پچ پچ میکردند و گیج و مبهوت با دست ، ساعد دختری که هنوز از گلویش خون جاری بود را به یکدیگر نشان می دادند.
شوالیه ای که آن مادر بخت برگشته را نگه داشته بود با عصبانیت رو به دو نفر دیگر غرید:
« اینا دهن باز نمیکنن. کل جمعیت رو بگردید و هر کس که اون نشان لعنتی رو داره بکشید بیرون.»
هر دو نفرشان چشم بلندی گفتند و میان مردم به راه افتادند.
حالا تمام بچه ها جیغ میکشیدند و تلاش میکردند تا خودشان را پشت بزرگتر ها پنهان کنند.
مادر ها خم میشدند تا کودکان شان را آغوش کشیده و از آنها در مقابل آن بی رحم ها محافظت کنند.
همه چیز ناگهان آشفته شد و سکوتی که تا قبل از آن بر رودخانه حاکم بود در هم شکست.
نویسنده:زهرا رضائی
(هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)