eitaa logo
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
1.2هزار دنبال‌کننده
4.4هزار عکس
1.3هزار ویدیو
25 فایل
به‌نام‌ِحضرت‌دوست‌که‌هرچه‌داریم‌از‌اوست.. صرفا‌برای‌نشان‌دادن‌آنچه‌در‌حوالی‌ِروزگارمان‌می‌چرخد.. اگر‌میل‌به‌ماندن‌داری، خوش‌آمدی. گروه نویسندگی https://eitaa.com/joinchat/1182204739C38e5f270d3 تبلیغات کانال: https://eitaa.com/shahabtab
مشاهده در ایتا
دانلود
👁 🩸 دختر هنوز داشت به آشوبی که درست شده بود خیره نگاه می‌کرد و در دل به کار عجولانه ای که کرده بود می اندیشید. دوباره گند زده بود. فکر نمی‌کرد شوالیه های عرش او را دروغگو بنامند و اینگونه درخواست فوق العاده اش را پس بزنند. مهر بزرگ شکست بر روی نقشه ای که برای پایین کشیدن زادگان تاریکی طرح کرده بود خودنمایی می‌کرد. نقشه ی فرارش ، دیدار دوباره با نوشاد و حتی شیرین که عطر گیسوانش را هنوز به خاطر داشت ، پودر شد و رفت هوا. مردی که هنوز خنجر را بر روی گلویش می فشرد او را به خودش نزدیک تر کرد و دستانش را از پشت گرفت. حالا دوباره اسیر شده بود. این دفعه اسیر همان هایی که روزی قدیسش بودند‌. همان جنگاورانی که برای عدالت و آزادی می جنگیدند. سوزشی که در جای بریدگی خنجر حس می‌کرد حتی با ذره ای با درد درون سینه اش قابل مقایسه نبود. چشمانش را بست و تصمیم گرفت صدای داد و فریاد ناامیدانه ی مردم را نادیده بگیرد. به هر حال هر کجا که برود با خودش نحسی را نیز به ارمغان خواهد آورد. فایده نداشت چقدر نوشاد بگوید او نحس نیست. زمانی که چشم به جهان گشود ، به روستایشان حمله کردند تا خشک و تر را با هم بسوزانند و حالا حتی به خاطر اسیر شدن و یا شاید هم مردنش ، باز بقیه ی مردم عذاب می‌دیدند. یک انسان چگونه می‌توانست بیش از این نحس باشد؟ با یادآوری چهره ی نوشاد اشک در پشت پلک هایش دوید. شوالیه ای که او را گرفته بود ، بدون توجه به احتمال مردنش ، بر فشار خنجر می‌افزود و نفسش را بند می‌آورد. خون سرخ هماهنگی زیبایی با لباسش ایجاد کرده و حتی موهای بافته شده اش را نیز به همان شکل در آورده بود. پایان داستانش همینجا باید رقم می‌خورد؟ صدایی از دور گوشش را پر کرد. آشنا به نظر می‌رسید اما او در حال حاضر آنقدر توان نداشت که کاملا هوشیار بماند و گوش فرا دهد. « چقدر قضیه رو جدی گرفتی دوست من! خنجرت رو بیار پایین. تو که دلت نمی‌خواد سایه سالار رو عصبانی کنی.» چیزی که از آن سوی پلک هایش می‌دید ، تاریکی بود اما می‌توانست به خوبی کنار رفتن تیغه ی خنجر و رها شدن دستانش را حس کند. « خیلی خوبه! حالا که با هم دیگه به یه نتیجه ی خوب رسیدیم ، چطوره ولش کنی و به من بسپری اش؟» بدن دختر ناگهان از حصاری که تا قبل از آن برایش ساخته شده بود آزاد گشت. چشمانش را به سختی باز کرد و با احساس وحشتناکی که در سینه اش جا خوش کرده بود رو به رو شد. همانطور که حدس می‌زد این صدا فقط می‌توانست مختص به یک نفر باشد. آژمان یکی از دستانش را دور شانه ی او انداخت و سپس دستی که بر رویش نشان تاریکی نشسته بود را بالا گرفت. انگشت شستش را روی نماد چشم بسته کشید و پوزخند زد. « حیف نیست اینقدر محکم دست مردم رو می‌گیری و فشار می‌دی؟ ببین چه نشان خوشگلی اینجاست.» عالی شد! حالا تنها کسی که نمی‌خواست نماد را به چشم ببیند ، داشت به راحتی آن را لمس می‌کرد تا از واقعی بودنش اطمینان کسب کند. کارش تمام بود. شرحه شرحه اش می‌کردند و به این خاطر که می خواست اقامتگاه شان را لو دهد ، آتشش می زدند. ایده ای نداشت که ممکن است چه بلایی بر سرش بیاورند. ای کاش هرگز پیدایش نمی‌کردند. اصلا چرا برگشته بودند؟ آژمان درحالی که محکم دخترک را نگه داشته بود سرش را به طرفی دیگر چرخاند و رو به مردی که داشت دست شکسته ی پسربچه را درمان می‌کرد گفت: « اشکان! اون که تموم شد یه نگاهی هم به این بنداز.» ناویرا را به آرامی به طرف زمین سوق داد و دقیقا زیر دست شفادهنده ی معروف گروه رهایش کرد. زمانی که مطمئن شد قفسه ی سینه اش بالا و پایین می‌شود و پلک هایش تکان می‌خوردند با خیالی راحت برخاست تا کاری که شروعش کرده بود را تمام کند. لبخندی به روی شوالیه ی هیکلی پیش رویش زد و پرسید: « یادته که چطور زدی دست اون بچه رو شکوندی نه؟ حالا ازت می‌خوام همونط...» صدای شکستن استخوان های مچ دستش در میان صدای جوش و خورش آب رودخانه ترکیب شد. لحظاتی بعد مرد با آن ابهتی که داشت کف زمین نشسته و درحالی که از درد فریاد می‌کشید به مچ شکسته ی دستش نگاه می‌کرد. آسنا موهای پرپشتش را با دست عقب داد و درحالی که از کرده ی خود بسیار راضی به نظر می‌رسید رو به آژمان لبخند زد. « تک خوری نداشتیم. قرار نیست که همه ی کارا رو شما انجام بدی.» باد دامن لاجوردی رنگش را تکان می‌داد و او در عین زیبایی و ظرافت داشت مشت هایش را بهم می‌کوبید. آژمان آهی کشید و نگاهی دوباره به مرد انداخت که تلاش می‌کرد بلند شده و نیزه اش را در گلویشان فرو کند. با لحنی مودبانه گفت: « لطفا برگرد به همون جایی که ازش اومدی. تقلا کردن جواب نمی‌ده.» زن سری از روی تاسف تکان داد و درحالی که دستش را زیر چانه زده بود ، گفت: «چند بار باید بهت بگم برای گم و گور شدنشون ، قدرتت رو هدر نده. با یه لگد هم کارمون راه می افته.» نویسنده:زهرا رضائی (هرگونه کپی پیگرد قانونی دارد)
دارم یه کاری می کنم .... اگه گفتید چه کاری؟! https://abzarek.ir/service-p/msg/2037312
هنوز مشخص نیست دارم چکار می‌کنم؟ 😔
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
┌┄┄┄┄◜◦♡◦◝┄┄┄┄ ⎪ 影 ⎪ 雄 یه ولاگ سریع و نامنظم😂 ⎪ 飛 ⎪ @yaptus ┄┄┄┄◟◦♡◦◞ ┄┄┄┄┘ Do not copy⚠️
فکت: تو مطب سونوگرافی از نوشیدن آب متنفر می شید پ.پ: ۳ لیتر آب خوردم
سوار گشتم ... پیش به سوی همدان! ☺️
این درسه نمی ذاره با خیال راحت تو اتوبوس رمان بخونم
زحـــــــلــ✿𝑺𝒂𝒕𝒖𝒓𝒏
ملت خوابیدن ولی من مصرانه به گوش دادن آهنگ ادامه میدم 😂